تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











 

چند روز قبل به مناسبتی با یکی از مهاجرین کشور افغانستان هم مسیر شدیم و به همین جهت کمی با هم صحبت شدیم .

ازش پرسیدم اهل کجائی و گفت اهل مزار شریف .

خب با سابقه ذهنی که داشتم می دونستم اهالی مزار شریف اکثرا شیعه هستند ، اما خب کمی احتیاط کردم و یه جورایی فهمیدم که این رفیق ما اهل سنت هستند . بعد سریع رفتم سراغ همون مزار شریف و اینکه شنیدم خیلی جای جالبیه .

 دیدم ساکت شد و کمی مکث کرد . احساس کردم که احساساتش جریحه دار شد . بعد گفت موقعی که می خواستم بیام ایران خیلی نگران بودم . رفتم حرم شاه مردان . نشستم و کلی گریه کردم و حاجتم رو گفتم .

حالا هم اینجا هستم . حاجتش رو نگفت ، اما گفت حالا باید برگرده و نذرش رو ادا کنه .اینجا  +  و اینجا +  می تونید مزار شریف رو ببنید .

خب بهتره باز هم هیچی نگیم .

توضیح :

گویا اهالی مزار شریف معتقدند که اونجا حرم حضرت امیر المونین علی (ع) است  و پیکر مطهر ایشون اونجا قرار داره .

 

****************************

اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم . این عکس رو هم برای لبخند زدن تو این ایام می گذارم . این هم مثل اون قبلی ها با موبایله .

احتمالا این هم یه صنعت جدیده ...

یا علی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:42  توسط یک پدر   | 


 یا ستار العیوب

دیروز برای خرید توی مغازه رفته بودم ، متاسفانه چیزی رو تو اون مغازه دیدم که تا چندین ساعت حالم رو به هم ریخت .

 لابد فکر می کنید یکی اومده بود و پول نداشت ؟؟؟

یا فکر میکنید که فروشنده برخورد بدی با یه خریدار داشت .

خب نه ، همه اینها ممکنه خیلی بد باشه اما چیزی که می دیدم اصلا برام باور نکردنی بود ، یه خانواده ۳ نفره اومده بودند که خرید کنند . پدر و مادر و یه دختر حدودا ۱۲ ساله .

پدر و مادر آدمهای معمولی به نظر می یومدن . یعنی می شد حدس زدن که پدر کارمند و مادر خانه داره . اما دختری که همراهشون بود پوشش بسیار بدی داشت . با اون سن نه تنها لباسی نپوشیده بود بلکه شما فکر می کردی اومده تو پلاژ خصوصی شون تو یه ویلا دور افتاده و دنج تو شمال و آیایش غلیظی که وحشت زده ات می کرد .

به قدری ناراحت شدم که چند بار رفتم به پدر و مادرشون چیزی بگم . بالاخره تصمیم رو گرفتم . رفتم جلو که بگم ، یهو دیدم فروشنده جوون مغازه که با توجه به ظاهرش اصلا تصورشو رو هم نمی کردم به مادراون دختر داشت می گفت :

فروشنده : خانوم فکر نمی کنید این لباس پوشیدن دخترتون و این آرایش شدید باعث باشه اون رو خیلی زودتر از حد معمول از دست بدین .

مادر : چطور مگه آقا ؟؟ خب سنی نداره که ... [ !!!! ]

فروشنده : خانوم این دختر شما الان یه زن کامله .  ببنید من خیلی آدم مقیدی نیستم و خودم خیلی هم جوونی کردم [ تعریفی از جوانی کردن ] اما دارم از لحاظ روانشناسی  می گم . دختری با این سن خیلی زود از شما دور می شه . زودتر از سنش وارد مسائلی می شه که باید با یه مدیریت خاصی بدونه و تازه اینجوری همیشه چشمهای گرگ صفتان دنبالشه .

[چند بار خواستم دخالت کنم ، اما دیدم اگر بنده با این ظاهرم بخوام چیزی بگم ممکنه نتیجه معکوس بده ]

مادر : چی بگم واالله ...

فروشنده : من خیلی آدم مذهبی نیستم اما فکر می کنم اگر این دختری که قراره فردا مادر بشه از الان اینطور باشه بعدا تو ۲۵ سالگی یا تو ۳۰ سالگی چی می خواد بشه و تازه نشلی که می خواد اون مادرشون باشه رو چه کار کنیم .

بهتره این روایت بدون حاشیه نگاری باشه .

................

این روزها خیلی دلم یاد آن سرزمینهای دور را می کند که خلی نزدیکند .

خیلی نزدیکند ... خیلی ... همین جا میان دلهایمان .

 

دلتگتم یا حضرت حسین (ع) ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:2  توسط یک پدر   | 


 

امروز داشتم عکسهای موبایل رو می ریختم رو سیستم که چند تا عکس جالب دیدم که همه اونها رو با گوشی خودم گرفتمشون .

 

نوروز 87

نوروز ۸۷- منزل ابوی(سفره هفت سین )

این هم یه آقا پلیس خوش سلیقه ...

این هم یه پلیس خوش سلیقه که پسرش رو هم عین خودش کرده

 

روز پدر مبارک

و پدرها همچنان مظلومند . دوستان محبت کنند و قیمت اون خودکار رو اگر نمی دونن از اولین لوازم التحریری بپرسند و اون وقت به مظلومیت پدران پی ببرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:55  توسط یک پدر   | 


یا کریم

هوا گرم بود و مرد کنار خیابان و در زیر آفتاب تند تیرماه می سوخت . ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود و خب قاعدتا ماشین خیلی کم بود . از دور یه تاکسی درب و داغون می یومد . با نا امیدی دستی تکان داد و مرد راننده کمی سرعت خودش رو آرومتر کرد . مرد مسیرش رو گفت و وقتی دید که مسیرش به تاکسی می خوره سوار شد .

