تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











وخدایا چگونه شکر گوییمت ؟؟؟!!!

چگونه آنگونه بگوییم که باید و شما را شاید ...

بگذار اندکی فقط در دل یادی از شما کنیم که این خود شکرانه این وجود حقیر است بر آن برکت عظیم که اکنون در میان آشیانه کوچک ماست .

خدایا ممنون ...

 

وخدا دوباره تو را شکر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 22:21  توسط یک پدر   | 


 یا حی و یا قیوم

چند شب پیش برای نماز رفته بودم مسجد . موقع تشکیل صفها یه دختربچه خیلی کوچیک و شیرینی جلوم ایستاده بود . ما هم خواستیم به تاسی از رسول رحمت لبخندی بزنیم به این کودک شیرین !!!

لبخند زدن همان و داستان ما با این فسقلی شروع شدن همان ...

درست از لحظه ای که نماز شروع شد ، شیطنتهای این دختر خانوم کوچولو هم شروع شد . ما هم از اونجا که به طور معمول موقع نماز خوندن حواس جمع و ارتباط خوبی با حضرت حق نداریم بهونه پیدا کرده بودیم که کلا حواسمون رو بدیم به  این فسقلی . درست بعد از گفتن تبریک الاحرام یه لبخندی زد که با قبلی ها فرق می کرد. انگار بچه می دونست حالا ما مثلا حواسمون پیش خداست و مثلا خودمون رو در محضر حضرت حق احساس می کنیم . اول یه شکلات باز کرد و وسط نماز به ما تعارف کرد و بعد که دید ما نمی خوریم از پیرهن ما آویزون شده بود که عمو جون از اون کاکائوهایه که خیلی باحاله . بعد که دید ما خیلی حواسمون پیش خداست گفت : نخور خودم می خورم . و خوب این داستان در اپیزود دوم در نماز عشاء - با همه تمهیداتی که پدر و پدر بزرگ اون فسقلی به عهده گرفتن - باز هم ادامه داشت . و ...

 

عکس تزئینی است ...

 

اما خب این باعث شد که یاد چیزی بیفتم . یاد روزهای خوب کودکی و ذوق و علاقه ای که برای رفتن به مسجد داشتیم . برای یه هفته منتظر موندن تا نوبت مکبرشدنمون رو ببنیم و کلی ذوق کنیم برای اون صلواتی که برای سلامتیمون می فرستادن . برای اذان گفتن و یواش یواش با آدمهایی که بیشتر از دین می دونین صحبت کردن .

یادش بخیر ...

یاد بزرگ شدن در مساجد . یاد کمی آدم شدن و اهل شدن در مساجد و هیئات ...

یاد لحظه لحظه بودن در کنار نمازگزارانی که رفتند . یادش شهدایی که اون موقع ها کوچیک بودیم و اونها بزرگ بودند . بعدها فکر کردیم بزرگ شدیم و باز دیدیم که اونها هنوز خیلی  بزرگترند . یاد خیلی ها ...

و ممنون پدر و خانواده ای هستم و هستیم که ما را در کنار مساجد و هیئات بزرگ کردند و شور و شعور  اندک دینی خود را مدیون آنها هستم و هستیم .

حالا ما مانده ایم و وظیفه ای سخت در دوران هجوم رسانه ها ، دیتاها ، بلوتوثها و رایانه ها و پلی استیشنها ...

مباد که فراموش کنیم که مساجد سنگر است . یادت بخیر  امام عزیز ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 19:7  توسط یک پدر   | 


یا زهرا علی

سلام

 میلاد زهرای اطهر ، را خدمت همه ی خانم ها ی عزیز شیعه ی ایرانی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

مخصوصا خدمت همه ی مادرای خوب و دلسوز و زحمتکش ، به ویژه مادر مهربان خودم و مادر همسر عزیزم که واقعا از ته قلبم شاکر زحمات بی دریغشان هستم .

امروز منتظر یه عیدی بودم که قسمتم نشد ،حتما یه خیری توش هست .

وقتی مجرد بودم ،تنها آرزوم این بود که وقتی ازدواج کردم خطبه ی عقدم رو مقام معظم رهبری بخونن

خیلی روی این قضیه تاکید داشتم که برکت نفسشون توی زندگیم باشه وهمیشه برامون الگو باشند .

قلب رئوف و مهربانشون همیشه برام آرامش بخش بود و هر وقت دعای <<اللهم االرزقنا توفیق الزیاره الامام خامنه ای >> رو چاشنی قنوت نمازم کردم خداوند عنایت کرده و روزیم شده.

علی رغم تلاشهایی که کمیل انجام داد توی اون زمان و پیگیریهای خانواده ها اما قسمت نشد و خلاصه ما ۱۳تیر ماه خطبه عقد خوندیم  و شب ولادت حضرت زهرا هم جشن گرفتیم که به نوعی سالگرد اون روزها هم هست.

اما حالا که در این روز عزیز در آستانه ی مادر شدن هستم دوست داشتم عیدی و هدیه ای که به من داده میشه این باشه که اذانی که در گوش فرزندم خونده میشه توسط آقا باشه،می دونم که اینم خیال پردازی بیش نیست .

