سلام ...
گاهی در مسیر زندگی با انسانهایی مواجه می شم که به حال و رفتار اونها غبطه می خورم .
چند روز قبل برای خروج از محل کار عجله داشتم و داشتم با سرعت به سمت جایی می رفتم . خوب ما هم پیاده شروع کردیم به حرکت به سمت خیابون اصلی که تو همین حین یه سمند خیلی تمیز جلوی پاهام ترمز زد .
یه آقای محترمی که بهشون نمی خورد مسافرکش باشند و حدود ۵۵ سالی سن داشتن راننده بودن .
با خوشرویی گفتن آزادی ؟؟؟
گفتم : بله ...
نشستم .(البته درست همون موقع تلفن همراهم زنگ خورد و شروع کردم به صحبت کردن با تلفن ) وقتی داخل خودرو شدم راننده خیلی صمیمی و جدی شروع کرد به احوالپرسی . البته جهت اطلاع و محض ریا بنده همیشه سعی می کنم در سلام کردن جلو بیوفتم . اما اون راننده عزیز با یه دقت خاصی احوالپرسی کرد که بنده عمرا در عمرم اینطوری احوالپرسی کرده باشم از یه غریبه .
بعد که تلفن بنده تموم شد باز هم مجددا احوالپرسی کرد و بنده که کمی یه حالات این آقا یه جورایی نگاه می کردم جوابشون رو دادم .
بعد پرسید : پسرم همینجا (اشاره به محل کارم ) کار می کنی ؟؟؟خسته نباشی .
بنده هم عرض کردم بله . ممنون حاج آقا !!!
کمی جلوتر با زحمت زیاد از لاین اخر بزرگراه خودش رو رسوند به کنار و دو تا خانوم که اصلا هم ظاهر جالب نداشتند رو با اصرار سوار کرد . ( تو دلم یه چیزی گفتم که حالا بماند .) بعد ، از اون خانومها هم کلی احوالپرسی کرد . من دیگه داشتم رسما شاخ در می اوردم . یه جوری احوالپرسی می کرد که انگاری همه رو ، می شناسه .
خانومها کمی جلوتر پیاده می شدن . دست دراز کردن و یه اسکناس ۵۰۰۰ ریالی به راننده دادند .
راننده لبخندی زد و گفت : دخترم دعامون کن ...
حقیقاتش من کمی بهم برخورد . تو دلم گفتم الان این دخترها یه چیزی بهش می گن و خوب کاملا درست حدس زدم و دیدم این حرف اون مرد بزرگوار سوژه خنده اونها رو تا پیاده شدن فراهم کرد . کلی سر اینکه باید چه دعایی برای این بنده خدا بکنن خندیدن و تازه همه این درگوشی ها رو اونقدر بلند می گفتن که با وجود روشن بودن رادیو بنده هم میشنیدم .
دلم برای اون مرد دوست داشتنی سوخت .
کمی جلوتر پیاده می شدم . نمی دونستم باید پول بدم یا نه به هرحال دستم رو بردم داخل کاپشن و کیف رو در اوردم .
مرد گفت: پسرم گفتم که مارو دعا کن . من خادمم . خادم امام رضا (ع) . شما هم ما رو دعا کن که این هم یه خدمتی باشه برامون .
دلم تیر کشید . خوش به حال آدمهایی که قشنگ خودشون رو وصل می کنن به سلطان سریر ارتزاق .
دلم تنگته آقا ...
یاد کبوترهای حرم افتادم ...
یاد گوهر شاد و پنجره فولاد ...
و آدمهایی که چه خوب در میون روزمرگی ها متصل می شن به بهترین جاهای این مرز و بوم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 2:4 توسط یک پدر
|