تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











سلام واقعا بچه داری هم عالمی داره !

۱۰ روز از ماه مبارک رفت و زمان به سرعت سپری میشه

    روز وفات حضرت خدیجه رو پشت سر گذاشتیم ، تسلیت عرض میکنم خدمت همه بزرگواران و طلب دعای خیر توی این روزهای عزیز که هر روزش میتونه برای خودش آخرتی رو بخره

اما یک اتفاق تاریخی مهم دیگه که همیشه هم برای یک پدر مهم بوده وهم برای یک مادر که بنده باشم،

    امشب برای ما شب مهمیه و ۵ سال پیش در همین روز  بوده که با برگشتن از خانه خدا زندگی مشترکمون رو شروع کردیم  واقعه تاریخی و قمری اون روز هم وفات حضرت زینب (س) بود .

روزهای خوبی از عمرمون رو با هم گذروندیم که وصفش را مجال نیست

    اما خوشحالیم بیشتر از همه  اینه که همیشه سعی کردیم در شادی و عزای اهل بیت شریک باشیم.یادمه وقتی تو ماه مبارک رجب ، برگشتمون از مکه به شام غریبان حضرت زینب برخورد کرد با اینکه شب عروسیمون به حساب میومد اما ماشینمون رو هم حتی گل نزدیم  ومراسممون با صلوات و یاد اهل بیت برگزار شد ، شاید ما هم مثل همه جوون ها گاهی آرزوی فیلم وعکس وباغ و . . . را در دل داشیم اما همیشه یک پدر میگه نیت مهمه! وامیدوارم این نیت همدردی با امام زمانمون راهگشای فرزندانمون باشه و جاده معرفتی رو برای خانواده سه نفریمون هموار بکنه!

انشاالله

    راستی یه مطلب دیگه، امسال اولین سالیه که سالگرد ازدواجمون رو کنار هم نیستیم ،من و اسما جون از یک پدر دوریم ،هرچند امتیاز من بیشتره چون اسما خانم آینه تمام نمای یک پدره و من بادیدنش دلتنگیم کمتر میشه اما دلم برای یک پدر می سوزه که هم از من وهم از اسما جون دوره

به هر حال خواستم هرچند دوریم دلامون رو نزدیکتر کنیم و ورودمون رو به ششمین سال زندگی تبریک بگم!

    از همین جا از یک پدر می خوام تمام کوتاهی هام رو تو زندگی ببخشه وحلال کنه ودعا کنه که همسر خوبی از این به بعد برای ایشون باشم ومادر خوبی برای اسماء خانم . این بهترین هدیه برای سالگرد ازدواجمونه!

التماس دعا از همتون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 1:49  توسط یک مادر  | 


یا زهرا علی

سلام

 میلاد زهرای اطهر ، را خدمت همه ی خانم ها ی عزیز شیعه ی ایرانی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

مخصوصا خدمت همه ی مادرای خوب و دلسوز و زحمتکش ، به ویژه مادر مهربان خودم و مادر همسر عزیزم که واقعا از ته قلبم شاکر زحمات بی دریغشان هستم .

امروز منتظر یه عیدی بودم که قسمتم نشد ،حتما یه خیری توش هست .

وقتی مجرد بودم ،تنها آرزوم این بود که وقتی ازدواج کردم خطبه ی عقدم رو مقام معظم رهبری بخونن

خیلی روی این قضیه تاکید داشتم که برکت نفسشون توی زندگیم باشه وهمیشه برامون الگو باشند .

قلب رئوف و مهربانشون همیشه برام آرامش بخش بود و هر وقت دعای <<اللهم االرزقنا توفیق الزیاره الامام خامنه ای >> رو چاشنی قنوت نمازم کردم خداوند عنایت کرده و روزیم شده.

علی رغم تلاشهایی که کمیل انجام داد توی اون زمان و پیگیریهای خانواده ها اما قسمت نشد و خلاصه ما ۱۳تیر ماه خطبه عقد خوندیم  و شب ولادت حضرت زهرا هم جشن گرفتیم که به نوعی سالگرد اون روزها هم هست.

