تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











سلام

یادش بخیر سال قبل درست تو همچین شبی تو آستانش قدم می زدم ...

پارسال چند هفته قبلش خانوم با عده ای از دوستانشون رفته بودند و انگاری امام رضا خیلی زود دعای ایشون رو مستجاب کرد و آقا ما رو هم طلبیدند . 

این آدرس وبلا اخوی کوچیک ماست .

    پارسال تو همچین ایامی ، نزدیک اذان مغرب زنگ زدند و گفتن مشهد میرید ؟؟؟!!! خب به نظرتون این سوال پرسیدن داره ؟؟؟!! گاهی چه چیزهایی از آدم می پرسند. ما هم سریع آماده شدیم و چند روز بعد با یه عده از مدیران رفتیم . یه نکته مهم بنده هیچ ربطی به این مدیران ندارم و چون یه نفر کم بوده  وبقیه مدیران کار داشتند و بلیطهای هواپیما رو گرفته بودن مجبور شدند یکی از آدمهای ... رو با خودشون ببرند .البته اینها همش بهونه است . آقا یه روسیاه رو بازم طلبیده بود ...

بگذریم ...

  یه عده مهندس که متاسفانه خیلی هاشون براشون یه همچین سفری درست شبیه یکی از همون سفرهای کاری اروپایی یا آسیای دور بود. البته تو شرکت ما یکی از قاریان طراز اول کشوری هم هست که تحصیلات فنی را تا مقاطع بالا ادامه داده و  انصافا نحوه زیارت اون بنده خدا و چند نفر دیگه برای حقیر درس بود .

حالا خاطره اون روزها مونده برام . خاطره کرم و مهمون نوازی آقا .

سفر خوبی بود و زیارت یکی از دوستانی که تو همین فضا با هم آشنا شدیم و الان با هم ارتباط خانوادگی داریم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


فردا رو هم از دست دادم .

این چندمین تشیع پیکرهای پاک اونهاست که نمی تونم برم .

حالا باز هم نشد که برم ...

دلم تنگ شده براشون .

فقط دلم تنگه ...

دلتنگی را چه کمنیم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 21:1  توسط یک پدر   | 


                                                             یا مدبر

 مدتیه که با در و دیوار خونه خو گرفتم و . . .

بی حوصلگی و بیرنگی و خستگی و. . .

    وقتی اون فضا رو تصور می کنم انگار مدتها بود که با اون فضا آشنا بودم و با اون انس گرفته بودم . شور و اشتیاق تازه ای در زندگیمون ایجاد کرده بود.

   بله مدرسه رو می گم ، حدود ۱۰ روزیه که از محیطی که خیلی بهش علاقه مند بودم دور شدم.متاسفانه کسالت پیش اومده باعث شده با تمام علاقه ام به مدرسه، برای مدتی از این محیط دوست داشتنی دور بشم.

   دنیای بچه ها دنیای خیلی زیبایی است ، مخصوصا بچه هایی که یه جورایی آسمونی باشند و حافظ قرآن.

هر روز که می گذره دلم بیشتر برا مدرسه پر می کشه.

فکر نمی کردم اینقدر سریع با بچه ها انس گرفته باشم.

   چه روزای خوبی بود ! یادش به خیر سو گلی کلاس که تازه از تابستون هم شروع به حفظ کرده بود محمد سبحان بود . استاد پرهیزگار کلاسم!

تپلی کلاس چهارم یاسر ،  محسن ، پسر با استعداد و کمی خجالتی و مضطرب.

   وای دلم برا محمد که هروز رو اعصابم راه می رفت و کلاس رو به هم می ریخت هم تنگ شده . برا کمیل که هم اسم کمیل خودم بود و تازه روخوانی رو شروع کرده بود بچه ساکت و کم حرف و گوش به فرمان خانم معلم . حتما طفلی با نبود من کلی عقب افتاده حیف شد.

   برا ی علی بچه شیطون کلاس و بازیگوش با اون چشمهای رنگی و موهای لخت و روشنش که همیشه موهاش تو چشاش بود .

   برای محمد مهدی ،هرچند که با رفتار لوس دخترونه کمی آزارم میداد اما سعی کرده بود مرد بشه و توجه منو به خودش جلب کنه.

یاد امیر حسین که هر روز برنامه قرآنیش رو جا میگذاشت و یا بدون امضا میاورد.

یاد محمد که ملا صدرای کلاسم بود بخیر . با هوش و با حیا و با عینکش آخر بچه مثبت. 

   یاد معراج که به تقلید از علی موهاشو کوتاه نمی کرد و با مرور درساش که قبلا حفظ بود سعی می کرد خوب بخونه تا من خوشحال بشم .

   ویادهمه ی بچه های خوب وپر انرژی کلاس بخیر ...

