تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











 

صل الله علیک یا ابا عبد الله

حالا همه جا عطر محرم می آید . همه جا بوی خوش حضرتش پیچیده و دیگر حتی اگر اهل عاشورا هم نباشی ، باز هم باید هرروز این سیاه کوبی ها را ببینی ...

مولا جان این ارادتهای کم را قبول نما  و همه را به کرمت کم نبین که در برابر آن حماسه ما چه کنیم ؟؟؟!!!

*********************************

همیشه دوبار در سال تو ایام محرم و فاطمیه تو محل ما یه هیئت (محسنیه ) با صفایی راه می یوفته که برای بنده طی این چندین سال همیشه قابل استفاده بوده و بهره بردیم . هیئتی که شاید کمتر دیده باشید وتنها تو جلسات خصوصی بعضی از ذاکرین بزرگ اتفاق می یوفته ...

خب خطیب و سخنران از بهترینهاست و در بنده که حق استادی ایشون رو همیشه نسبت به خودم احساس می کنم . چون هیچوقت منبرش برای بنده بی مطلب نبوده . . .

ذاکرین یه پدر ودوتا از فرزنداش هستند که به حق جزو بهترین ذاکرینی هستند که بنده تا حالا دیدم .

و خادمین جلسه هم یه خانواده بسیار مومن و متدین هستند . . .

اما نکته خاص این جلسه نحوه برزگراری جلسه در آن است . . .

اول زیارت عاشورا ،  بعد یه پیش منبر و بعد منبر و در آخر روضه آخر جلسه ...

اما تو تمام این مدت اینجا هیچ شباهتی به هیئات دیگه نداره . بیشتر ذکر روضه و حرفهای خاص از حماسه عاشوراست و فقط شب عاشورا و شام غریبان یه سینه زنی نمکی داره بیشتر  یه پریشون خونی . . .

جلسه هیچ روال خاصی نداره و تو شبهای بعدی حضور ذاکرین متعدد تقریبا هیچ ذاکر ثابتی نداره . هر کس با رعایت  آداب جلسات ابا عبد الله و از سر درد یه چیزی می خونه . . .

برای حقیر که این جلسه با هیچ جای دیگر قابل قیاس نیست . همین پریشون بودن و پریشون خوندن ذاکرین قدیمی در این جلسه خیلی برام دلنشینه و همیشه کلی حرف جدید یاد می گیریم ...

و اما غرض این مزاحمت  . . .

ادب این بزرگواران تو این جلسات آدم رو دیونه می کونه . به عینیت رسیدند که دارند برای کی می خونند . بعد سالها ذاکری در خونه حضرات معصومین دو زانو می شینند و فقط گاهی و اون هم تو قاعده جلسه چیزی می گن . . .

کاش مودب به آداب جلسات حضرتش شویم . کاش . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 12:17  توسط یک پدر   | 


سلام

    خب انگار خیری بود که ۲ روزی ADSL ما کلا قاطی کرد . البته از سیستم منزل بود و بالاخره بعد از کلی تلاش یه تیم متخصص ADSL نصب شد . . .

خب دوروز تو خونه بودیم و کلی بهره بردیم . 

    برف که واقعا سنگین بود و درست روز یکشنبه توی اون برف هماهنگی خفن بین نیروهای امدادی وانتظامی  رو میشد توی  بزرگراه تهران - کرج دید . البته خب خدائیش مقدار زیادی حق داشتند . چون واقعا همه جا خوردیم و از شوخی گذشته به هر حال خیلی زحمت می کشیدند ، اما فکر می کنم باید بیشتر از اینها مدیریت بحران داشته باشیم .

    البته یکی از ارگانهایی که خیلی خوب آمادگی خودش رو اعلام کرد . سازمان انقلابی صداو سیما بود که هرچی فیلم بیات و چند بار پخش شده داشت دوباره به خورد مردم مظلوم و همیشه در صحنه کشور داد .  کلا ما ایرانی جماعت مظلومیم . کلاً . . .

اما غرض از مزاحمت اینبار حقیر برمیگرده به حضور در مراسم پر فیض حاجی خوری عموی بزرگمون ...

    میون صحبتهای سیاسی و اجتماعی و دفاع بی چون چرای ما از یه بنده خدایی . . . صحبت کشید به ادعای تشرف یکی از بنده های خدا خدمت حضرت ولیعصر  - توی محل کار حقیر - که متاسفانه خیلی ناراحت کننده بود .

    اتفاقی که الان در کشور داره بسیار تکرار می شه و هر روز خبر جدیدی راجع به این موضوع می شنویم . همین بنده خدا وقتی وارد محل کار ما شده بود ، با ارائه یه سری اطلاعات خیلی زود تو دل خیلی ها جا گرفت . هرچند که بنده از همون اول به اون چهره مثلا ملکوتی  و حرفهای مثلا خیلی قشنگ و دقیق معرفتی و مذهبی شون شک داشتم . به هر حال این از آداب اهل علم نیست که نپرسیده اینهمه حرفهای مثلا خوب رو بگن . البته این بنده خدا خیلی زود خودشون رو لو داد و خیلی زود هم تو مشخصات ظاهری حضرت نشونی های غلط داد ( بر اساس آنچه از روایات راجع به ظاهر حضرت رسیده ) و هم تو بحث تو مبانی اعتقادی ...