اما حالا که در این روز عزیز در آستانه ی مادر شدن هستم دوست داشتم عیدی و هدیه ای که به من داده میشه این باشه که اذانی که در گوش فرزندم خونده میشه توسط آقا باشه،می دونم که اینم خیال پردازی بیش نیست .

امروز مادر و پدرم به دیدار آقا دعوت شدند و باز هم من جا موندم . . .

 

 

فقط دعا می کنم خدا این علاقه ی قلبی به ولایت رو از من نگیره و معرفتم رو به ولایت هر روز بیشتر بکنه انشاالله

                       گفتند که عاشقی و آرام نه ای

                                              در باغ خیال خم ابروی که ای

                       کفتند بگو به قصد قربت گفتم

                                              سید علی الحسینی الخامنه ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:59  توسط یک مادر  | 


بسم رب المهدی

اول سلام به همه منتظرین . . .

آخرین روز بهاری هم آمد وما این بهار را هم بدون منجی عالم مهدی (عج) به پایان رساندیم.

نمی دونم تا حالا انتظار ی کشیدید که تمام وجود شما رو فرا گرفته باشه و از عمق جانتون از خدا طلب کنید که به سر برسه؟؟؟

تمام مقدمات کار رو فراهم کرده باشید و فقط منتظر باشید؟؟؟

بحث از انتظار زیاده،اما گاهی اوقات بعضی چیزها ی کوچیک تلنگری بزرگ می شوند برای ما که بدونیم چه قدر از مهدی فاطمه دوریم و فقط نام منتظر رو به یدک می کشیم

حدود یک هفته است که تلفن ها به خونه ما سرازیره که : مسافر کو چولو تون هنوز نیومده؟؟؟

همه به نوعی منتظرند ، مادر بزرگها ، پدر بزرگها و خاله ها وعمه ها و . . . ، همه نگران به دنیا  اومدن ،نه بهتر بگم منتظر به دنیا اومدن یه موجود پاکند،واقعا هم با تمام وجودشون انتظار می کشند همین طور من و کمیل عزیزم. . .

 

طلوع خورشید حجاز آیا شود ؟؟؟

 

اما تا حالا شده این جوری منتظر آقامون باشیم؟؟؟

حتی شده تا این حد نگران ظهورشون باشیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:55  توسط یک مادر  | 


سلام

ممنون از اظهار لطف عزیزان . امیدوارم زیارت امام رضا(ع) نصیب همه عزیزان بشه انشاالله.

فرصت نداشتم براتون از خاطرات شیرین مشهد بگم و به هر حال قسمت بود که تو گنجینه ی قلبم جا بگیره . امیدوارم آقا خودشون قبول کرده باشند.

بگذریم .دهه آخر صفر رو پشت سر می گذاریم و حسرت زیارت کربلا در دل روزهای پایان سال رو طی می کنیم .نمی دونم سال دیگه هستیم یا نه !

<< ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم  >>

می خواستم براتون از خاطرات دوران نوجوانی بگم . گاهی اوقات تو زندگیمون نمادهایی پیش رومون قرار میگیره که همیشه برامون ارزشمند میشه و راهگشای کار .

نمی دونم تا حالا با شهدا معامله کردید یانه ؟؟

یادمه اولین باری که به زیارت جبهه های مقدس جنوب نائل شدم ، نوروز ۷۸ بود . بعد از درد دل با شهید چمران در دهلاویه محل شهادت دکتر به سمت نمایشگاهی که دایر شده بود رفتیم . اولین کتابی که توجه من رو به خودش جلب کرد . مجموعه کتابهای نیمه پنهان ماه بود که البته اون موقع تازه ۲،۳ جلد از اون چاپ شده بود . کتاب سبز رنگی که منو به سمت خودش کشوند ، شهید (حمید باکری ) به روایت همسر شهید بود .

نتونستم ازش بگذرم و تهیه اش کردم . واقعا نتونستم از خوندنش بگذرم و به مدت یک ساعت تمومش کردم .