وقتی داشت سوار می شد پیش خودش می گفت که وقتی بشینم حداقل کمی خنکتر می شم ، اما تازه وقتی نشست فهمید قدر عافیت رو ندوسته . اون داخل خیلی گرمتر  از بیرون بود . کمی که جاگیر شد صداهای عجیبی به گوشش می خورد . صداها گویا صداهای نفس نفس زدن راننده بود . مسافر رو کرد به راننده و گفت آقا یه مسیری رو دویدین ؟؟؟

راننده لبخندی زد و هیچی نگفت . مسافر دید که نفسهای راننده داشت تندتر می شد . کمی نگران شد . پیش خودش گفت که حتما مریضه . رو کرد به راننده و گفت آقا می خواین چیزی براتون بگیرم ؟ راننده باز هم فقط یه لبخند زد . خانومی دست تکون داد و راننده نگه داشت که سوار بشه . راننده سرش رو چرخونده بود و منتظر بود تا خانوم سوار بشه . مسافر تازه جای زخمها را روی گردن مرد دید . مسافر چشمهاش پر اشک شد . حدسی زده بود و داشت توماشین گریه می کرد .

یاد خاطره ای افتاده بود که عموش از مردانی گفته بود که گازهای خردل و شمیایی بلای عظیمی سر اونها اورده بود . از نفسهایی گفته بود که همون موقع بند اومده بودن و نفسهایی که سالها طول می کشید تا بند بیایند .

دستان راننده به روی سر مسافر کشیده می شد و لبخند میزد و مسافر مانده بود که چه بگوید ؟ از مردی تشکر کند که برای آرمانهایش رفته و حالا کمتر کسی آرمانهای آنها را فهمیده است و ...

بماند ...

لابد زیاد از این داستانها شنیده ایم ...

..............................

پینوشت ۱ :

خداوند بر طبق سنت جاریه خودش لطف دیگه ای رو شامل حال اهالی این کلبه کوچک کرد و نعمت دیگه ای رو به ما هدیه کرد . خدارو شاکریم و از همه دوستانی که به اشکال مختلف تبریک گفتن ممنون و سپاسگزاریم .

پینوشت ۲ :

نامهای کاربری  که ماقبلا  برای خودمون انتخاب کرده بودیم اسامی بود که دوست داشتیم  اگر خداوند بهمون فرزندی عطا کنه روی اونها بگذاریم و خب این اتفاق افتاد و حالا اسما خانوم عضو جدید این خونه است . برای همین هم اسامی  نویسنده های وبلاگ  از کمیل و اسما به اینهایی که الان هست تغییر کرد .

پینوشت ۳ :

و در آخر گویا همون سه ماهی که حافظ می فرمایند باید مراقب بود شروع شد صلاح بود دعائی کنید .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 1:11  توسط یک پدر   | 


وخدایا چگونه شکر گوییمت ؟؟؟!!!

چگونه آنگونه بگوییم که باید و شما را شاید ...

بگذار اندکی فقط در دل یادی از شما کنیم که این خود شکرانه این وجود حقیر است بر آن برکت عظیم که اکنون در میان آشیانه کوچک ماست .

خدایا ممنون ...

 

وخدا دوباره تو را شکر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 22:21  توسط یک پدر   | 


 یا حی و یا قیوم

چند شب پیش برای نماز رفته بودم مسجد . موقع تشکیل صفها یه دختربچه خیلی کوچیک و شیرینی جلوم ایستاده بود . ما هم خواستیم به تاسی از رسول رحمت لبخندی بزنیم به این کودک شیرین !!!

لبخند زدن همان و داستان ما با این فسقلی شروع شدن همان ...

درست از لحظه ای که نماز شروع شد ، شیطنتهای این دختر خانوم کوچولو هم شروع شد . ما هم از اونجا که به طور معمول موقع نماز خوندن حواس جمع و ارتباط خوبی با حضرت حق نداریم بهونه پیدا کرده بودیم که کلا حواسمون رو بدیم به  این فسقلی . درست بعد از گفتن تبریک الاحرام یه لبخندی زد که با قبلی ها فرق می کرد. انگار بچه می دونست حالا ما مثلا حواسمون پیش خداست و مثلا خودمون رو در محضر حضرت حق احساس می کنیم . اول یه شکلات باز کرد و وسط نماز به ما تعارف کرد و بعد که دید ما نمی خوریم از پیرهن ما آویزون شده بود که عمو جون از اون کاکائوهایه که خیلی باحاله . بعد که دید ما خیلی حواسمون پیش خداست گفت : نخور خودم می خورم . و خوب این داستان در اپیزود دوم در نماز عشاء - با همه تمهیداتی که پدر و پدر بزرگ اون فسقلی به عهده گرفتن - باز هم ادامه داشت . و ...

 

عکس تزئینی است ...

 

اما خب این باعث شد که یاد چیزی بیفتم . یاد روزهای خوب کودکی و ذوق و علاقه ای که برای رفتن به مسجد داشتیم . برای یه هفته منتظر موندن تا نوبت مکبرشدنمون رو ببنیم و کلی ذوق کنیم برای اون صلواتی که برای سلامتیمون می فرستادن . برای اذان گفتن و یواش یواش با آدمهایی که بیشتر از دین می دونین صحبت کردن .

یادش بخیر ...

یاد بزرگ شدن در مساجد . یاد کمی آدم شدن و اهل شدن در مساجد و هیئات ...