امروز مادر و پدرم به دیدار آقا دعوت شدند و باز هم من جا موندم . . .

 

 

فقط دعا می کنم خدا این علاقه ی قلبی به ولایت رو از من نگیره و معرفتم رو به ولایت هر روز بیشتر بکنه انشاالله

                       گفتند که عاشقی و آرام نه ای

                                              در باغ خیال خم ابروی که ای

                       کفتند بگو به قصد قربت گفتم

                                              سید علی الحسینی الخامنه ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:59  توسط یک مادر  | 


بسم رب المهدی

اول سلام به همه منتظرین . . .

آخرین روز بهاری هم آمد وما این بهار را هم بدون منجی عالم مهدی (عج) به پایان رساندیم.

نمی دونم تا حالا انتظار ی کشیدید که تمام وجود شما رو فرا گرفته باشه و از عمق جانتون از خدا طلب کنید که به سر برسه؟؟؟

تمام مقدمات کار رو فراهم کرده باشید و فقط منتظر باشید؟؟؟

بحث از انتظار زیاده،اما گاهی اوقات بعضی چیزها ی کوچیک تلنگری بزرگ می شوند برای ما که بدونیم چه قدر از مهدی فاطمه دوریم و فقط نام منتظر رو به یدک می کشیم

حدود یک هفته است که تلفن ها به خونه ما سرازیره که : مسافر کو چولو تون هنوز نیومده؟؟؟

همه به نوعی منتظرند ، مادر بزرگها ، پدر بزرگها و خاله ها وعمه ها و . . . ، همه نگران به دنیا  اومدن ،نه بهتر بگم منتظر به دنیا اومدن یه موجود پاکند،واقعا هم با تمام وجودشون انتظار می کشند همین طور من و کمیل عزیزم. . .

 

طلوع خورشید حجاز آیا شود ؟؟؟

 

اما تا حالا شده این جوری منتظر آقامون باشیم؟؟؟

حتی شده تا این حد نگران ظهورشون باشیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:55  توسط یک مادر  | 


یا لطیف

    هفته قبل درست روز قبل از تعطیلات به جهت قطع مکرر و بدون اعلام قبلی برق توسط اداره مربوطش محافظ برق جعبه جادوی ما سوخت .

    نه اصلا نگران نشید ما اصلا ناراحت نشدیم. اون یه مقدار هزینه تعمیر هم فدای سر همتون . اما نکته مهم ، زندگی بدون جعبه جادویی بود . جداُ لذت بخش بود . ساعتها رو راحت و بدون دغدغه شروع شدن فلان برنامه و اون یکی بخش خبری گذروندن خیلی عالی بود . امیدوارم شما هم بهره مند بشید . البته نه اون قسمت سوختگی رو بلکه اون قسمت خانه خلوت و آروم و همراه با کلی صحبت و حرفهای مونده خوب .

    اما نکته اینجاست که چرا بعد از این همه سال ما باید همچنان تلویزیونی داشته باشیم که ۹۹ درصد مطالبش صرفا فقط وقت پرکنه ؟؟؟ البته بنده تو جای دیگه به قدر وظیفه در نقد برنامه های صدا و سیما نوشتم . ( خدا این وظیفه شناسی رو از ما نگیره )

دوستان اگر چرائیش رو می دونن خوشحالمون می کنن .

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 17:40  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

    مرد پیراهن مشکی به تن داشت و کنار پیاده رو ایستاده بود و منتظر بود تا فروشندچراغ قرمز ه سرش خلوت تر بشه و خریدش رو انجام بده . درست روبروش ماشینهایی بودن که منتظر بودن چراغ  قرمز ، سبز بشه زودتر برند . همه منتظر بودند و این میون تنها کسی که خیلی آروم ایستاده بود و اصلا عجله ای نداشت دختربچه ای بود که وسط ماشینها ایستاده بود و گل می فروخت . چراغ سبز شد و دخترک کوچک دوان دوان به بیرون از خیابان دوید .  حالا باز دخترک منتظر بود تا چراغ زودتر قرمز شود . دوباره چراغ قرمز شد. دخترک لبخند زد و خیلی زود به میانه ماشینها رفت . این بار مستقیم به کنار ماشین بزرگ گل زده ای رفت که زن و مردی در آن با چهره ای عجیب نشسته بودند . چهره ایی  که گویی بر روی آنها ماسکی خورده بود . شیشه ماشین بالا بود و لابد صدای ضبط هم زیاد . بنابراین کسی  از اهالی ماشین دستان دخترک کوچک را ندید و گلهای دخترک کوچک بدون خریدار موند . چراغ سبز شد . ماشینها رفتند . اما اینبار دخترک همان وسط مانده بود و تکان نمی خورد . به ماشین بزرگ گل زده خیره شده بود . ماشین دور می شد و او همچنان به آن خودرو چشم دوخته بود و صدای بوقهای ماشینهایی که از کنارش رد می شدند را نمی شنید .

