تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











سلام

امروز با اسما رفتیم نمایشگاه قرآن .

همه چیز جالب بود . کلی نرم افزار جدید و کتابهای خوب . تو قسمت هنری خیلی وقت گذاشتیم . مخصوصا اونجایی که اساتید کار می کردن . به هر حال جالب بود. خیلی جالب .

چند تا سی دی گرفتیم که امیدوارم خوب اونها رو گوش بدیم . چند تا هم سی دی برای هدیه به بعضی از دوستان گرفتیم . خدا رو شکر امرو زخیلی خلوت بود . هرچند ما حدود ۵ عصر زدیم بیرون تا به نزدیکهای افطار نخوریم و نمایشگاه شلوغ بشه . بلای که پارسال سرمون اومد و خیلی اذیت شدیم . متاسفانه باز هم نرم افزرهای قرآنی و مذهبی خیلی گرون بود .

وقتی اومدم بیرون نمایشگاه نزدیک خونمون یکی رو دیدم که سی دی های فیلم بساط کرده بود و توی اونها همه چیز بود با قیمتی خیلی پائینتر پیدا می شد  .

خب دیگه چه کارش می شه کرد ؟؟؟

به هر حال خوش گذشت . توصیه می کنم همه دوستان برن . خیلی جالبه .راستی اپیزدهای بعدی هم داره . چون حتما ما باز هم میریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 21:3  توسط یک پدر   | 


سلام

نیمه های شبه و از بهترین ساعت ها و والاترین روزها و برترین ماه برای استجابت دعا  . . .

گاهی اوقات آدم می مونه وقتی بهترین زمان را برای درخواست از خدای خودش به دست آورده ، چه دعای خوبی داشته باشه ؟؟؟!!!

تو همین فکر بودم که یاد مناجات های خواجه عبدالله انصاری افتادم.با عجله به کتابخونه ی کوچیکمون رفتم و مناجات نامه رو برداشتم و بازش کردم :

الهی!

     گاه از تو می گفتم و گاه می نیوشیدم.

    میان جرم خود، به لطف تو می اندیشیدم.

    کشیدم ،آنچه کشیدم ،همه نوش گشت ،چون آوای قبول شنیدم.

خدای مهربونم که تو این ماه عزیز درهای رحمت و مغفرتت رو باز کردی و میزبان ما شدی،یعنی می شه ما هم آوای استجابت دعامون رو بشنویم

خدای مهربونم!

 بزرگترین دعام بعد از ظهور مولامون،سلامتی و موفقیت روزافزون و سعادت اخروی و دنیوی کمیل مهربونم زیر بیرق امام زمانمونه.

خدایا !  . . .

بماند. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:44  توسط یک مادر  | 


سال جدید دانشگاه ها شروع شده و ...

امسال چند تا از کلاسهای دانشگاه خانوم جمعه افتاده و حالا جمعه علاوه بر همه آن چیزهای دیگه برای من حس تنها شدن تو خونه هم هست.

یه جور یتیمی . اونم از صبح تا شب ...

                    این هم یه نما از تنهایی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 10:13  توسط یک پدر   | 


سلام ...

 چهار سال پیش تو همچین روزی از یه سفر دور اومدیم ...

سفری که برامون آغاز یه راه بود . یه راه پر از روز های خوب ...

تو همچین روزهایی بود که از زیارت به جای خوب اومدیم . خاطرات اون سفر همیشه باهامونه و همسفرامون که بهت زده ماشین عروس گل زده تو مهرآباد رو می دیدن .

براشون عجیب بود و خیلی خوشحال شده بودن .

دو تا جوونی که همراه اونها تا مدینه و مکه اومده بود وحالا بازگشته بودن یه عروس و داماد بودن که تصمیم گرفته بود زندگیشونو اینجوری شروع کنن.

تو همچین روزهایی از اون سفر به یادموندنی بازگشته بودیم و هنوز خیلی رنگ و بوی اونجا رو می دادیم .

کاش اون رنگ و بو هیچوقت نمی رفت ...

راستی فردا چهارمین سالگرد ازدواجمونه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 22:46  توسط یک پدر   | 


سلام

نمی دونم چرا اینقدر دچار روزمرگی شدم . روزمرگی ناشی از زندگی های ماشینی

یا زندگی با آدمهای ماشینی . آدمهایی که کمتر رنگ وبوی خوبی دارند .

خدا کند خودمان در مارپیچ روزمرگی گم نشویم .

دلتنگ ماه خوب خدایم .

خدا رو شکر که نزدیکه ...

            خوش آمدی ماه خوب خدا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 23:15  توسط یک پدر   | 


سلام

این اولین پستیه که می نویسم.امروز برامون روز خوبیه و یادآور خاطرات خوب و به یاد ماندنی

امروز ۱۷شهریوره وامسال پنجمین باریه که با هم سالگرد تولد کمیل رو می گیریم وجالبه براتون بگم اولین سالگرد تولدش رو که با هم بودیم کنار خونه ی خدا گرفتیم.آره ۱۷شهریور  ۸۲ اولین روز های زندگیمون بود ، که رفته بودیم به دیار عشق و حقیقت تا پیمان زندگیمون رو کنار مسجد نبوی و حریم معنوی مسجد الحرام محکم تر ببندیم .

 . . .وچه روزهای خوبی بود ، تماشای مسجد الحرام که نور به وضوح ازش می بارید و هر چه می دیدیم نور بود و نور  و نور . . .

می خواستم تولد کمیل رو تبریک بگم که رفتم تو حال وهوای مکه و مدینه .خدایا به برکت اون روزها دوباره قسمتمون کن تا بار دیگه با معرفت بیشتر در حریم فرشتگان و مقربانت قرار بگیریم . آمینکمیل جان آغاز سی امین بهار زندگیت رو تبریک می گم .امیدوارم همانطوری که ۲۹ سال گذشته رو با یاد خدای مهربون سپری کردی ، امسال هم مثل همیشه زیر بیرق امام زمان باشید.انشاالله

کمیل جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 20:17  توسط یک مادر  | 


سلام ...

شب و بود با چند نفر از دوستان از پیاده رو یکی از خیابانهای شلوغ پایتخت می گذشتیم ...

و در آن میان مردان و کودکان نوازنده جلب توجه می کردند

                              چهره های خسته و لبخندهای خشکیده ..

                                           مردان می نواختند و کودکان می رقصیدند ..

            و صورتکهای بزک کرده  رهگذران بی تفاوت ...

                                        و چهره هایی که انگاری ماسک زده بودند ...

بنواز پدر و پسرک تو هم تندتر برقص ... 

                                                  تندتر ...

                                          لبخند بزن پسرک حتی اگر به زور شده  ...

خیلی مهم نیست . شاید اینگونه آن مردان و زنان بیخیال

 لختی درنگ کنند. فقط لختی  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 20:13  توسط یک پدر   | 


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

من و همسرم تصمیم گرفتیم که یه وبلاگ دو نفری ایجاد کنیم که  توش خیلی چیزها بنویسیم ...

از زندیگیمون . از خاطرات و خطراتش و از خیلی چیزهای دیگه ...

لازمه بدونید هردو ما وبلاگهای شخصی هم داریم . اما حالا تصمیم گرفتیم اینجا با هم بنویسیم .

این اولین پسته . منتظر پستهای بعدی ما باشید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 0:16  توسط یک پدر   |