یاد لحظه لحظه بودن در کنار نمازگزارانی که رفتند . یادش شهدایی که اون موقع ها کوچیک بودیم و اونها بزرگ بودند . بعدها فکر کردیم بزرگ شدیم و باز دیدیم که اونها هنوز خیلی  بزرگترند . یاد خیلی ها ...

و ممنون پدر و خانواده ای هستم و هستیم که ما را در کنار مساجد و هیئات بزرگ کردند و شور و شعور  اندک دینی خود را مدیون آنها هستم و هستیم .

حالا ما مانده ایم و وظیفه ای سخت در دوران هجوم رسانه ها ، دیتاها ، بلوتوثها و رایانه ها و پلی استیشنها ...

مباد که فراموش کنیم که مساجد سنگر است . یادت بخیر  امام عزیز ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 19:7  توسط یک پدر   | 


یا لطیف

    هفته قبل درست روز قبل از تعطیلات به جهت قطع مکرر و بدون اعلام قبلی برق توسط اداره مربوطش محافظ برق جعبه جادوی ما سوخت .

    نه اصلا نگران نشید ما اصلا ناراحت نشدیم. اون یه مقدار هزینه تعمیر هم فدای سر همتون . اما نکته مهم ، زندگی بدون جعبه جادویی بود . جداُ لذت بخش بود . ساعتها رو راحت و بدون دغدغه شروع شدن فلان برنامه و اون یکی بخش خبری گذروندن خیلی عالی بود . امیدوارم شما هم بهره مند بشید . البته نه اون قسمت سوختگی رو بلکه اون قسمت خانه خلوت و آروم و همراه با کلی صحبت و حرفهای مونده خوب .

    اما نکته اینجاست که چرا بعد از این همه سال ما باید همچنان تلویزیونی داشته باشیم که ۹۹ درصد مطالبش صرفا فقط وقت پرکنه ؟؟؟ البته بنده تو جای دیگه به قدر وظیفه در نقد برنامه های صدا و سیما نوشتم . ( خدا این وظیفه شناسی رو از ما نگیره )

دوستان اگر چرائیش رو می دونن خوشحالمون می کنن .

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 17:40  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

    مرد پیراهن مشکی به تن داشت و کنار پیاده رو ایستاده بود و منتظر بود تا فروشندچراغ قرمز ه سرش خلوت تر بشه و خریدش رو انجام بده . درست روبروش ماشینهایی بودن که منتظر بودن چراغ  قرمز ، سبز بشه زودتر برند . همه منتظر بودند و این میون تنها کسی که خیلی آروم ایستاده بود و اصلا عجله ای نداشت دختربچه ای بود که وسط ماشینها ایستاده بود و گل می فروخت . چراغ سبز شد و دخترک کوچک دوان دوان به بیرون از خیابان دوید .  حالا باز دخترک منتظر بود تا چراغ زودتر قرمز شود . دوباره چراغ قرمز شد. دخترک لبخند زد و خیلی زود به میانه ماشینها رفت . این بار مستقیم به کنار ماشین بزرگ گل زده ای رفت که زن و مردی در آن با چهره ای عجیب نشسته بودند . چهره ایی  که گویی بر روی آنها ماسکی خورده بود . شیشه ماشین بالا بود و لابد صدای ضبط هم زیاد . بنابراین کسی  از اهالی ماشین دستان دخترک کوچک را ندید و گلهای دخترک کوچک بدون خریدار موند . چراغ سبز شد . ماشینها رفتند . اما اینبار دخترک همان وسط مانده بود و تکان نمی خورد . به ماشین بزرگ گل زده خیره شده بود . ماشین دور می شد و او همچنان به آن خودرو چشم دوخته بود و صدای بوقهای ماشینهایی که از کنارش رد می شدند را نمی شنید .

دستی بر روی شانه مرد خورد . نگاه کرد و لبخند معنی دار فروشنده را دید و لحن صدایش را که حواست کجاست ؟ مرد زود خریدش را انجام داد و رفت . تازه یادش افاده بود که فاطمیه است و باید زودتر برسد به جلسه روضه . . .

حالا دخترک در فکر آن ماشین گل زده بود و مرد در فکر اینکه حالا که فاطمیه است پس چرا ؟؟؟ ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:48  توسط یک پدر   | 


 

یادش بخیر ...

    خیلی کوچک بودم اما خوب یادم هست که مردم به خیابانها ریختند و شادمانی می کردند . یادم هست که شیرینی می دادند و خوش بودند ...

بگذریم . کاش حماسه ها همیشه برای ما جاودان باشند و ماقدردان حماسه سازان .

 

 یادش بخیر

 

     راستی موقع جستجو برای عکس دوتا مطلب خیلی جالب هم پیدا کردم که خوندش خیلی عالیه .

     اولی در مورد همون شعر معروف ممد نبودی ببنی ... هست که در وصف فرمانده غیور خرمشهر شهید محمد جهان آرا و همرزماشه که حتما بینید ... خیلی جالبه . از اینجا ببنید +++ ( بعد شما این شعر رو دست کم بگیرید )

    دومی هم در مورد خود همین حماسه بود که اون هم خیلی جالب بود . ببنید بد نیست .از اینجا ببنید +++

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:14  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

زندگی در شهرهای بزرگ این روزها پر از خاطرات اتفاقات عجیبه . گاهی چیزهایی میبینیم که درک کردن اون واقعا سخته . حتما شما هم بارها با این اتفاقات مواجه شدین ...

چند وقتیه توی سطح شهر نمایشگاهای نسبتا دائمی کتاب برگزار می شه با عنوان نمایشگاه عرضه کتابهای فرهنگی و مذهبی ...