دستی بر روی شانه مرد خورد . نگاه کرد و لبخند معنی دار فروشنده را دید و لحن صدایش را که حواست کجاست ؟ مرد زود خریدش را انجام داد و رفت . تازه یادش افاده بود که فاطمیه است و باید زودتر برسد به جلسه روضه . . .

حالا دخترک در فکر آن ماشین گل زده بود و مرد در فکر اینکه حالا که فاطمیه است پس چرا ؟؟؟ ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:48  توسط یک پدر   | 


 

یادش بخیر ...

    خیلی کوچک بودم اما خوب یادم هست که مردم به خیابانها ریختند و شادمانی می کردند . یادم هست که شیرینی می دادند و خوش بودند ...

بگذریم . کاش حماسه ها همیشه برای ما جاودان باشند و ماقدردان حماسه سازان .

 

 یادش بخیر

 

     راستی موقع جستجو برای عکس دوتا مطلب خیلی جالب هم پیدا کردم که خوندش خیلی عالیه .

     اولی در مورد همون شعر معروف ممد نبودی ببنی ... هست که در وصف فرمانده غیور خرمشهر شهید محمد جهان آرا و همرزماشه که حتما بینید ... خیلی جالبه . از اینجا ببنید +++ ( بعد شما این شعر رو دست کم بگیرید )

    دومی هم در مورد خود همین حماسه بود که اون هم خیلی جالب بود . ببنید بد نیست .از اینجا ببنید +++

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:14  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

زندگی در شهرهای بزرگ این روزها پر از خاطرات اتفاقات عجیبه . گاهی چیزهایی میبینیم که درک کردن اون واقعا سخته . حتما شما هم بارها با این اتفاقات مواجه شدین ...

چند وقتیه توی سطح شهر نمایشگاهای نسبتا دائمی کتاب برگزار می شه با عنوان نمایشگاه عرضه کتابهای فرهنگی و مذهبی ...

در مورد برزگراری این تیپ نمایشگاه ها و اینکه اینگونه عرضه کتاب آیا کمکی به فرهنگ کشور می کنه یا نه و اصلا اسم این کار فرهنگی یا نه ، احتمالا کارشناسان وزارت فخیمه ارشاد و نهادهای مربوطه نظر می دن . اما بنده فقط یه خاطره از بازدید از این نمایشگاه ها براتون می گم ...

مثلا خاطره : ...

اون روز وقتی از تاکسی پیاده شدم درست تو پیاده روی همونجایی که پیاده شدم ، یه چادر برزنتی بزرگ که با داربست نگه داشته شده بود دیدم که روش نوشته شده بود محل عرضه محصولات فرهنگی و مذهبی (دقت کنید محصولات فرهنگی و مذهبی ) . برام جالب شد . محصولات فرهنگی و مذهبی چی می تونه باشه ؟؟؟ البته متصدی اون غرفه بیشتر به کاسبهای دورگردی می خورد که از سر ناچاری و مشکلات اشتغال کنار خیابون بساط می کنند و حالا لابد اونجا رو هم از نهاد مربوطه اجاره کردن . حالا شما دقیقا همچین آدمی تو ذهنتون باشه با یه غرفه محصولات فرهنگی !!!

درست ۷۰ درصد فضای اون غرفه تقریبا ۳۰ متری انواع کتابچه های کوچک  دعا بود و یا ادعیه تک . و بقیه هم یه مقدار نوار و سی دی وچند تا کتاب ( بله کتاب  ، تعجب نکنید ) . کتابها اکثرا کتابهایی بودند که بعیده مردم عادی بخونند . یعنی کتابهایی که کمی طلبگی هستند و یا یه آدم با دغدغه ها و یا کنجکاوی های خاص دینی می ره سراغ اونها .

تو انتهای ردیف کتابها چند تا رساله از مراجع اعظام بود . بنده از روی کنکجکاوی که خواستم ببنیم رساله آقای سبحانی به صورت گسترده تو بازار اومده یا نه . برای همین چند لحظه ای جلوی اون کتابها توقف کردم و خب اتفاقی متوجه گفتمان دوتا خانوم وفروشنده کتابها شدم . شما رو دعوت می کنم همون گفتگو رو خودتون بخونید و هیچ توضیح دیگه ای نمی دم .

خانوم اول : آقا کدوم رساله آسونتره ؟؟!!

فروشنده : رساله آیت الله ...

خانوم دوم : نه آقا اون خیلی آسون نیست برای آیت الله ... راحتتره . من قبلا حاج آقا ... بودم بعد اون رو عوض کردم ، دیدم اون هم راحت نیست الان مقلد آیت الله ... هستم . به نظرم از همه راحتتره ...

.

.

.

فکر کنم ادامه ندیم بهتره . آیا ما برای انتخاب یه دندانپزشک خوب هم همینقدر وقت می گذاریم و مثلا از یه کسی که داره تو یه بقالی خمیردندون می فروشه راهنمایی می گیریم .

این وسط مقصر کیه ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:46  توسط یک پدر   |