بماند .

به هر حال غرض تذکر به خودم و دوستان بود که مراقب باشیم . مراقب خودمون و دینمون . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 23:18  توسط یک پدر   | 


  

  امروز حال و هوای دلم هم مثل آسمون شهرمون برفی بود . همیشه توی برف یه شادی هست و یه غم . شاید خیلی ها بارون رو به منزله خالی شدن دل آسمون و اشک ریختنش تصور کنند .اما تا حالا تشبیه خاصی برای هوای برفی نشنیدم .

    تصور من از این هوای برفی یه جور اشک شوقه . یه جور رها شدن از غمی که یه شادی هم توش موج می زنه . دقیقا امروز یه همچین حالتی برای بنده به  وجود اومده بود .

    یه جور غم غربت که در کنارش شادی حضور یار هست . فضا خیلی برام سنگین بود . صبح زود سعی کردم بهونه قشنگتری به اشکام بدم و سراغ دعای عهد رفتم . از همون دعاهایی که گاهی اوقات ما آدمها فقط برای دل خودمون می خونیم تا آروم شیم .

دوریم از این دعا و از یاد آن یار سفر کرده بیشتر از همیشه حس کردم  . . .

   نزدیکهای ظهر که تو سرویس بودم کمیل بهم خبر داد ، احتمالا زود میاد خونه . ذوق و شوقم رو تو سرویس هم نتونستم پنهان کنم ، فکر می کردم شاید اینجوری دل گرفته ام با حضور ایشون کمی آروم تر بشه . با یه امید دیگه ای می رفتم خونه . احساس می کردم دو ساعت بعد از رسیدنم که از اندازه یه چشم بهم گذاشتنه  کمیل روخونه میدیدم . خیلی شادمان بودم . اما شادی من برای یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره خبر دار شدم که کمیل نمی یاد .دقیقا اون حالت غم دوباره بهم برگشت . اونقدر دلم گرفته بودکه شاید حس می کردم اگه ایشون بیاد مثل همیشه حضورش التیام بخشه. دیگه حتی حس و حال حرکت رو هم نداشتم . از شما چه پنهون تا موقع اومدن کمیل از جام تکون نخوردم . یه جور لجبازی با خودم ویا شاید کنار نیومدن با واقعیت . . .

    اما از اونجایی که تو این شرایط همیشه کمیل منو درک می کنه نزدیکهای اومدنش از من خواست که من هم آماده بشم با هم بریم بیرون . توی اون هوای سرد کار خیلی سختی بود از پتوی گرم و نرم جدا شدن . اما اونقدر احتیاج داشتم به اینکه  فقط شاید راه برم . برای همین با هر سختی بود سریع آماده شدم و خودم رو به کمیل رسوندم . انگار همه اون غمهای بعد از ظهر به سراغم اومده بود ، از من جدا شده بود و یه جور شادی جاش رو گرفته بود .

    هنوز برف در حال باریدن بود . قدم زدن توی این هوای برفی به غیر از اینکه به من آرامش روانی می داد ، یه جور عظمت خدا رو درک کردن بود . اونقدر دونه های برف قشنگ بود که احساس می کردم تا به حال چیزی به این زیبایی ندیدم و جالبتر اینکه توی برف دوتایی تو یه صف نونوایی سنگکی وایستادیم و بعد از گرفتن نون از کوچه های خلوت رفتیم به سمت خونه و من هم که مثل همیشه اینجور موقع ها برمی گردم به دوران کودکی تا می تونستم برفها رو گوله کردم به کمیل زدم .

امروز هم اینجوری برامون خاطره شد . هوای برفی ، نون سنگک ، قدم زدن و صحبت کردن . . .

مثل همه روزهای خوب خدا که هم شادی توشه و هم غم . کافیه چشمهامون رو خوب باز کنیم 

                                 چشمها را باید شست 

                                                                          جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:20  توسط یک مادر  | 


سلام . . .

     چند وقتیه به جهت امتحانات دانشگاه از مطالعات جنبی دور شدیم . اما امروز شماره جدید مجله خیمه رو خوندم . جالب بود . نگاهی به ساخته های سیما در باره شیطان در چند ساله اخیر داشت که البته قسمتی از اون هم حال و هوای طنز داشت . کلا جالب بود و دوستان اگر دسترسی دارند توصیه می کنم که بخرند و بخونند.

واما بعد ...

    انشاالله از این به بعد گاهی یکی از کتابهایی که مطالعه کردم رو اینجا معرفی می کنم . البته گاهی هم سر فصلهایی رو که برای خوندن نیاز داریم اینجا درخواست می کنیم . امیدواریم دوستان از تجربیاتی که دارند ما رو بهره مند کنند .