در مورد برزگراری این تیپ نمایشگاه ها و اینکه اینگونه عرضه کتاب آیا کمکی به فرهنگ کشور می کنه یا نه و اصلا اسم این کار فرهنگی یا نه ، احتمالا کارشناسان وزارت فخیمه ارشاد و نهادهای مربوطه نظر می دن . اما بنده فقط یه خاطره از بازدید از این نمایشگاه ها براتون می گم ...

مثلا خاطره : ...

اون روز وقتی از تاکسی پیاده شدم درست تو پیاده روی همونجایی که پیاده شدم ، یه چادر برزنتی بزرگ که با داربست نگه داشته شده بود دیدم که روش نوشته شده بود محل عرضه محصولات فرهنگی و مذهبی (دقت کنید محصولات فرهنگی و مذهبی ) . برام جالب شد . محصولات فرهنگی و مذهبی چی می تونه باشه ؟؟؟ البته متصدی اون غرفه بیشتر به کاسبهای دورگردی می خورد که از سر ناچاری و مشکلات اشتغال کنار خیابون بساط می کنند و حالا لابد اونجا رو هم از نهاد مربوطه اجاره کردن . حالا شما دقیقا همچین آدمی تو ذهنتون باشه با یه غرفه محصولات فرهنگی !!!

درست ۷۰ درصد فضای اون غرفه تقریبا ۳۰ متری انواع کتابچه های کوچک  دعا بود و یا ادعیه تک . و بقیه هم یه مقدار نوار و سی دی وچند تا کتاب ( بله کتاب  ، تعجب نکنید ) . کتابها اکثرا کتابهایی بودند که بعیده مردم عادی بخونند . یعنی کتابهایی که کمی طلبگی هستند و یا یه آدم با دغدغه ها و یا کنجکاوی های خاص دینی می ره سراغ اونها .

تو انتهای ردیف کتابها چند تا رساله از مراجع اعظام بود . بنده از روی کنکجکاوی که خواستم ببنیم رساله آقای سبحانی به صورت گسترده تو بازار اومده یا نه . برای همین چند لحظه ای جلوی اون کتابها توقف کردم و خب اتفاقی متوجه گفتمان دوتا خانوم وفروشنده کتابها شدم . شما رو دعوت می کنم همون گفتگو رو خودتون بخونید و هیچ توضیح دیگه ای نمی دم .

خانوم اول : آقا کدوم رساله آسونتره ؟؟!!

فروشنده : رساله آیت الله ...

خانوم دوم : نه آقا اون خیلی آسون نیست برای آیت الله ... راحتتره . من قبلا حاج آقا ... بودم بعد اون رو عوض کردم ، دیدم اون هم راحت نیست الان مقلد آیت الله ... هستم . به نظرم از همه راحتتره ...

.

.

.

فکر کنم ادامه ندیم بهتره . آیا ما برای انتخاب یه دندانپزشک خوب هم همینقدر وقت می گذاریم و مثلا از یه کسی که داره تو یه بقالی خمیردندون می فروشه راهنمایی می گیریم .

این وسط مقصر کیه ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:46  توسط یک پدر   | 


دلمان حال و هوای باصافی تو را می خواهد . یادت بخیر که دیر شناختمت ...

حالا که یادی از رفتگان شد این هم خالی از لطف نیست . (+)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:50  توسط یک پدر   | 


سلام

این روزها خب ملقب به روز معلمه و حتما همه این روزها به فکر معلمهاشون هستند و من علاوه بر اینکه باید ازهمه معلمهام تشکر کنم باید از پدرم هم ، که علاوه بر شغلش که معلم بوده همیشه در زندگی هم برای بنده و سایر برادران و خواهرم معلم بوده تشکر کنم .

انشاء الله قدردان زحمات همه معلمینمون باشیم .

یادش بخیر ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:6  توسط یک پدر   | 


    یا محمود

نمی دونم چطور شد . اما راهی شدیم . خیلی وقت بود نرفته بویدم اما مدتها بود که تصمیم داشتیم بریم و خوب ، خدا رو شکر جور شد و رفتیم . خیلی دیروقت راه افتادیم و وقتی رسیدیم قم ، حدودا ساعت ۱۱:۳۰ شب بود  . به سرعت سوار ماشین شدیم و  رفتیم . اما خستگی راه و کار روزانه و مهمون نوازی های زهرا کوچولو که تا ساعت ۳ نیمه شب از خوشحالی دیدن ما فریاد میزد باعث شد که اون شب نتونیم بریم جمکران .

بله جمکران ...

    بعد از مدتها رفتیم جمکران . ساعت ۱۰ صبح فردا بود که راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم به جمکران . خب دیگه جمکران و حال و هوایی که گفتن نداره و همه چشیدن .

بماند ...

    اون وسط چون وقت زیاد داشتیم رفتیم انتشارات مسجد مقدس جمکران . آرشیو خیلی کاملی از کتابهای مهدوی در نگارشهای مختلف و با رویکردهای مختلف .

    اما این میون حاج خانوم به جهت احساس وظیفه نسبت به قرآن آموزاشون رفته بودن و تو ردیف کتابهای کودک دنبال کتاب برای دانش آموزان مدرسه شون می گشتن و خب چیزی که واقعا ناراحت کنده بود قیمت به نسبت بالایی کتابهای گروه سنی کودک و نوجوان بود . ما سالها بود که تو قسمت نشر برای کودکان خلا کتابهای مذهبی رو داشتیم اما خب حالا  که به نسبت کتابهای خوبی چاپ می شه باید قیمت آنها برای خرید عموم مردم راحت باشه . به نظرم کتاب ۱۶۰۰ تومانی برای یه کتاب کودک زیاده .

    این رو بگذارید کنار هدیه های زیبای آمریکاییها به کودکان عراقی ها و افغانی و ناتوی فرهنگی و ماهواره و بازیهای رایانه ای و از همه مهمتر تلوزیون پر از برنامه های ناجور خودمون و خیلی چیزهای دیگه .

