تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











بسم رب المهدی

اول سلام به همه منتظرین . . .

آخرین روز بهاری هم آمد وما این بهار را هم بدون منجی عالم مهدی (عج) به پایان رساندیم.

نمی دونم تا حالا انتظار ی کشیدید که تمام وجود شما رو فرا گرفته باشه و از عمق جانتون از خدا طلب کنید که به سر برسه؟؟؟

تمام مقدمات کار رو فراهم کرده باشید و فقط منتظر باشید؟؟؟

بحث از انتظار زیاده،اما گاهی اوقات بعضی چیزها ی کوچیک تلنگری بزرگ می شوند برای ما که بدونیم چه قدر از مهدی فاطمه دوریم و فقط نام منتظر رو به یدک می کشیم

حدود یک هفته است که تلفن ها به خونه ما سرازیره که : مسافر کو چولو تون هنوز نیومده؟؟؟

همه به نوعی منتظرند ، مادر بزرگها ، پدر بزرگها و خاله ها وعمه ها و . . . ، همه نگران به دنیا  اومدن ،نه بهتر بگم منتظر به دنیا اومدن یه موجود پاکند،واقعا هم با تمام وجودشون انتظار می کشند همین طور من و کمیل عزیزم. . .

 

طلوع خورشید حجاز آیا شود ؟؟؟

 

اما تا حالا شده این جوری منتظر آقامون باشیم؟؟؟

حتی شده تا این حد نگران ظهورشون باشیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:55  توسط یک مادر  | 


یا لطیف

    هفته قبل درست روز قبل از تعطیلات به جهت قطع مکرر و بدون اعلام قبلی برق توسط اداره مربوطش محافظ برق جعبه جادوی ما سوخت .

    نه اصلا نگران نشید ما اصلا ناراحت نشدیم. اون یه مقدار هزینه تعمیر هم فدای سر همتون . اما نکته مهم ، زندگی بدون جعبه جادویی بود . جداُ لذت بخش بود . ساعتها رو راحت و بدون دغدغه شروع شدن فلان برنامه و اون یکی بخش خبری گذروندن خیلی عالی بود . امیدوارم شما هم بهره مند بشید . البته نه اون قسمت سوختگی رو بلکه اون قسمت خانه خلوت و آروم و همراه با کلی صحبت و حرفهای مونده خوب .

    اما نکته اینجاست که چرا بعد از این همه سال ما باید همچنان تلویزیونی داشته باشیم که ۹۹ درصد مطالبش صرفا فقط وقت پرکنه ؟؟؟ البته بنده تو جای دیگه به قدر وظیفه در نقد برنامه های صدا و سیما نوشتم . ( خدا این وظیفه شناسی رو از ما نگیره )

دوستان اگر چرائیش رو می دونن خوشحالمون می کنن .

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 17:40  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

    مرد پیراهن مشکی به تن داشت و کنار پیاده رو ایستاده بود و منتظر بود تا فروشندچراغ قرمز ه سرش خلوت تر بشه و خریدش رو انجام بده . درست روبروش ماشینهایی بودن که منتظر بودن چراغ  قرمز ، سبز بشه زودتر برند . همه منتظر بودند و این میون تنها کسی که خیلی آروم ایستاده بود و اصلا عجله ای نداشت دختربچه ای بود که وسط ماشینها ایستاده بود و گل می فروخت . چراغ سبز شد و دخترک کوچک دوان دوان به بیرون از خیابان دوید .  حالا باز دخترک منتظر بود تا چراغ زودتر قرمز شود . دوباره چراغ قرمز شد. دخترک لبخند زد و خیلی زود به میانه ماشینها رفت . این بار مستقیم به کنار ماشین بزرگ گل زده ای رفت که زن و مردی در آن با چهره ای عجیب نشسته بودند . چهره ایی  که گویی بر روی آنها ماسکی خورده بود . شیشه ماشین بالا بود و لابد صدای ضبط هم زیاد . بنابراین کسی  از اهالی ماشین دستان دخترک کوچک را ندید و گلهای دخترک کوچک بدون خریدار موند . چراغ سبز شد . ماشینها رفتند . اما اینبار دخترک همان وسط مانده بود و تکان نمی خورد . به ماشین بزرگ گل زده خیره شده بود . ماشین دور می شد و او همچنان به آن خودرو چشم دوخته بود و صدای بوقهای ماشینهایی که از کنارش رد می شدند را نمی شنید .

دستی بر روی شانه مرد خورد . نگاه کرد و لبخند معنی دار فروشنده را دید و لحن صدایش را که حواست کجاست ؟ مرد زود خریدش را انجام داد و رفت . تازه یادش افاده بود که فاطمیه است و باید زودتر برسد به جلسه روضه . . .

حالا دخترک در فکر آن ماشین گل زده بود و مرد در فکر اینکه حالا که فاطمیه است پس چرا ؟؟؟ ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:48  توسط یک پدر   | 


 

یادش بخیر ...

    خیلی کوچک بودم اما خوب یادم هست که مردم به خیابانها ریختند و شادمانی می کردند . یادم هست که شیرینی می دادند و خوش بودند ...

بگذریم . کاش حماسه ها همیشه برای ما جاودان باشند و ماقدردان حماسه سازان .

 

 یادش بخیر

 

     راستی موقع جستجو برای عکس دوتا مطلب خیلی جالب هم پیدا کردم که خوندش خیلی عالیه .

     اولی در مورد همون شعر معروف ممد نبودی ببنی ... هست که در وصف فرمانده غیور خرمشهر شهید محمد جهان آرا و همرزماشه که حتما بینید ... خیلی جالبه . از اینجا ببنید +++ ( بعد شما این شعر رو دست کم بگیرید )

    دومی هم در مورد خود همین حماسه بود که اون هم خیلی جالب بود . ببنید بد نیست .از اینجا ببنید +++

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:14  توسط یک پدر   |