حلقه های اشک در چشمانم خودنمایی می کرد و غبطه می خوردم به حال چنین مردان و زنانی ،آرزوی قلبیم دیدن فاطمه امیرانی بود و فرزندان گلش . . .

مطالب این کتاب در زندگیم همیشه برام نماد و الگو بود . بارها و بارها این کتاب رو خونده بودم . جملاتش رو حفظ کرده بودم .

افتخار می کردم به وجود نازنین همسر شهید و به پرواز عاشقانه خود شهید .

برایم آرزو بود و از خدا درخواست می کردم چنین زندگی در آینده برایم قرار دهد .

نام شهید به من آرامش میدادو جمله فاطمه امیرانی که به دخترش توصیه کرده بود اگه یه روزی به یکی برخوردی که مثل حمید بود حتما باهاش ازدواج کن ،ضرر نمی کنی .

برای ازدواجم به شهید حمید باکری متوسل شدم و زمانی که برای انتخاب بسیار دو دل بودم ، یاد شهید به من آرامش میداد.

سعی می کردم با شناخت کمی که از کمیل داشتم ، با خصوصیات زمینی شهید باکری مقایسه کنم و . . .

و طبق گفته همسر شهید ضرر نکردم.

گاهی اوقات بیان لحظه های عشق برای دیگران آزار دهنده است و اعتراف به دوست داشتن برای بعضی ها سخت .

اما من ، امروز ، اینجا ، در این روزهای عزیز، خدا را شکر می کنم که شهید حمید باکری و همسرش را شناختم و نماد زندگیم شدند و خوشحالم همسر مردی هستم که دغدغه اش الگوبرداری از زندگی آن آسمانیان است و مهربانیش مهربانی مردان عشق ، محبتش خالصانه و عشقش پاک است افتخار می کنم که همسر حمید دیگری به نام کمیل هستم .

دعا می کنم خداوند لیاقت  بودن در کنار چنین مردی را به من عطا کند . انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:21  توسط یک مادر  | 


  

  امروز حال و هوای دلم هم مثل آسمون شهرمون برفی بود . همیشه توی برف یه شادی هست و یه غم . شاید خیلی ها بارون رو به منزله خالی شدن دل آسمون و اشک ریختنش تصور کنند .اما تا حالا تشبیه خاصی برای هوای برفی نشنیدم .

    تصور من از این هوای برفی یه جور اشک شوقه . یه جور رها شدن از غمی که یه شادی هم توش موج می زنه . دقیقا امروز یه همچین حالتی برای بنده به  وجود اومده بود .

    یه جور غم غربت که در کنارش شادی حضور یار هست . فضا خیلی برام سنگین بود . صبح زود سعی کردم بهونه قشنگتری به اشکام بدم و سراغ دعای عهد رفتم . از همون دعاهایی که گاهی اوقات ما آدمها فقط برای دل خودمون می خونیم تا آروم شیم .

دوریم از این دعا و از یاد آن یار سفر کرده بیشتر از همیشه حس کردم  . . .

   نزدیکهای ظهر که تو سرویس بودم کمیل بهم خبر داد ، احتمالا زود میاد خونه . ذوق و شوقم رو تو سرویس هم نتونستم پنهان کنم ، فکر می کردم شاید اینجوری دل گرفته ام با حضور ایشون کمی آروم تر بشه . با یه امید دیگه ای می رفتم خونه . احساس می کردم دو ساعت بعد از رسیدنم که از اندازه یه چشم بهم گذاشتنه  کمیل روخونه میدیدم . خیلی شادمان بودم . اما شادی من برای یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره خبر دار شدم که کمیل نمی یاد .دقیقا اون حالت غم دوباره بهم برگشت . اونقدر دلم گرفته بودکه شاید حس می کردم اگه ایشون بیاد مثل همیشه حضورش التیام بخشه. دیگه حتی حس و حال حرکت رو هم نداشتم . از شما چه پنهون تا موقع اومدن کمیل از جام تکون نخوردم . یه جور لجبازی با خودم ویا شاید کنار نیومدن با واقعیت . . .