باز هم بگذریم .

    اما شیرین ترین لحظه تشرف ما به مسجد جمکران موقعی بود که صدای بچه مدرسه  ای هایی  که داشتن  توی یکی از حیاطها فوتبال بازی می کردن رو  شنیدیم . برای اونها شاید شادترین لحظه بود . کار جالبی بود اون بچه ها رو اورده بودن جمکران و لابد بعد از زیارت گذاشته بودن مفصل فوتبال بازی کنند .

حالا خودتون رو بگذارین جای اون بچه از اون سفر چی یادتون می مونه ؟؟؟

یه خاطره خوب برا ی همه عمر ...

  یه سفر به جمکران و زیارت و یه عالمه فوتبال . عجب آقای مهروبنیه این امام زمان (عج) ...

اینم چند تا عکس از اون بچه ها ...

برداشت اول از فوتبال در مسجد جمکران

این هم برداشت بعدی ...

و نگاه های چپ چپ مسئول اون بچه ها به این عکاس غریبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 1:57  توسط یک پدر   | 


با سلام

امروز هم با اجازه می خوام یه کتاب معرفی کنم .

البته فکر می کنم خیلی از بزرگواران این کتاب رو خوندن . اما خوب به هر حال این محض یاد آوری برای خودمون و همه دوستان بود .

 این کتاب اونقدر نکات آموزنده داره که نیاز به تعاریف حقیر نیست. انشا الله همه مون از توصیه های اخلاقی  این کتاب استفاده کنیم . مخصوصا تو این روزها شاید یکی از مشکلات عمده جامعه همین معاشرت باشه . انشا الله مفید باشه .

 

اخلاق معاشرت

 

جواد محدثی

 

بوستان کتاب قم

 

این هم لینک کتاب تو سایت بوستان کتاب قم ( + ). البته امکان خرید آنلاین هم داره ...

پینوشت :

راجع به عکس تو پست قبلی این رو بگم که این دستهایی که داره می نویسه ، دستهای یه پسر بچه حدودا ۸ ساله است که بنده خدا داشت یواشکی تو یه دفتر کوچیک خاطراتشو می نوشت که ... ( ته ماجرا  رونبستیم تا خودتون حدس بزنید و کمی قوه خلاقتون رو بکار بگیرید ، البته  یادتون باشه این ماجرا کاملا واقعی است )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 17:6  توسط یک پدر   | 


سلام ...

    امسال همونطور که عرض کردم چند روزی مسافر سرزمینهای مقدس جنوب غربی کشورمون بودیم . چندروزی تو سرزمینهای مقدس اونجا خاکبازی کردیم و مثلا سعی کردیم حس بگیریم که الان ما خیلی یاد شهدا هستیم وخوب حتما می دونید که شهدا شدیدا نیاز به یاد ما دارند و ما اصلا نباید یاد اونها و آرمانهاشون باشیم .

بماند ...( قرار نبود اینجا هم مثل جای دیگه  بنویسم . یادم نبود )

    تو سفر با پیشنهاد قبلی دوستان و همکاری چند نفر یک سری  کار جالب فرهنگی انجام شد . ( خوب می دونید که دیگه مائیم و دغدغه فرهنگی این مرز و بوم ) بیچاره فرهنگ این مرز و بوم که ما تا این حد دغدغه اش رو داریم. قرا ر شد همسفرها به روز برامون خاطره بنویسند و عکس بگیرند . خاطرات مکتوب  رو بدهند به بچه های واحد فرهنگی و عکسها رو هم از طریق پدیده بلوتوث بفرستند برای همون بچه های واحد فرهنگی .( حالا هی بگین بلوتوث چیز بدیه ) بعد ما هم هر روز از بین بهترین خاطرات و عکسها یه سری نشریه کوچیک روزانه چاپ کنیم البته به انضمام یه سری مطالب کاربردی دیگه و اونها رو پرینت بگیریم و تو یه تیراژی بدیم تو اتوبوسها .

    حالا این میون فقط شما داشته باشین ما همه جا با لب تاب و پرینت بودیم . دوستانی که مشرف شدن می دونن که تصور یه همچین صحنه هایی تو بعضی جاها می تونه چقدر خنده دار باشه .(البته این برای اینکه کمی فضا عوض بشه و ثابت بشه شهدا علاوه بر گریه کردن گاهی هم می خندیدند بد نبود )به نظر خودم که جالبترین جا حسینه شهید همت پادگان دوکوهه بود که یه سری کم مونده بگن بابا این یه جور معصیته که شما یا لب تاب اینجا بشینین و ...

    خلاصه با لب تابها و پرینتر تو تمام مناطق می چرخیدیم . ( این دغدغه فرهنگی چه ها که نمی کنه ) . اما خب خروجی کار خیلی خوب بود و تو تموم عکسهایی که فرستاده بودن این عکس به نظرم از همه زیباتر بود .

بهتره در مورد عکس هیچ توضیحی ندم. فقط ببیند ...

 

دستان کوچکی که پیام بزرگی را با خود برای آن شهرنشینان می برند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 1:33  توسط یک پدر   | 


سلام .

به هرحال الان برای تبریک سال نو خیلی دیر به نظر می یاد . اما محض انجام وظیفه اینکار رو می کنیم .

عید امسال کلی وقتمون پر بود .  عید با زیارت از شهدا شروع شد . انشا الله این سفرهای راهیان نور برامون به عادت تبدیل نشه و برامون یه سکو باشه . یه سکو برای اهل شدن نه فقط برای گریه کردن .

ای کاش ...

بماند .

