تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











با سلام

امروز هم با اجازه می خوام یه کتاب معرفی کنم .

البته فکر می کنم خیلی از بزرگواران این کتاب رو خوندن . اما خوب به هر حال این محض یاد آوری برای خودمون و همه دوستان بود .

 این کتاب اونقدر نکات آموزنده داره که نیاز به تعاریف حقیر نیست. انشا الله همه مون از توصیه های اخلاقی  این کتاب استفاده کنیم . مخصوصا تو این روزها شاید یکی از مشکلات عمده جامعه همین معاشرت باشه . انشا الله مفید باشه .

 

اخلاق معاشرت

 

جواد محدثی

 

بوستان کتاب قم

 

این هم لینک کتاب تو سایت بوستان کتاب قم ( + ). البته امکان خرید آنلاین هم داره ...

پینوشت :

راجع به عکس تو پست قبلی این رو بگم که این دستهایی که داره می نویسه ، دستهای یه پسر بچه حدودا ۸ ساله است که بنده خدا داشت یواشکی تو یه دفتر کوچیک خاطراتشو می نوشت که ... ( ته ماجرا  رونبستیم تا خودتون حدس بزنید و کمی قوه خلاقتون رو بکار بگیرید ، البته  یادتون باشه این ماجرا کاملا واقعی است )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 17:6  توسط یک پدر   | 


سلام ...

    امسال همونطور که عرض کردم چند روزی مسافر سرزمینهای مقدس جنوب غربی کشورمون بودیم . چندروزی تو سرزمینهای مقدس اونجا خاکبازی کردیم و مثلا سعی کردیم حس بگیریم که الان ما خیلی یاد شهدا هستیم وخوب حتما می دونید که شهدا شدیدا نیاز به یاد ما دارند و ما اصلا نباید یاد اونها و آرمانهاشون باشیم .

بماند ...( قرار نبود اینجا هم مثل جای دیگه  بنویسم . یادم نبود )

    تو سفر با پیشنهاد قبلی دوستان و همکاری چند نفر یک سری  کار جالب فرهنگی انجام شد . ( خوب می دونید که دیگه مائیم و دغدغه فرهنگی این مرز و بوم ) بیچاره فرهنگ این مرز و بوم که ما تا این حد دغدغه اش رو داریم. قرا ر شد همسفرها به روز برامون خاطره بنویسند و عکس بگیرند . خاطرات مکتوب  رو بدهند به بچه های واحد فرهنگی و عکسها رو هم از طریق پدیده بلوتوث بفرستند برای همون بچه های واحد فرهنگی .( حالا هی بگین بلوتوث چیز بدیه ) بعد ما هم هر روز از بین بهترین خاطرات و عکسها یه سری نشریه کوچیک روزانه چاپ کنیم البته به انضمام یه سری مطالب کاربردی دیگه و اونها رو پرینت بگیریم و تو یه تیراژی بدیم تو اتوبوسها .

    حالا این میون فقط شما داشته باشین ما همه جا با لب تاب و پرینت بودیم . دوستانی که مشرف شدن می دونن که تصور یه همچین صحنه هایی تو بعضی جاها می تونه چقدر خنده دار باشه .(البته این برای اینکه کمی فضا عوض بشه و ثابت بشه شهدا علاوه بر گریه کردن گاهی هم می خندیدند بد نبود )به نظر خودم که جالبترین جا حسینه شهید همت پادگان دوکوهه بود که یه سری کم مونده بگن بابا این یه جور معصیته که شما یا لب تاب اینجا بشینین و ...

    خلاصه با لب تابها و پرینتر تو تمام مناطق می چرخیدیم . ( این دغدغه فرهنگی چه ها که نمی کنه ) . اما خب خروجی کار خیلی خوب بود و تو تموم عکسهایی که فرستاده بودن این عکس به نظرم از همه زیباتر بود .

بهتره در مورد عکس هیچ توضیحی ندم. فقط ببیند ...

 

دستان کوچکی که پیام بزرگی را با خود برای آن شهرنشینان می برند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 1:33  توسط یک پدر   | 


سلام .

به هرحال الان برای تبریک سال نو خیلی دیر به نظر می یاد . اما محض انجام وظیفه اینکار رو می کنیم .

عید امسال کلی وقتمون پر بود .  عید با زیارت از شهدا شروع شد . انشا الله این سفرهای راهیان نور برامون به عادت تبدیل نشه و برامون یه سکو باشه . یه سکو برای اهل شدن نه فقط برای گریه کردن .

ای کاش ...

بماند .

اما امسال برای ما یه عید خیلی خوبه دیگه هم بود . خداوند یه کودک آسمونی رو به جمع خانواده ما اضافه کرد . خدا رو شکر فرزند برادرمون* به سلامتی به دنیا اومد.

امیدوارم خداوند عاقبت اون رو بخیر کنه .

 

این هم زهرا کوچولو بغل عمودائی !!!؟؟؟

 

* این فرزند ، فرزند باجناق عزیز ماست . حالا ما هم دائی شدیم هم عمو . خیره انشا الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 11:15  توسط یک پدر   |