تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











یا لطیف

چندی قبل تصمیم گرفتیم بریم مشهد . امسال این برای چندمین بار بود که تصمیم گرفته بودیم که به زیارت ابوالحسن (ع) بریم . اما خوب هیچ کدوم جور نشده بود . اینبار هم  اولین بار وقتی پیگیر بلیط شدیم نتونسنیم جورش کنیم . اما بعد با کمک یکی از دوستان موفق شدیم که بلیط رو تهیه کنیم و خدا رو شکر با عنایت حضرت میهمان سرزمین خراسان شدیم . البته حکایتهای قبلش بماند چون خیلی مفصله . از تهیه ۴ تا بلیط و بعد منصرف شدن دوستانی که قرار بود با ما بیان و بعد گفتن به کلی آدم که تو روخدا بیاین بریم مشهد و  ...

بگذریم . خیلی مفصله . خدارو شکر بالاخره بعد از چند بار که نتونستیم بریم امسال هرطور بود موفق شدیم و خوب اونجا هم سعادت داشتیم و یک خانواده دیگه هم برای اولین بار تو فضای حقیقی آشنا بشیم .

خب تو سفر کلی خاطره داشتیم . مثل هر سفر دیگه . اما عجیبترین نکته این بود که فهمیدیم مشهدیها با حلیم قیمه می خورند . تعجب نکنید . سکته هم نزنید و حالا ما رو داشته باشید وقتی با سید ( همسر همشیره مان ) رفتیم که حلیم بخریم . . .  بیخیال آبروی بعضی مشهدی ها می ره ...

اما نکته بعدی که خیلی مهمه ...

خب همنطور که می دونید همسر بنده حافظ قرآن هستن . وقتی برای وداع رفتیم حرم خواستیم به توصیه و روش آقای نخودکی (ره) برای اذن ورود یکبار سوره  (( یس)) ور به روح ایشون هدیه کنیم . خب بنده هم خواستم مثلا مثل یه مرد خیلی غیرتی که نمی گذاره خانومش بلند  قرآن بخونه ،قرآن بخونم و ایشون گوش کنن.

خب شروع کردیم بنده هنوز صفحه اول رو به خط سوم نرسونده بودم که دیدم ایشون دارند گنبد رو نگاه می کنند ،

مثل این معلمها گفتم :خانوم به قرآن توجه کن .

 ایشون گفتن خوندم تموم شده . منتظرم بریم صفحه بعد .

تو دلم گفتم خب این اول سوره ((یس )) بوده خیلی ها حفظند . شروع کردم صفحه بعد رو خوندن (خدائیش کلی کلمه رو هم نفهمیدم چطور خوندم ) باز دیدم که ایشون به سقاخونه و کبوترهاش نگاه می کنن . برای اینکه بیشتر ضایع نشم هیچی نگفتم و سعی کردم فقط سریعتر بخونم .

خوب حالا بماندکه تا سوره ((یس)) تموم شد چقدر به خودم بد و بیراه گفتم .

البته بنده همیشه تو قرآن خوندن همین مشکل رو دارم . چون هم کوچکترین اعرابی رو که اشتباه کنم حتی از تو آشپزخونه با صدای بلند تذکرایشون رو میشنوم و هم با اون لحن و تجویدی که بنده دارم باز باید نکات تجویدی رو هم بشنوم .

بگذریم خدا سر هیچ مردی نیاره . واقعا سخته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 21:51  توسط یک پدر   | 


این روزها خیلی فکرم مشغوله .

شاید از خیر کار دولتی گذشتم و بر خلاف میل باطنی برم به سمت کارهای بخش خصوصی .

متاسفانه در شرکتهای دولتی تقربا جز ارتباطات ( البته منظورم استفاده از ارتباطات نسبی و سببی و سیاسیه است ) هیچ چیز دیگری ارزش ندارد . لااقل در مجموعه های صنعتی که اینطوریه . حتما اینهم آزمایشی برای سنجش خیلی از اعتقاداتمون که مثلا مدتهاست داریم مدعی می شیم اونها رو .

