تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











یا حکیم

زندگی در شهرهای بزرگ این روزها پر از خاطرات اتفاقات عجیبه . گاهی چیزهایی میبینیم که درک کردن اون واقعا سخته . حتما شما هم بارها با این اتفاقات مواجه شدین ...

چند وقتیه توی سطح شهر نمایشگاهای نسبتا دائمی کتاب برگزار می شه با عنوان نمایشگاه عرضه کتابهای فرهنگی و مذهبی ...

در مورد برزگراری این تیپ نمایشگاه ها و اینکه اینگونه عرضه کتاب آیا کمکی به فرهنگ کشور می کنه یا نه و اصلا اسم این کار فرهنگی یا نه ، احتمالا کارشناسان وزارت فخیمه ارشاد و نهادهای مربوطه نظر می دن . اما بنده فقط یه خاطره از بازدید از این نمایشگاه ها براتون می گم ...

مثلا خاطره : ...

اون روز وقتی از تاکسی پیاده شدم درست تو پیاده روی همونجایی که پیاده شدم ، یه چادر برزنتی بزرگ که با داربست نگه داشته شده بود دیدم که روش نوشته شده بود محل عرضه محصولات فرهنگی و مذهبی (دقت کنید محصولات فرهنگی و مذهبی ) . برام جالب شد . محصولات فرهنگی و مذهبی چی می تونه باشه ؟؟؟ البته متصدی اون غرفه بیشتر به کاسبهای دورگردی می خورد که از سر ناچاری و مشکلات اشتغال کنار خیابون بساط می کنند و حالا لابد اونجا رو هم از نهاد مربوطه اجاره کردن . حالا شما دقیقا همچین آدمی تو ذهنتون باشه با یه غرفه محصولات فرهنگی !!!

درست ۷۰ درصد فضای اون غرفه تقریبا ۳۰ متری انواع کتابچه های کوچک  دعا بود و یا ادعیه تک . و بقیه هم یه مقدار نوار و سی دی وچند تا کتاب ( بله کتاب  ، تعجب نکنید ) . کتابها اکثرا کتابهایی بودند که بعیده مردم عادی بخونند . یعنی کتابهایی که کمی طلبگی هستند و یا یه آدم با دغدغه ها و یا کنجکاوی های خاص دینی می ره سراغ اونها .

تو انتهای ردیف کتابها چند تا رساله از مراجع اعظام بود . بنده از روی کنکجکاوی که خواستم ببنیم رساله آقای سبحانی به صورت گسترده تو بازار اومده یا نه . برای همین چند لحظه ای جلوی اون کتابها توقف کردم و خب اتفاقی متوجه گفتمان دوتا خانوم وفروشنده کتابها شدم . شما رو دعوت می کنم همون گفتگو رو خودتون بخونید و هیچ توضیح دیگه ای نمی دم .

خانوم اول : آقا کدوم رساله آسونتره ؟؟!!

فروشنده : رساله آیت الله ...

خانوم دوم : نه آقا اون خیلی آسون نیست برای آیت الله ... راحتتره . من قبلا حاج آقا ... بودم بعد اون رو عوض کردم ، دیدم اون هم راحت نیست الان مقلد آیت الله ... هستم . به نظرم از همه راحتتره ...

.

.

.

فکر کنم ادامه ندیم بهتره . آیا ما برای انتخاب یه دندانپزشک خوب هم همینقدر وقت می گذاریم و مثلا از یه کسی که داره تو یه بقالی خمیردندون می فروشه راهنمایی می گیریم .

این وسط مقصر کیه ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:46  توسط یک پدر   | 


دلمان حال و هوای باصافی تو را می خواهد . یادت بخیر که دیر شناختمت ...

حالا که یادی از رفتگان شد این هم خالی از لطف نیست . (+)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:50  توسط یک پدر   | 


سلام

این روزها خب ملقب به روز معلمه و حتما همه این روزها به فکر معلمهاشون هستند و من علاوه بر اینکه باید ازهمه معلمهام تشکر کنم باید از پدرم هم ، که علاوه بر شغلش که معلم بوده همیشه در زندگی هم برای بنده و سایر برادران و خواهرم معلم بوده تشکر کنم .

انشاء الله قدردان زحمات همه معلمینمون باشیم .

یادش بخیر ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:6  توسط یک پدر   | 


    یا محمود

نمی دونم چطور شد . اما راهی شدیم . خیلی وقت بود نرفته بویدم اما مدتها بود که تصمیم داشتیم بریم و خوب ، خدا رو شکر جور شد و رفتیم . خیلی دیروقت راه افتادیم و وقتی رسیدیم قم ، حدودا ساعت ۱۱:۳۰ شب بود  . به سرعت سوار ماشین شدیم و  رفتیم . اما خستگی راه و کار روزانه و مهمون نوازی های زهرا کوچولو که تا ساعت ۳ نیمه شب از خوشحالی دیدن ما فریاد میزد باعث شد که اون شب نتونیم بریم جمکران .

بله جمکران ...

    بعد از مدتها رفتیم جمکران . ساعت ۱۰ صبح فردا بود که راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم به جمکران . خب دیگه جمکران و حال و هوایی که گفتن نداره و همه چشیدن .

بماند ...

    اون وسط چون وقت زیاد داشتیم رفتیم انتشارات مسجد مقدس جمکران . آرشیو خیلی کاملی از کتابهای مهدوی در نگارشهای مختلف و با رویکردهای مختلف .

    اما این میون حاج خانوم به جهت احساس وظیفه نسبت به قرآن آموزاشون رفته بودن و تو ردیف کتابهای کودک دنبال کتاب برای دانش آموزان مدرسه شون می گشتن و خب چیزی که واقعا ناراحت کنده بود قیمت به نسبت بالایی کتابهای گروه سنی کودک و نوجوان بود . ما سالها بود که تو قسمت نشر برای کودکان خلا کتابهای مذهبی رو داشتیم اما خب حالا  که به نسبت کتابهای خوبی چاپ می شه باید قیمت آنها برای خرید عموم مردم راحت باشه . به نظرم کتاب ۱۶۰۰ تومانی برای یه کتاب کودک زیاده .

    این رو بگذارید کنار هدیه های زیبای آمریکاییها به کودکان عراقی ها و افغانی و ناتوی فرهنگی و ماهواره و بازیهای رایانه ای و از همه مهمتر تلوزیون پر از برنامه های ناجور خودمون و خیلی چیزهای دیگه .

باز هم بگذریم .

    اما شیرین ترین لحظه تشرف ما به مسجد جمکران موقعی بود که صدای بچه مدرسه  ای هایی  که داشتن  توی یکی از حیاطها فوتبال بازی می کردن رو  شنیدیم . برای اونها شاید شادترین لحظه بود . کار جالبی بود اون بچه ها رو اورده بودن جمکران و لابد بعد از زیارت گذاشته بودن مفصل فوتبال بازی کنند .

حالا خودتون رو بگذارین جای اون بچه از اون سفر چی یادتون می مونه ؟؟؟

یه خاطره خوب برا ی همه عمر ...

  یه سفر به جمکران و زیارت و یه عالمه فوتبال . عجب آقای مهروبنیه این امام زمان (عج) ...

اینم چند تا عکس از اون بچه ها ...

برداشت اول از فوتبال در مسجد جمکران

این هم برداشت بعدی ...

و نگاه های چپ چپ مسئول اون بچه ها به این عکاس غریبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 1:57  توسط یک پدر   |