    اما از اونجایی که تو این شرایط همیشه کمیل منو درک می کنه نزدیکهای اومدنش از من خواست که من هم آماده بشم با هم بریم بیرون . توی اون هوای سرد کار خیلی سختی بود از پتوی گرم و نرم جدا شدن . اما اونقدر احتیاج داشتم به اینکه  فقط شاید راه برم . برای همین با هر سختی بود سریع آماده شدم و خودم رو به کمیل رسوندم . انگار همه اون غمهای بعد از ظهر به سراغم اومده بود ، از من جدا شده بود و یه جور شادی جاش رو گرفته بود .

    هنوز برف در حال باریدن بود . قدم زدن توی این هوای برفی به غیر از اینکه به من آرامش روانی می داد ، یه جور عظمت خدا رو درک کردن بود . اونقدر دونه های برف قشنگ بود که احساس می کردم تا به حال چیزی به این زیبایی ندیدم و جالبتر اینکه توی برف دوتایی تو یه صف نونوایی سنگکی وایستادیم و بعد از گرفتن نون از کوچه های خلوت رفتیم به سمت خونه و من هم که مثل همیشه اینجور موقع ها برمی گردم به دوران کودکی تا می تونستم برفها رو گوله کردم به کمیل زدم .

امروز هم اینجوری برامون خاطره شد . هوای برفی ، نون سنگک ، قدم زدن و صحبت کردن . . .

مثل همه روزهای خوب خدا که هم شادی توشه و هم غم . کافیه چشمهامون رو خوب باز کنیم 

                                 چشمها را باید شست 

                                                                          جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:20  توسط یک مادر  | 


                                                             یا مدبر

 مدتیه که با در و دیوار خونه خو گرفتم و . . .

بی حوصلگی و بیرنگی و خستگی و. . .

    وقتی اون فضا رو تصور می کنم انگار مدتها بود که با اون فضا آشنا بودم و با اون انس گرفته بودم . شور و اشتیاق تازه ای در زندگیمون ایجاد کرده بود.

   بله مدرسه رو می گم ، حدود ۱۰ روزیه که از محیطی که خیلی بهش علاقه مند بودم دور شدم.متاسفانه کسالت پیش اومده باعث شده با تمام علاقه ام به مدرسه، برای مدتی از این محیط دوست داشتنی دور بشم.

   دنیای بچه ها دنیای خیلی زیبایی است ، مخصوصا بچه هایی که یه جورایی آسمونی باشند و حافظ قرآن.

هر روز که می گذره دلم بیشتر برا مدرسه پر می کشه.

فکر نمی کردم اینقدر سریع با بچه ها انس گرفته باشم.

   چه روزای خوبی بود ! یادش به خیر سو گلی کلاس که تازه از تابستون هم شروع به حفظ کرده بود محمد سبحان بود . استاد پرهیزگار کلاسم!

تپلی کلاس چهارم یاسر ،  محسن ، پسر با استعداد و کمی خجالتی و مضطرب.

   وای دلم برا محمد که هروز رو اعصابم راه می رفت و کلاس رو به هم می ریخت هم تنگ شده . برا کمیل که هم اسم کمیل خودم بود و تازه روخوانی رو شروع کرده بود بچه ساکت و کم حرف و گوش به فرمان خانم معلم . حتما طفلی با نبود من کلی عقب افتاده حیف شد.

   برا ی علی بچه شیطون کلاس و بازیگوش با اون چشمهای رنگی و موهای لخت و روشنش که همیشه موهاش تو چشاش بود .

   برای محمد مهدی ،هرچند که با رفتار لوس دخترونه کمی آزارم میداد اما سعی کرده بود مرد بشه و توجه منو به خودش جلب کنه.

یاد امیر حسین که هر روز برنامه قرآنیش رو جا میگذاشت و یا بدون امضا میاورد.

یاد محمد که ملا صدرای کلاسم بود بخیر . با هوش و با حیا و با عینکش آخر بچه مثبت. 

   یاد معراج که به تقلید از علی موهاشو کوتاه نمی کرد و با مرور درساش که قبلا حفظ بود سعی می کرد خوب بخونه تا من خوشحال بشم .

