تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











 

چند روز قبل به مناسبتی با یکی از مهاجرین کشور افغانستان هم مسیر شدیم و به همین جهت کمی با هم صحبت شدیم .

ازش پرسیدم اهل کجائی و گفت اهل مزار شریف .

خب با سابقه ذهنی که داشتم می دونستم اهالی مزار شریف اکثرا شیعه هستند ، اما خب کمی احتیاط کردم و یه جورایی فهمیدم که این رفیق ما اهل سنت هستند . بعد سریع رفتم سراغ همون مزار شریف و اینکه شنیدم خیلی جای جالبیه .

 دیدم ساکت شد و کمی مکث کرد . احساس کردم که احساساتش جریحه دار شد . بعد گفت موقعی که می خواستم بیام ایران خیلی نگران بودم . رفتم حرم شاه مردان . نشستم و کلی گریه کردم و حاجتم رو گفتم .

حالا هم اینجا هستم . حاجتش رو نگفت ، اما گفت حالا باید برگرده و نذرش رو ادا کنه .اینجا  +  و اینجا +  می تونید مزار شریف رو ببنید .

خب بهتره باز هم هیچی نگیم .

توضیح :

گویا اهالی مزار شریف معتقدند که اونجا حرم حضرت امیر المونین علی (ع) است  و پیکر مطهر ایشون اونجا قرار داره .

 

****************************

اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم . این عکس رو هم برای لبخند زدن تو این ایام می گذارم . این هم مثل اون قبلی ها با موبایله .

احتمالا این هم یه صنعت جدیده ...

یا علی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:42  توسط یک پدر   | 


 یا ستار العیوب

دیروز برای خرید توی مغازه رفته بودم ، متاسفانه چیزی رو تو اون مغازه دیدم که تا چندین ساعت حالم رو به هم ریخت .

 لابد فکر می کنید یکی اومده بود و پول نداشت ؟؟؟

یا فکر میکنید که فروشنده برخورد بدی با یه خریدار داشت .

خب نه ، همه اینها ممکنه خیلی بد باشه اما چیزی که می دیدم اصلا برام باور نکردنی بود ، یه خانواده ۳ نفره اومده بودند که خرید کنند . پدر و مادر و یه دختر حدودا ۱۲ ساله .

پدر و مادر آدمهای معمولی به نظر می یومدن . یعنی می شد حدس زدن که پدر کارمند و مادر خانه داره . اما دختری که همراهشون بود پوشش بسیار بدی داشت . با اون سن نه تنها لباسی نپوشیده بود بلکه شما فکر می کردی اومده تو پلاژ خصوصی شون تو یه ویلا دور افتاده و دنج تو شمال و آیایش غلیظی که وحشت زده ات می کرد .

به قدری ناراحت شدم که چند بار رفتم به پدر و مادرشون چیزی بگم . بالاخره تصمیم رو گرفتم . رفتم جلو که بگم ، یهو دیدم فروشنده جوون مغازه که با توجه به ظاهرش اصلا تصورشو رو هم نمی کردم به مادراون دختر داشت می گفت :

فروشنده : خانوم فکر نمی کنید این لباس پوشیدن دخترتون و این آرایش شدید باعث باشه اون رو خیلی زودتر از حد معمول از دست بدین .

مادر : چطور مگه آقا ؟؟ خب سنی نداره که ... [ !!!! ]

فروشنده : خانوم این دختر شما الان یه زن کامله .  ببنید من خیلی آدم مقیدی نیستم و خودم خیلی هم جوونی کردم [ تعریفی از جوانی کردن ] اما دارم از لحاظ روانشناسی  می گم . دختری با این سن خیلی زود از شما دور می شه . زودتر از سنش وارد مسائلی می شه که باید با یه مدیریت خاصی بدونه و تازه اینجوری همیشه چشمهای گرگ صفتان دنبالشه .

[چند بار خواستم دخالت کنم ، اما دیدم اگر بنده با این ظاهرم بخوام چیزی بگم ممکنه نتیجه معکوس بده ]

مادر : چی بگم واالله ...

فروشنده : من خیلی آدم مذهبی نیستم اما فکر می کنم اگر این دختری که قراره فردا مادر بشه از الان اینطور باشه بعدا تو ۲۵ سالگی یا تو ۳۰ سالگی چی می خواد بشه و تازه نشلی که می خواد اون مادرشون باشه رو چه کار کنیم .

بهتره این روایت بدون حاشیه نگاری باشه .

................

این روزها خیلی دلم یاد آن سرزمینهای دور را می کند که خلی نزدیکند .

خیلی نزدیکند ... خیلی ... همین جا میان دلهایمان .

 

دلتگتم یا حضرت حسین (ع) ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:2  توسط یک پدر   | 


 

امروز داشتم عکسهای موبایل رو می ریختم رو سیستم که چند تا عکس جالب دیدم که همه اونها رو با گوشی خودم گرفتمشون .

 

نوروز 87

نوروز ۸۷- منزل ابوی(سفره هفت سین )

این هم یه آقا پلیس خوش سلیقه ...

این هم یه پلیس خوش سلیقه که پسرش رو هم عین خودش کرده

 

روز پدر مبارک

و پدرها همچنان مظلومند . دوستان محبت کنند و قیمت اون خودکار رو اگر نمی دونن از اولین لوازم التحریری بپرسند و اون وقت به مظلومیت پدران پی ببرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:55  توسط یک پدر   |