البته لازمه چند تا نکته رو عرض کنم :

  ۱- معرفی این کتابها به این معنی نیست که اون کتاب خاص توی اون موضوع بهترینه و قطعا کتابهای بهتری هم هست که خوشحال می شیم معرفی کنید .

  ۲ - از دوستان هم هرکسی کتاب خاصی به ذهنش می رسه که برای معرفی مفیده ، استقبال می کنیم .

   

 

 تکثر ادیان

 

در بوته نقد

 

 ( نگاهی جامع به بحث پلورالیسم دینی )

 

تالیف : حسن کامران

 

پژوهشکده فرهنگ و معارف

 

     کتاب نگاه بسیار خوبی به مقوله پلورالیسم دینی یا همان نظریه تکثر ادیان دارد و البته در این بین به عنوان یکی از مصادیق پلورالیسم دینی نقدی بر نظریه صراطهای مستقیم سروش هم دارد که بسیار جالب نوشته شد .

توصیه می کنم دوستان حتما مطالعه کنند .

........................

پینوشت :

کتاب با یک تقدیم بسیار زیبا به شخص عزیزی آغازشده است . متاسفانه نتونستم اسکن کنم اون صفحه رو . اما نثر به کار گرفته شده در اون صفحه بسیار زیبا بود .

انشا الله تهیه کنید و از کل کتاب و نثر خاص مقدمه اون هم بهره مند بشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 23:15  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز اولین امتحان دانشگاه رو تو این ترم دادم . به هر حال دانشجوی دانشگاه پیام نور بودن هم عالمی داره ...

دبیرستان قدیمی وزیبای البرز تهران محل امتحان بود . محل حوزه امتحانی انصافا قشنگه و یه حس خیلی خاص نوستالوژیک به آدم دست میده .قدم زدن تو اون مدرسه حس غرور به آدم میده . مدرسه ای که خیلی از بزرگان ادب و اخلاق و علم و سیاست تو اون بودن .

بگذریم ...

به هر حال بعد از مدتها برگشتن به دانشگاه برام یه حس خاص داره . انصافا برگشت بنده -محض ریا - فقط به جهت علاقه به رشته علوم اجتماعی بوده . همین و بس . برای هیمن هم هیچ دلهره ای ندارم . چون رشته قبلی بنده مکانیک بوده و این رشته هیچ جوری به اون ربط نداره .

بازم بگذریم ...

اما چیزی که به خاطرش این پست رو نوشتم ، یکی از دانشجوها خانوم بود که یه همراه دختر کوچیکش اومده بود . دختر حدود ۵ سال داشت و یه لباس خیلی قشنگ و ساده پوشیده بود . مادراون خیلی محجبه بود و درست ردیف کنار بنده نشسته بود .

دختر کوچولو درست بیرون سالن اصلی توی یه کوریدر کوچیک ایستاده بود و دائم داشت مادرش رو نگاه می کرد . دختر اونقدر شیرین بود که همه دوست داشتند ، ببینند اون چه کار می کنه ؟

درست قبل از اینکه جلسه شروع بشه شیرینکاری های این خانوم کوچولو شروع شد . شروع کرد به شکلک در اوردن برای مادرش . بعد هم با ادا واصول به مادرش می گفت ، که الان صفر میشی و بعد هم گریه می کنی . جدا همه اینها رو با ایما و اشاره می گفت و بنده و چند نفر دیگه رفتار اون خانوم کوچولو رو میدیدیم و کلی منتظر حرکت بعدی خانوم کوچولو بودیم . اونقدر شیطنت کرد که دو تا از  مراقبها اون رو بردن تو حیاط و باهاش بازی کردن تا امتحان تموم بشه .

برام جالب بود ، صمیمیت اون مادر و دختر و رفتار قابل تحسین مادر با دختر قبل و بعد از جلسه . برام خوشحال کننده بود که خانوم این طور مذهبی رفتار به این خوبی با دخترش داره .

حدا برام درس بود .

امیدوارم بتونیم اون چیزهایی که از تعالیم دینی یاد می گیریم رو عملی کنیم . این روح حقیقی دینه . کاش قدر اعتقاداتمون رو بدونیم و اون رو در زندگیمون جاری کنیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز یاد آور خاطره تلخی برای همه مردمان این مرز و بومه ...

یادمه کامنتی که تو کادر زیر هستش رو همون روزها برای همه لیست مسنجرم فرستادم. خواستم برای خودم وهمه یاد آوری باشه .

خداوند همه اون رفتگان رو رحمت کنه ...

هواللطيف

و باز هم در سحر گاهي غم انگيز خطه اي از اين خاك  لرزيد و انسانهايي را به كام مرگ گرفت .

 انگاري بايد هنگامه آزمايشي ديگر باشد آزمايشي براي بازماندگان حادثه و همچنين من و تو،

 تا دوباره نشان دهيم كه هميشه امتي درد آشناييم .

انگاري همان هنگامي رسيده كه خداوند فرموده است ما شما را در معرض آزمايشات الهي قرار مي دهيم تا صابران را برگزينيم .

باشد كه همه مان از اين آزمايش سربلند بيرون بياييم

انشاء الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 22:13  توسط یک پدر   |