   نمی دونم همین طور که من دلم حسابی تنگ شده و یاد شون هستم اونها هم دلشون برا من تنگ شده ؟؟؟؟!!!!

خدا داند و بس .

اما معمولا ما معلما که مادرای دوم بچه هاییم براشون بیشتر نگران میشیم تا اونها !

دلم برای همه شلوغی ها و دعواها و شادیهای بچه های کلاسم تنگ شده .

   دعا کنید تا شنبه حالم خوب خوب بشه و برم سر کلاسی که مونس و همدم م شده بود و بهش عشق می ورزیدم .

*********************************************

پینوشت :

   همیشه از معلمام شنیده بودم که توی هر کاری علاقه و انگیزه خیلی مهمه که آدم کارش رو خوب انجام بده ، و معلم خوب معلمیه که به کارش علاقه مند باشه ، حالا با تمام وجود لمسش کردم  وبه این مسئله ایمان آوردم .

خداوندا ما را از علایقی که به صلاحمونه ، به واسطه کوتاهی هایمان دور نکن .

آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 21:50  توسط یک مادر  | 


سلام ...

تا چندی فبل شبهای جمعه برامون یه رنگ و بوی دیگه داشت . شبهای جمعه وجلسه با صفای آیت الله امجد و ذکر صلواتهای دائم اون جلسه ...

مدتی حاج آقا کسالت داشتندکه الحمد الله الان برطرف شده و باز هم شبهای جمعه ما باصفاتر شده ، بلکه به برکت این بزرگان و از نفس حق اونها کمی اهل بشیم ...

این جلسات بنده رو یاد نفس کشیدن تو فضاهایی می اندازه که قبلا گاهی توفیقشو داشتم .

یاد جلسات آقای حق شناس بخیر ...

یاد اون موقع ها که توفیق داشتیم و گاهی می رفتیم جلسه آقا مجتبی تهرانی ...

یاد جلسات معرفت نفس آیت الله جاودان ...

حالا از بعضی از اونها سالها گذشته و از بعضی چند صباحی ، اما وقتی مرور می کنم می بینم خیلی شاگرد که چه عرض کنم حتی مستمع خوبی نبودم و حق جلسه و استاد رو ادا نکردم . اما ...

اما خیلی خدا رو شکر می کنم که حتی شده برای لحظاتی در جاهایی بودم که بزرگانی چون این عزیزان بودند . انشا الله خداوند توفیق بهره مندی معرفتی رو هم بهمون بده که راضی شدن به فیض حضور در محضر این بزرگان جفاست ...

دعا کنید از هفته آینده باز هم توفیق استفاده و کسب معرفت و ادب ار محضر آیت الله امجد بتونیم استفاده کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 0:40  توسط یک پدر   | 


هوالغفور

                      سلام علیکم

 فرصتم خیلی کمه برا نوشتن!

اما بالاخره خدا امروز توفیق داد تا دست به قلم(کی برد)ببرم وروز نوشتی را بنگارم

این روزا برام روزای خاصیه! امید در وجودم موج می زنه و انگیزه ام برا هر کاری بیشتر از همیشه است ..

روزهای پر برکت ماه مبارک رو پشت سر گذاشتیم وجز حسرت چیزی برامون نموندوقتی از دست دادیم تازه می فهمیم چه قدر و منزلتی داشت؟!

این نگرانیم رو بیشتر میکنه

اینکه اصلا نتونستم اون جوری که می خواستم به وظایفم عمل کنم،بغضی شده در وجودموهمش دلم پر می کشه برا ماه رمضون!

ماه رمضون امسال هم رفت و ما یه قدم هم به جلو برنداشتیم.

دیروز بود می خوندم که خداوند برای این ، روز اول شوال رو برامون عید قرار داده که بهمون بگه بنده ی من بعد از یک ماه راز و نیاز و عبادتت بخشیدمت و تو در عید فطر تازه متولد شدی و اعمالت رو از نوع شروع کن .

نمی دونم من که این همه از اعمال خودم نالانم ، جایی هم برا بخشش گذاشتم یانه.

   نعوذبالله!

 میگن :  بزرگترین گناه ناامیدیه

خدایا ببخش ! به توامیدوارم وبه بخششت و به موهبتت !

این روزا نشاط دیگه ای در وجودم حکمفرماست و همش به واسطه امید و توکلیه که خودت در تمام وجودم نهادی!

از اونجایی که هیچ وقت هیچی رو به تنهایی نخواستم ، خدای مهربونم به مهدی موعودت قسم میدم گناهان هر دوی ما ( کمیل و اسما) رو ببخش و موهبت الهی ات بر هر دو یمان سر ریز کن .

آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 11:26  توسط یک مادر  |