یک پدر : یادمه یه روزی قرار شد بریم خواستگاری . بعد از چند تا مورد که همون اول قبول نکرده بود م ، این یکی رو پذیرفتم که بریم و اونجا چیزهایی توی اون جلسه شنیدم که توقع نداشتم تو جلسه خواستگاری کسی بهم بگه و بعدها توی زندگی چیزهایی روبروم قرار گرفت که اصلا فکرشو نمی کردم ،تو زندگی دچارش بشم . تجربیات خاص و شیرین و جدید . حالا می خوام گاهی چیزهایی از زندگیمونو اینجا بنویسیم . راستی بنده 31سالمه . تحصیلاتم تو رشته فنیه و دارم دوباره درس می خونم اما این بار تو رشته علوم اجتماعی . به امید حضرتش ...
یک مادر : روزهای اولی که با پدر اسما آشنا شده بودم ،فکر نمی کردم یه روزهایی برسه که اینقدر به هم نزدیک بشیم و فکرش رو هم نمی کردم که از یه جای خوب با هم شروع کنیم . حالا که چند سالی گذشته وقتی برمی گردم به قبل می بینم که چقدر اون موقع توکلم کم بود و حالا چقدر امیدم و اطمینانم به اون چیزی که خدا برام می پسنده بیشتر شده . شاید مشغله زندگی ما رو از عبادت عملی دور کنه اما همین که نتیجه این چند سال توکل بوده برام خوشاینده ،هرچند که راضیم نمی کنه ... بنده 25 سالمه و دانشجوی رشته ریاضی کاربردی هستم . چند سالی توی کار حفظ قرآن بودم و الان سخت مشغول تربیت یه دختر کوچولو هستم .
به امید اینکه روزی بیشتر همراه هم باشیم در بندگی حق ...
یاد بقیع و خاطراتش .بقیع و غربتش . مدینه شهر غربت پیامبر .شهر غربت آل الله . شهر همیشه غریب تاریخ . شهر دلتنگی های شیعه . شهر جسارتها . شهر وقاحتها . شهر بیغیرتی ها . شهر بی هویتها ...
بگذریم .
یاد اون سفرمون به مدینه بخیر . اون موقع هنوز خیلی رسم نبود که عروس ودامادها برند مکه و مدینه . اما ما روزیمون شد و رفتیم . سال ۸۲ . یادش بخیر .
یاد صبحها بعد از نماز صبح و شوق زیارت بقیع . ایرانی ها به سرعت خودشون رو می رسوندن پشت بقیع و وقتی دربها باز می شد . می دویدن تا سریعتر به داخل برسند. و وقتی به داخل میرسیدن تازه سوختن ها شروع می شد . قبرهایی که دور بودند و دستهایی که به اونها نمی رسید .
دلم می سوخت که خانومها می موندم پشت دربهای بقیع و اسما با یه حسرتی از دور نگاهم می کرد ...
بی معرفتی بود . مثلا ما عروس داماد بودیم و اول راه . این رسمش نبود ، اما کاریش نمی شد کرد و اون بنده خدا مثل تمام اون خانومها پشت دربهای بقیع موند.
یادش بخیر ...
راستی فردا ۸ شوال است و حتما همه میدونیم چه روزیه . درسته ؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:44 توسط یک پدر
|
دیروز اولین باران رحمت الهی در نیمه ماه مهر و آخرین روزهای ماه مبارک رمضان بارید .
فرصت نشد بگم !! امسال اولین سالیه که وارد مدرسه شدم . نه !! تعجب نکنید ، برای درس خوندن نه . شدم خانوم معلم ...
دیروز پانزدهمین روز حضورم در مدرسه ای بود که نفسهای فرشته های کوچیک خدا روی زمین فضاش رو عطرآگین کرده .
عطر دل انگیز اولن باران پائیزی آمیخته با نفسهای پاک بچه های معصوم فضای آلوده به گناه ما بزرگترها رو پاکتر کرده بود . حیاط مدرسه که اشکهای پاک آسمون رو لمس کرده بود ،انگار دلش رقیقتر شده بود و با بچه ها مهربون تر .
یاد مدرسه رفتن خودم افتادم ، همون موقع که بی ریا و پاک با دوستامون تو حیاط می دویدیم . بدون هیچ دغدغه ای ...
اون روزها یکی از آرزوهام این بود که یه روزی من هم معلم بشم و دیروز من در مقام معلمی بودم که آرزو داشتم دوباره برگردم به دوران بچگیم ؟؟؟!!
دوست داشتم مدتها بایستم تو حیاط و نظاره گر بچه های معصوم خودم باشم . انگاری یه جوری بهشون احساس مالکیت می کنم .
خوشحالم ...
خوشحالم ،تو مدرسه ای تدریس می کنم که کلام بچه ها با کلام الهی و قر آنی پاک و تطهیر می شه و کلام حق از زبون این فرشته های کوچیک جاری می شه .
احساس لذت و آرامس می کنم.
آرامش از قرار گرفتن در کنار بچه هایی که خدا بهشون توفیق حفظ قر آن رو داده و من هم شدم خادم این فرشته ها ...
خدایا شکرت .........
خدایا به حق رحمتی که دیروز بر مانازل کردی باران محبتت را از ما دریغ نکن .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 6:24 توسط یک مادر
|
امروز توفیقی بود در معیت حاج خانوم یه سر به گلزار شهدا زدیم . خیلی وقت بود که توفیق عرض ادب نداشتیم . شاید بهونه ای بود برای اذن امشب. شب ۲۳ ماه مبارک رمضان ...
