تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یک پدر : یادمه یه روزی قرار شد بریم خواستگاری . بعد از چند تا مورد که همون اول قبول نکرده بود م ، این یکی رو پذیرفتم که بریم و اونجا چیزهایی توی اون جلسه شنیدم که توقع نداشتم تو جلسه خواستگاری کسی بهم بگه و بعدها توی زندگی چیزهایی روبروم قرار گرفت که اصلا فکرشو نمی کردم ،تو زندگی دچارش بشم . تجربیات خاص و شیرین و جدید . حالا می خوام گاهی چیزهایی از زندگیمونو اینجا بنویسیم . راستی بنده 31سالمه . تحصیلاتم تو رشته فنیه و دارم دوباره درس می خونم اما این بار تو رشته علوم اجتماعی . به امید حضرتش ...

یک مادر : روزهای اولی که با پدر اسما آشنا شده بودم ،فکر نمی کردم یه روزهایی برسه که اینقدر به هم نزدیک بشیم و فکرش رو هم نمی کردم که از یه جای خوب با هم شروع کنیم . حالا که چند سالی گذشته وقتی برمی گردم به قبل می بینم که چقدر اون موقع توکلم کم بود و حالا چقدر امیدم و اطمینانم به اون چیزی که خدا برام می پسنده بیشتر شده . شاید مشغله زندگی ما رو از عبادت عملی دور کنه اما همین که نتیجه این چند سال توکل بوده برام خوشاینده ،هرچند که راضیم نمی کنه ... بنده 25 سالمه و دانشجوی رشته ریاضی کاربردی هستم . چند سالی توی کار حفظ قرآن بودم و الان سخت مشغول تربیت یه دختر کوچولو هستم .


به امید اینکه روزی بیشتر همراه هم باشیم در بندگی حق ...

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان



This free script provided by
بهترینها برای ایرانیان