   ویادهمه ی بچه های خوب وپر انرژی کلاس بخیر ...

   نمی دونم همین طور که من دلم حسابی تنگ شده و یاد شون هستم اونها هم دلشون برا من تنگ شده ؟؟؟؟!!!!

خدا داند و بس .

اما معمولا ما معلما که مادرای دوم بچه هاییم براشون بیشتر نگران میشیم تا اونها !

دلم برای همه شلوغی ها و دعواها و شادیهای بچه های کلاسم تنگ شده .

   دعا کنید تا شنبه حالم خوب خوب بشه و برم سر کلاسی که مونس و همدم م شده بود و بهش عشق می ورزیدم .

*********************************************

پینوشت :

   همیشه از معلمام شنیده بودم که توی هر کاری علاقه و انگیزه خیلی مهمه که آدم کارش رو خوب انجام بده ، و معلم خوب معلمیه که به کارش علاقه مند باشه ، حالا با تمام وجود لمسش کردم  وبه این مسئله ایمان آوردم .

خداوندا ما را از علایقی که به صلاحمونه ، به واسطه کوتاهی هایمان دور نکن .

آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 21:50  توسط یک مادر  | 


هوالغفور

                      سلام علیکم

 فرصتم خیلی کمه برا نوشتن!

اما بالاخره خدا امروز توفیق داد تا دست به قلم(کی برد)ببرم وروز نوشتی را بنگارم

این روزا برام روزای خاصیه! امید در وجودم موج می زنه و انگیزه ام برا هر کاری بیشتر از همیشه است ..

روزهای پر برکت ماه مبارک رو پشت سر گذاشتیم وجز حسرت چیزی برامون نموندوقتی از دست دادیم تازه می فهمیم چه قدر و منزلتی داشت؟!

این نگرانیم رو بیشتر میکنه

اینکه اصلا نتونستم اون جوری که می خواستم به وظایفم عمل کنم،بغضی شده در وجودموهمش دلم پر می کشه برا ماه رمضون!

ماه رمضون امسال هم رفت و ما یه قدم هم به جلو برنداشتیم.

دیروز بود می خوندم که خداوند برای این ، روز اول شوال رو برامون عید قرار داده که بهمون بگه بنده ی من بعد از یک ماه راز و نیاز و عبادتت بخشیدمت و تو در عید فطر تازه متولد شدی و اعمالت رو از نوع شروع کن .

نمی دونم من که این همه از اعمال خودم نالانم ، جایی هم برا بخشش گذاشتم یانه.

   نعوذبالله!

 میگن :  بزرگترین گناه ناامیدیه

خدایا ببخش ! به توامیدوارم وبه بخششت و به موهبتت !

این روزا نشاط دیگه ای در وجودم حکمفرماست و همش به واسطه امید و توکلیه که خودت در تمام وجودم نهادی!

از اونجایی که هیچ وقت هیچی رو به تنهایی نخواستم ، خدای مهربونم به مهدی موعودت قسم میدم گناهان هر دوی ما ( کمیل و اسما) رو ببخش و موهبت الهی ات بر هر دو یمان سر ریز کن .

آمین یا رب العالمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 11:26  توسط یک مادر  | 


هو الرحمان

دیروز اولین باران رحمت الهی در نیمه ماه مهر و آخرین روزهای ماه مبارک رمضان بارید .

فرصت نشد بگم !! امسال اولین سالیه که وارد مدرسه شدم . نه !! تعجب نکنید ، برای درس خوندن نه  . شدم خانوم معلم ...

دیروز پانزدهمین روز حضورم در مدرسه ای بود که نفسهای فرشته های کوچیک خدا روی زمین فضاش رو عطرآگین کرده .

عطر دل انگیز اولن باران پائیزی آمیخته با نفسهای پاک بچه های معصوم فضای آلوده به گناه ما بزرگترها رو پاکتر کرده بود . حیاط مدرسه که اشکهای پاک آسمون رو لمس کرده بود ،انگار دلش رقیقتر شده بود و با بچه ها مهربون تر .