اما امسال برای ما یه عید خیلی خوبه دیگه هم بود . خداوند یه کودک آسمونی رو به جمع خانواده ما اضافه کرد . خدا رو شکر فرزند برادرمون* به سلامتی به دنیا اومد.

امیدوارم خداوند عاقبت اون رو بخیر کنه .

 

این هم زهرا کوچولو بغل عمودائی !!!؟؟؟

 

* این فرزند ، فرزند باجناق عزیز ماست . حالا ما هم دائی شدیم هم عمو . خیره انشا الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 11:15  توسط یک پدر   | 


با سلام

امروز هم با اجازه می خوام یه کتاب معرفی کنم ...

به نظرم کتاب خوبیه . کتاب از یه مجموعه مقاله تشکیل شده که خب به جهت خارجکی بودن نویسنده هاش قاعدتا نگاهشون یه جورایی ...

و خب ماهم که اصلا تو هیچی آبمون با این غربی ها تو یه جوب نمی ره .

از شوخی گذشته کتاب خیلی خوبیه . حداقل به نظر بنده دارای نکات بسیار جالبیه . مخصوصا بخش هایی که مربوط به آرمانخواهی و حجاب می باشه .

           

 

مجموعه مقالات پیرامون

اسلام ، جهانی شدن

و

پست مدرنیته

ویراستاران متن انگلیسی

اکبر احمدو هاستینگز دونان

مترجم : مرتضی بحرانی

کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی

 

این هم لینک کتاب تو سایت کتابخانه مجلس  +

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 21:15  توسط یک پدر   | 


یا لطیف

چندی قبل تصمیم گرفتیم بریم مشهد . امسال این برای چندمین بار بود که تصمیم گرفته بودیم که به زیارت ابوالحسن (ع) بریم . اما خوب هیچ کدوم جور نشده بود . اینبار هم  اولین بار وقتی پیگیر بلیط شدیم نتونسنیم جورش کنیم . اما بعد با کمک یکی از دوستان موفق شدیم که بلیط رو تهیه کنیم و خدا رو شکر با عنایت حضرت میهمان سرزمین خراسان شدیم . البته حکایتهای قبلش بماند چون خیلی مفصله . از تهیه ۴ تا بلیط و بعد منصرف شدن دوستانی که قرار بود با ما بیان و بعد گفتن به کلی آدم که تو روخدا بیاین بریم مشهد و  ...

بگذریم . خیلی مفصله . خدارو شکر بالاخره بعد از چند بار که نتونستیم بریم امسال هرطور بود موفق شدیم و خوب اونجا هم سعادت داشتیم و یک خانواده دیگه هم برای اولین بار تو فضای حقیقی آشنا بشیم .

خب تو سفر کلی خاطره داشتیم . مثل هر سفر دیگه . اما عجیبترین نکته این بود که فهمیدیم مشهدیها با حلیم قیمه می خورند . تعجب نکنید . سکته هم نزنید و حالا ما رو داشته باشید وقتی با سید ( همسر همشیره مان ) رفتیم که حلیم بخریم . . .  بیخیال آبروی بعضی مشهدی ها می ره ...

اما نکته بعدی که خیلی مهمه ...

خب همنطور که می دونید همسر بنده حافظ قرآن هستن . وقتی برای وداع رفتیم حرم خواستیم به توصیه و روش آقای نخودکی (ره) برای اذن ورود یکبار سوره  (( یس)) ور به روح ایشون هدیه کنیم . خب بنده هم خواستم مثلا مثل یه مرد خیلی غیرتی که نمی گذاره خانومش بلند  قرآن بخونه ،قرآن بخونم و ایشون گوش کنن.

خب شروع کردیم بنده هنوز صفحه اول رو به خط سوم نرسونده بودم که دیدم ایشون دارند گنبد رو نگاه می کنند ،

مثل این معلمها گفتم :خانوم به قرآن توجه کن .

 ایشون گفتن خوندم تموم شده . منتظرم بریم صفحه بعد .

تو دلم گفتم خب این اول سوره ((یس )) بوده خیلی ها حفظند . شروع کردم صفحه بعد رو خوندن (خدائیش کلی کلمه رو هم نفهمیدم چطور خوندم ) باز دیدم که ایشون به سقاخونه و کبوترهاش نگاه می کنن . برای اینکه بیشتر ضایع نشم هیچی نگفتم و سعی کردم فقط سریعتر بخونم .

خوب حالا بماندکه تا سوره ((یس)) تموم شد چقدر به خودم بد و بیراه گفتم .

البته بنده همیشه تو قرآن خوندن همین مشکل رو دارم . چون هم کوچکترین اعرابی رو که اشتباه کنم حتی از تو آشپزخونه با صدای بلند تذکرایشون رو میشنوم و هم با اون لحن و تجویدی که بنده دارم باز باید نکات تجویدی رو هم بشنوم .

بگذریم خدا سر هیچ مردی نیاره . واقعا سخته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 21:51  توسط یک پدر   | 


این روزها خیلی فکرم مشغوله .

شاید از خیر کار دولتی گذشتم و بر خلاف میل باطنی برم به سمت کارهای بخش خصوصی .

متاسفانه در شرکتهای دولتی تقربا جز ارتباطات ( البته منظورم استفاده از ارتباطات نسبی و سببی و سیاسیه است ) هیچ چیز دیگری ارزش ندارد . لااقل در مجموعه های صنعتی که اینطوریه . حتما اینهم آزمایشی برای سنجش خیلی از اعتقاداتمون که مثلا مدتهاست داریم مدعی می شیم اونها رو .

خدا کنه شرمنده نشیم .

انشا الله بتونیم مثمر ثمر باشیم برای کشورمون .

دعامون کنید .

............................