گلزار به نسبت شلوغ بود و ما بعد زیارت گلزار و امامزاده دوباره به سمت گلزار اومدیم . یه جایی نشستیم که نمایی به سمت گلزار داشت و داشتیم صحبت می کردیم .
اما نمای روبروی بنده چیزی بود که خیلی زیبا بود .یه زوج داشتن یه قبر رو می شستند که با کمی دقت فهمیدم دست مرد از انگشتان قطع شده و با نگاه به سر و وضعشون به نظرم جانباز می اومد . جالب بود کمک همسرش به اون
بعد از اینکه قبر رو شستند ، شروع کردند به قرآن خوندن ...
ومرد بلند قرآن می خواند، بلند ...
انگاری برای همه آن قبرها می خواند ...
چه سعادتی برای آن جانبار که کنار گلزار شهدا برای همرزمانش می خواند و چه سعادت برای آن شهدا که نوای قرآن را از زبان این چنین مردی می شنیدند ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 22:18 توسط یک پدر
|
از روزی که این وبلاگ رو تاسیس کردیم تنها چیزی که قرار بود اصلا راجع به اون اینجا ننویسیم سیاست بود .اما اتفاقی که افتاد باعث شد نه حرف سیاسی بلکه کمی حرف دل بنویسم . امیدوارم شما از اون بوی سیاست نشنوید ...
تو چند روز اخیر رئیس جمهور کشورمون سفری به آمریکا داشتند . آمریکا رو که همه می شناسید .خب یه کم اطلاعات جزئی در مورد آمریکا :
آمریکا کشوری که خیلی از تاسیسش نمی گذره . یعنی هنوز به ۵۰۰ سال نمی رسه . بعد هم تا حدود ۸۰ سال قبل تمام این کشور درگیر جنگ بودند تا بالاخره یه استقلال نسبی پیدا کردند و حالا یه کشور مستقل شدند. . اما خب سیاست این کشور به این اعتقاد داره که همه دنیا دارند علیه اونها نوطئه می کنند و برای همین از کشور خودشون پا می شوند و حدود هزاران کیلومتر طی می کنند تا به بیابانهای عراق و افغانستان و سودان برسند تا از حمله به کشورشون جلوگیری بکنند . راستی تو نقشه رو که نگاه بکنیم می بینم که آمریکا اصلا با هیچکدوم از این کشورها حتی هم مرز ، هم نیست . بگذریم...
اونها واقعا دارند زحمت می کشن تا دنیا رو از خونیزی بیشتر مصون بدارند ، فقط مشکل اینه که گاهی مجبور می شوند برای این کار ، خون هزاران هزار زن و بچه رو بگیرند . حالا خودتون قضاوت کنید که بالاخره یعنی چی . نه اون هدف کذایی و نه این نسل کشی .
اما یکی از کشورهایی که همیشه داره توسط آمریکا تهدید می شه مائیم . روزی که قرار بود آقای احمدی نژاد بروند نیویورک خیلی می ترسیدم . به هر حال اون نماینده کشورمون بود و سخنگوی مظلومیت مردم زحمتکش و غیرتمند این کشور .
اما وقتی سردرگمی رسانه های قهار و ماهر غرب رو در برابر استدلالهای ساده رئیس جمهورمون دیدم ، تازه فهمیدم مملکتی که این همه خون برای اون یخته شده حتما توسط همون شهدا حمایت می شه . خدا رو شکر تو هفته که به نام دفاع مقدس مشهوره ، باز هم یه دفاع جدید از مردم این کشور شد و این وسط گفته های جان بولتن برام خیلی جالب بود . مردی که به شدت ضد ایرانیه و تصویری که از گیج شدنش بعد از سخنرانی ها می دیدم . اون می گفت ما ۲ سال که داریم سعی می کنیم به دنیا بگیم که رئیس جمهور این کشور آدم جنایتکارو وحشتناکیه و مردم اونها همه جنگ طلبند و تروریست . اما ما با دست خودمون و توسط رسانه های خودمون بیشترین تبلیغ رو برای مردم ایران انجام دادیم .
و خدواند مکر آنان را به آنان بازمرگرداند ...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 10:32 توسط یک پدر
|
کمی یاد قدیمترها افتادم . یاد دوران دانشجویی وسحرهایی که بیدار می شدیم . البته معمولا تا سحر بیداربودیم . چه روزهایی بود . یادمه تا سحر با بچه ها صحبت می کردیم . چقدر حرف برای گفتن داشتم .انگاری اگر تمامی شبها رو بیدار می موندیم باز هم برای حرف زدن موضوع داشتیم . نوع حرفها هم جالب بود . از هر دری سخنی . از حرفهای خیلی سخت ایدوئولوژیکی که گاهی با غرغر و عصبانیت و یه وقتایی هم داد و بیداد تموم می شد تا حرفهای عاشقانه و ...
اما حالا که یادم می یاد یه چیزی برام خیلی قشنگه و اون هم این بود که با هم اختلافات ریز و درشت که تو مبانی اعتقادیمون بود ، خیلی همدیگر رو دوست داشتیم . همون بچه ها که اونطور با هم بحث می کردن کافی بود فردا یکشون مریض می شد . اونوقت باید میدیدی که حتی طرف رو ، رو دوششونو می ذاشتنو ...
بگذریم . حالا گاهی فکر می کنم تعامل با آدمهای دوروبرم کم شده . گاهی خیلی با عینکها و لنزهای خاص اونها رو میبینم . فکر کنم خیلی بده . نظرتون چیه ؟؟؟
نماز و روزه هاتون قبول . دعامون کنید .
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 23:55 توسط یک پدر
|