یاد مدرسه رفتن خودم افتادم ، همون موقع که بی ریا و پاک با دوستامون تو حیاط می دویدیم . بدون هیچ دغدغه ای ...

اون روزها یکی از آرزوهام این بود که یه روزی من هم معلم بشم و دیروز من در مقام معلمی بودم که آرزو داشتم دوباره برگردم به دوران بچگیم ؟؟؟!!

 دوست داشتم مدتها بایستم تو حیاط و نظاره گر بچه های معصوم خودم باشم . انگاری یه جوری بهشون احساس مالکیت می کنم .

خوشحالم ...

خوشحالم ،تو مدرسه ای تدریس می کنم که کلام بچه ها با کلام  الهی و  قر آنی پاک و تطهیر می شه و کلام حق از زبون این فرشته های کوچیک جاری می شه .

احساس لذت و آرامس می کنم.

                     آرامش از قرار گرفتن در کنار بچه هایی که خدا بهشون توفیق حفظ قر آن رو داده و من هم شدم خادم این فرشته ها ...

خدایا شکرت .........

خدایا به حق رحمتی که دیروز بر مانازل کردی باران محبتت را از ما دریغ نکن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 6:24  توسط یک مادر  | 


سلام

نیمه های شبه و از بهترین ساعت ها و والاترین روزها و برترین ماه برای استجابت دعا  . . .

گاهی اوقات آدم می مونه وقتی بهترین زمان را برای درخواست از خدای خودش به دست آورده ، چه دعای خوبی داشته باشه ؟؟؟!!!

تو همین فکر بودم که یاد مناجات های خواجه عبدالله انصاری افتادم.با عجله به کتابخونه ی کوچیکمون رفتم و مناجات نامه رو برداشتم و بازش کردم :

الهی!

     گاه از تو می گفتم و گاه می نیوشیدم.

    میان جرم خود، به لطف تو می اندیشیدم.

    کشیدم ،آنچه کشیدم ،همه نوش گشت ،چون آوای قبول شنیدم.

خدای مهربونم که تو این ماه عزیز درهای رحمت و مغفرتت رو باز کردی و میزبان ما شدی،یعنی می شه ما هم آوای استجابت دعامون رو بشنویم

خدای مهربونم!

 بزرگترین دعام بعد از ظهور مولامون،سلامتی و موفقیت روزافزون و سعادت اخروی و دنیوی کمیل مهربونم زیر بیرق امام زمانمونه.

خدایا !  . . .

بماند. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:44  توسط یک مادر  | 


سلام

این اولین پستیه که می نویسم.امروز برامون روز خوبیه و یادآور خاطرات خوب و به یاد ماندنی

امروز ۱۷شهریوره وامسال پنجمین باریه که با هم سالگرد تولد کمیل رو می گیریم وجالبه براتون بگم اولین سالگرد تولدش رو که با هم بودیم کنار خونه ی خدا گرفتیم.آره ۱۷شهریور  ۸۲ اولین روز های زندگیمون بود ، که رفته بودیم به دیار عشق و حقیقت تا پیمان زندگیمون رو کنار مسجد نبوی و حریم معنوی مسجد الحرام محکم تر ببندیم .

 . . .وچه روزهای خوبی بود ، تماشای مسجد الحرام که نور به وضوح ازش می بارید و هر چه می دیدیم نور بود و نور  و نور . . .

می خواستم تولد کمیل رو تبریک بگم که رفتم تو حال وهوای مکه و مدینه .خدایا به برکت اون روزها دوباره قسمتمون کن تا بار دیگه با معرفت بیشتر در حریم فرشتگان و مقربانت قرار بگیریم . آمینکمیل جان آغاز سی امین بهار زندگیت رو تبریک می گم .امیدوارم همانطوری که ۲۹ سال گذشته رو با یاد خدای مهربون سپری کردی ، امسال هم مثل همیشه زیر بیرق امام زمان باشید.انشاالله

کمیل جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 20:17  توسط یک مادر  |