پینوشت : جدا شبیه فضای روضه شد مخصوصا با اون دوتا دعای آخرش .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 21:23  توسط یک پدر   | 


سلام و عرض ادب

امروز اونقدر برامون جالب بود که گفتم اگر اینجا ننویسم و بعدا یادم بره دیگه وای به حالم .

کله سحر پا شدیم که درس بخونیم و مثلا بریم امتحان بدیم . بماند که چقدرم مثلا درس خوندیم وچه امتحانی دادیم . . .

    اما بعد از امتحان از خیابان سپهبد قرنی رفتیم به سمت میدان هفتم تیر ( خب دوستان بزرگوار و علی الخصوص خانومها می دونن که اینجا بورس مانتو و پالتوی زنانه است . ) خب دیگه حدس زدن نمی خواد . بعد از کلی گشتن و انواع و اقسام مدلها رو دیدن ( البته این ۲ سا عت و اندی از ظن حقیر زیاده و از نظر حاج خانوم چیز خاصی نیست ) بالاخره یه مدل انتخاب کردیم .

    اما قصه اصلی تازه شروع می شه . ما که سر ظهر دیدیم تا محل نماز جمعه فاصله مون زیاده و نمی تونستیم تا دانشگاه تهران بریم ، گفتیم نماز رو خودمون می خونیم . اما گویا اصلا اهالی نماز جمعه راضی نبودن که ما نماز رو در معیتشون نخونیم ،چون شدیدا آهشون ما رو گرفت .

    از هفت تیر تا کریم خان و خیابان بهار و شریعتی و پیچ شمیران تقریبا یا اصلا مسجدی نبود و یا اگر هم بود در اون بسته بود . البته رسیدن به مسجد امام حسن مجتبی ما رو باز یاد آیت الله خوشوقت مرد نیک اخلاق انداخت ، که البته درب اون مسجد هم باز نبود .

    حالا بماندکه ما با چه بد بختی تو یکی از ایستگاهای مترو نماز خوندیم . خدا قبول کنه. به خانوم می گفتم خدائیش برای این یه نماز آخر وقتی با این همه تاخیر خدائیش خدا یه اجری می گذاره ، چون انصافا یک ساعت دنبال مسجد و نمازخونه گشتیم .

    دیگه این مطلب حاشیه نگاری هم نداره . کاش مسجدها یادشون نره قرار نیست فقط وقت نماز باز باشند . جداْ چرا تو یه منطقه ای مرکزی و شلوغی مثل این مکانهایی که ما بودیم امروز حتی یه مسجد و نمازخونه و سرویس بهداشتی  نبود ؟؟؟!!!

....................................................

پینوشت :

۱- اهالی اینترنت رسما اعلام می کنیم که ما سوره حشر رو خوندیم .خواهشا دیگه پیامک ندین . انشا الله غزه زودتر آزاد بشه .

۲- گویا بعضی از اعراب هم تکونی به خودشون دادند و دارند اعتراضی می کنند . امشب تو اخبار قطر رو نشون می داد که مردمش مثلا راهپیمایی کردن . بگذریم که تعداد شرکت کننده های تو اون راهپیمایی اندازه یکی از  روستاهای ماهم نبود . اما نکته جالب این بود که یکی از شیوخ هم در اون حرکت اعتراضی شرکت کرده بود . نگران نشید اون اصلا خیلی به خودش سختی نداده بود . از داخل ماشینشون وسط تظاهرات کننده ها حرکت می کردن . خدا این همه اخلاص و از خود گذشتگی رو از این اعراب نگیره .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:37  توسط یک پدر   | 


 

صل الله علیک یا ابا عبد الله

حالا همه جا عطر محرم می آید . همه جا بوی خوش حضرتش پیچیده و دیگر حتی اگر اهل عاشورا هم نباشی ، باز هم باید هرروز این سیاه کوبی ها را ببینی ...

مولا جان این ارادتهای کم را قبول نما  و همه را به کرمت کم نبین که در برابر آن حماسه ما چه کنیم ؟؟؟!!!

*********************************

همیشه دوبار در سال تو ایام محرم و فاطمیه تو محل ما یه هیئت (محسنیه ) با صفایی راه می یوفته که برای بنده طی این چندین سال همیشه قابل استفاده بوده و بهره بردیم . هیئتی که شاید کمتر دیده باشید وتنها تو جلسات خصوصی بعضی از ذاکرین بزرگ اتفاق می یوفته ...

خب خطیب و سخنران از بهترینهاست و در بنده که حق استادی ایشون رو همیشه نسبت به خودم احساس می کنم . چون هیچوقت منبرش برای بنده بی مطلب نبوده . . .

ذاکرین یه پدر ودوتا از فرزنداش هستند که به حق جزو بهترین ذاکرینی هستند که بنده تا حالا دیدم .

و خادمین جلسه هم یه خانواده بسیار مومن و متدین هستند . . .

اما نکته خاص این جلسه نحوه برزگراری جلسه در آن است . . .

اول زیارت عاشورا ،  بعد یه پیش منبر و بعد منبر و در آخر روضه آخر جلسه ...

اما تو تمام این مدت اینجا هیچ شباهتی به هیئات دیگه نداره . بیشتر ذکر روضه و حرفهای خاص از حماسه عاشوراست و فقط شب عاشورا و شام غریبان یه سینه زنی نمکی داره بیشتر  یه پریشون خونی . . .

جلسه هیچ روال خاصی نداره و تو شبهای بعدی حضور ذاکرین متعدد تقریبا هیچ ذاکر ثابتی نداره . هر کس با رعایت  آداب جلسات ابا عبد الله و از سر درد یه چیزی می خونه . . .

برای حقیر که این جلسه با هیچ جای دیگر قابل قیاس نیست . همین پریشون بودن و پریشون خوندن ذاکرین قدیمی در این جلسه خیلی برام دلنشینه و همیشه کلی حرف جدید یاد می گیریم ...