خدا کنه شرمنده نشیم .

انشا الله بتونیم مثمر ثمر باشیم برای کشورمون .

دعامون کنید .

............................

پینوشت : جدا شبیه فضای روضه شد مخصوصا با اون دوتا دعای آخرش .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 21:23  توسط یک پدر   | 


سلام و عرض ادب

امروز اونقدر برامون جالب بود که گفتم اگر اینجا ننویسم و بعدا یادم بره دیگه وای به حالم .

کله سحر پا شدیم که درس بخونیم و مثلا بریم امتحان بدیم . بماند که چقدرم مثلا درس خوندیم وچه امتحانی دادیم . . .

    اما بعد از امتحان از خیابان سپهبد قرنی رفتیم به سمت میدان هفتم تیر ( خب دوستان بزرگوار و علی الخصوص خانومها می دونن که اینجا بورس مانتو و پالتوی زنانه است . ) خب دیگه حدس زدن نمی خواد . بعد از کلی گشتن و انواع و اقسام مدلها رو دیدن ( البته این ۲ سا عت و اندی از ظن حقیر زیاده و از نظر حاج خانوم چیز خاصی نیست ) بالاخره یه مدل انتخاب کردیم .

    اما قصه اصلی تازه شروع می شه . ما که سر ظهر دیدیم تا محل نماز جمعه فاصله مون زیاده و نمی تونستیم تا دانشگاه تهران بریم ، گفتیم نماز رو خودمون می خونیم . اما گویا اصلا اهالی نماز جمعه راضی نبودن که ما نماز رو در معیتشون نخونیم ،چون شدیدا آهشون ما رو گرفت .

    از هفت تیر تا کریم خان و خیابان بهار و شریعتی و پیچ شمیران تقریبا یا اصلا مسجدی نبود و یا اگر هم بود در اون بسته بود . البته رسیدن به مسجد امام حسن مجتبی ما رو باز یاد آیت الله خوشوقت مرد نیک اخلاق انداخت ، که البته درب اون مسجد هم باز نبود .

    حالا بماندکه ما با چه بد بختی تو یکی از ایستگاهای مترو نماز خوندیم . خدا قبول کنه. به خانوم می گفتم خدائیش برای این یه نماز آخر وقتی با این همه تاخیر خدائیش خدا یه اجری می گذاره ، چون انصافا یک ساعت دنبال مسجد و نمازخونه گشتیم .

    دیگه این مطلب حاشیه نگاری هم نداره . کاش مسجدها یادشون نره قرار نیست فقط وقت نماز باز باشند . جداْ چرا تو یه منطقه ای مرکزی و شلوغی مثل این مکانهایی که ما بودیم امروز حتی یه مسجد و نمازخونه و سرویس بهداشتی  نبود ؟؟؟!!!

....................................................

پینوشت :

۱- اهالی اینترنت رسما اعلام می کنیم که ما سوره حشر رو خوندیم .خواهشا دیگه پیامک ندین . انشا الله غزه زودتر آزاد بشه .

۲- گویا بعضی از اعراب هم تکونی به خودشون دادند و دارند اعتراضی می کنند . امشب تو اخبار قطر رو نشون می داد که مردمش مثلا راهپیمایی کردن . بگذریم که تعداد شرکت کننده های تو اون راهپیمایی اندازه یکی از  روستاهای ماهم نبود . اما نکته جالب این بود که یکی از شیوخ هم در اون حرکت اعتراضی شرکت کرده بود . نگران نشید اون اصلا خیلی به خودش سختی نداده بود . از داخل ماشینشون وسط تظاهرات کننده ها حرکت می کردن . خدا این همه اخلاص و از خود گذشتگی رو از این اعراب نگیره .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:37  توسط یک پدر   |