تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











و حالا باز محرم آمده ...

باز هم روضه ها رو می شنویم اما این بار فرق می کند .

این بار دیگر همه آن چیز را که می شنیدیم ، می بینیم .

حالا روایت آن گلو و گریه و تیر دیگر اینجا جانسوز شده ...

    حالا مائیم و روایت گلویی که می بینیم . اما فرقها هست . این گلو تشنگی ۳ روزه را نکشیده . این  شش ماهه شرمندگی پدر را ندیده . این شش ماهه بی تابی مادر را ندیده و این شش ماهه خجالت عمویش از بی آبی را ندیده است  .

 

  و چقدر سخت است دیدن حنجر شش ماهه . خدا نصیبتان کند

 

 خدا کند درست آن هنگام که محرم شد ، شما شش ماهه نداشته باشید .

نه خدا کند که داشته باشید که آنگاه هر روزتان پراست از روضه و چه چیز بهتر از این که هر آن برایمان روضه ارباب مجسم شود .

خدایا بپذیر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 1:0  توسط یک پدر   |