سلام
چند روزی می شه که از زیارت حضرت ثامن الحجج برگشتیم . خدا رو شکر حضرت رضا (ع) باز هم لایق دونستند و ما رو اذن دادند . مخصوصا اسما خانوم که بار اولش بود و انشا الله خداوند در زندگانیشون هم زیارت مکرر بارگاه و هم کسب معرفت حداقل قدری از مقام اونها رو به ایشون عطا کنه . شما هم دعا کنید .
سفر خیلی خوبی بود و خیلی ها رو زیارت کردیم . چون ایام شهادت امام جعفر صادق (ع) بود و ما توفیق زیارت خیلی ها رو داشتیم . طوری که تقربا گاهی بدقول می شدیم و به جهت شلوغی حرم و خیابانهای منتهی به اون کمی دیر به سرقرارمون می رسیدیم و یا اصلا نمی رسیدیم .
اما از یک نگاه - غیر از لحظات زیارت که بهترین لحظات سفر بود - خاطره انگیزترین لحظات آغاز سفر و رفتن به سمت حرم رضوی بود . خوب ایام زیارتی و به قول خود مشهدی زواری بود و قاعدتا بلیط کم بوده ، برای همین هم اون دوستی که زحمت بلیط ها رو کشیده بوده تونسته بوده در نهایت بلیط درجه ۲ عادی بگیرند . بلیط یه کوپه رو داشتیم و ما جمعا چهار نفر بودیم و دو تا فسقلی . یعنی اسما خانوم و هانیه خانوم که کمی بزرگتر بودند هم با ما بودند .
تو مسیر رفت تا شاهرود مسئله خاصی نبود . جز همون کمی نامرتبی قطار و کوپه ها و کمی کثیفی قطار که متاسفانه برای این نوع قطارها به نظر کمی عادی می یاد . از شاهرود به بعد با منظره عجیبی روبرو می شدیم . تقریبا تو تمام ایستگاه ها حدود ۵ الی ۱۰ نفر پیاده می شدند و در حدود ۵۰ الی ۱۰۰ نفری سوار می شدند . در کوپه ما بسته بود و متوجه نمیشدیم که بیرون چه خبره . فقط از پنجره بیرون رو می دیدیم که جمعیت زیادی که تو ایستگاهها هستند هرجوری هست ، سوار می شوند .
تا اینکه همسفرها نیت چای کردند و خدا قبول کنه ما جهت عزیمت به رستوران برای پر کردن فلاکس راه افتادیم که منظره عجیبی رو دیدیم . همین که پرده رو کنار زدم و درب کوپه رو باز کردم ، دیدم تمام سالن قطار پر از آدمهایی که با زحمت نشسته بودند توی همون راهرو و تازه چون اینها از یک روستا به روستای دیگه می رفتند همشون گونی ها و ساکهای بزرگی همراهشون بود که پر بود از مایحتاجشون یا سوغاتی ها و هدایشون .
تا اومدم درب رو ببندم دیدم یه پیرزنی دست انداخت و نگذاشت در رو ببندم .بعد هم قسم داد که تو رو امام رضا بگذار بیام تو . ثواب داره و از این حرفها ...
مونده بودم چه کار کنم. گفتم بیا تو مادر جان بفرمائید . اومد نشست . با خودش دو تا گونی بزرگ هم اورد داخل . طوری که باید از روی گونی های می پریدی و می رفتی تا چای بیاری ، برای همین هم از خیرش گذشتیم . پیرزن اومد داخل و شروع کرد به دعا کردن . بعد از اینکه دعاهاش تموم شد . گفت چند تا ایستگاه جلوتر پیاده می شه و خیلی مزاحم ما نیست . ما هم برای اینکه پیرزن شرمنده نباشه و حرفی زده باشیم گفتیم خوب مادر اهل کجایی . چی می کارید تو روستاتون که دیگه نطق این پیرزن درد کشیده شروع شد .
جالب اینجا بود که به علت لهجه ای که داشت تقریبا بیشترکلامش برای بقیه همسفرها نامعلوم بود . اما خب بنده کاملا متوجه می شم . شروع کردم با پیرزن صحبت کردن . اونقدر درد داشت و مشکل داشت که گفتنش اینجا خیلی وقت می بره . یه پیرزن از یه روستایی که تمام فرزنداش رفته بودند شهر و یه دخترش به جهت بچه دار نشدن طلاق گرفته و پیشش زندگی می کنه و شوهرش هم مریضه و خونه نشین . کشاورزی ندارند و فقط دو یا سه تا بز و یه گاو دارند . کمی با پیرزن صحبت کردیم و سعی کردیم کمی آرومش کنیم .
وقتی رفت ، به خیر و برکت این سفر و بلیط درجه ۲ فکر می کردم . خیلی خوب بود چون کمی ما رو با آدمهایی مواجه کرد که همیشه در اطرافمون هستند و نسبت به اونها بی توجهیم و چقدر در اسلام به تذکر سفارش شده . از این جهت که عادت نکنیم به صفات سخیف دنیوی خودمون .
و خدا کند فراموش نکنیم که قرار بود و هست و خواهد بود که این انقلاب ، انقلاب پابرهنگان باشد و نه ...
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 11:15 توسط یک پدر
|