و اما غرض این مزاحمت  . . .

ادب این بزرگواران تو این جلسات آدم رو دیونه می کونه . به عینیت رسیدند که دارند برای کی می خونند . بعد سالها ذاکری در خونه حضرات معصومین دو زانو می شینند و فقط گاهی و اون هم تو قاعده جلسه چیزی می گن . . .

کاش مودب به آداب جلسات حضرتش شویم . کاش . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 12:17  توسط یک پدر   | 


سلام

    خب انگار خیری بود که ۲ روزی ADSL ما کلا قاطی کرد . البته از سیستم منزل بود و بالاخره بعد از کلی تلاش یه تیم متخصص ADSL نصب شد . . .

خب دوروز تو خونه بودیم و کلی بهره بردیم . 

    برف که واقعا سنگین بود و درست روز یکشنبه توی اون برف هماهنگی خفن بین نیروهای امدادی وانتظامی  رو میشد توی  بزرگراه تهران - کرج دید . البته خب خدائیش مقدار زیادی حق داشتند . چون واقعا همه جا خوردیم و از شوخی گذشته به هر حال خیلی زحمت می کشیدند ، اما فکر می کنم باید بیشتر از اینها مدیریت بحران داشته باشیم .

    البته یکی از ارگانهایی که خیلی خوب آمادگی خودش رو اعلام کرد . سازمان انقلابی صداو سیما بود که هرچی فیلم بیات و چند بار پخش شده داشت دوباره به خورد مردم مظلوم و همیشه در صحنه کشور داد .  کلا ما ایرانی جماعت مظلومیم . کلاً . . .

اما غرض از مزاحمت اینبار حقیر برمیگرده به حضور در مراسم پر فیض حاجی خوری عموی بزرگمون ...

    میون صحبتهای سیاسی و اجتماعی و دفاع بی چون چرای ما از یه بنده خدایی . . . صحبت کشید به ادعای تشرف یکی از بنده های خدا خدمت حضرت ولیعصر  - توی محل کار حقیر - که متاسفانه خیلی ناراحت کننده بود .

    اتفاقی که الان در کشور داره بسیار تکرار می شه و هر روز خبر جدیدی راجع به این موضوع می شنویم . همین بنده خدا وقتی وارد محل کار ما شده بود ، با ارائه یه سری اطلاعات خیلی زود تو دل خیلی ها جا گرفت . هرچند که بنده از همون اول به اون چهره مثلا ملکوتی  و حرفهای مثلا خیلی قشنگ و دقیق معرفتی و مذهبی شون شک داشتم . به هر حال این از آداب اهل علم نیست که نپرسیده اینهمه حرفهای مثلا خوب رو بگن . البته این بنده خدا خیلی زود خودشون رو لو داد و خیلی زود هم تو مشخصات ظاهری حضرت نشونی های غلط داد ( بر اساس آنچه از روایات راجع به ظاهر حضرت رسیده ) و هم تو بحث تو مبانی اعتقادی ...

بماند .

به هر حال غرض تذکر به خودم و دوستان بود که مراقب باشیم . مراقب خودمون و دینمون . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 23:18  توسط یک پدر   | 


سلام . . .

     چند وقتیه به جهت امتحانات دانشگاه از مطالعات جنبی دور شدیم . اما امروز شماره جدید مجله خیمه رو خوندم . جالب بود . نگاهی به ساخته های سیما در باره شیطان در چند ساله اخیر داشت که البته قسمتی از اون هم حال و هوای طنز داشت . کلا جالب بود و دوستان اگر دسترسی دارند توصیه می کنم که بخرند و بخونند.

واما بعد ...

    انشاالله از این به بعد گاهی یکی از کتابهایی که مطالعه کردم رو اینجا معرفی می کنم . البته گاهی هم سر فصلهایی رو که برای خوندن نیاز داریم اینجا درخواست می کنیم . امیدواریم دوستان از تجربیاتی که دارند ما رو بهره مند کنند .

البته لازمه چند تا نکته رو عرض کنم :

  ۱- معرفی این کتابها به این معنی نیست که اون کتاب خاص توی اون موضوع بهترینه و قطعا کتابهای بهتری هم هست که خوشحال می شیم معرفی کنید .

  ۲ - از دوستان هم هرکسی کتاب خاصی به ذهنش می رسه که برای معرفی مفیده ، استقبال می کنیم .

   

 

 تکثر ادیان

 

در بوته نقد

 

 ( نگاهی جامع به بحث پلورالیسم دینی )

 

تالیف : حسن کامران

 

پژوهشکده فرهنگ و معارف

 

     کتاب نگاه بسیار خوبی به مقوله پلورالیسم دینی یا همان نظریه تکثر ادیان دارد و البته در این بین به عنوان یکی از مصادیق پلورالیسم دینی نقدی بر نظریه صراطهای مستقیم سروش هم دارد که بسیار جالب نوشته شد .

توصیه می کنم دوستان حتما مطالعه کنند .

........................

پینوشت :

کتاب با یک تقدیم بسیار زیبا به شخص عزیزی آغازشده است . متاسفانه نتونستم اسکن کنم اون صفحه رو . اما نثر به کار گرفته شده در اون صفحه بسیار زیبا بود .

انشا الله تهیه کنید و از کل کتاب و نثر خاص مقدمه اون هم بهره مند بشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 23:15  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز اولین امتحان دانشگاه رو تو این ترم دادم . به هر حال دانشجوی دانشگاه پیام نور بودن هم عالمی داره ...

دبیرستان قدیمی وزیبای البرز تهران محل امتحان بود . محل حوزه امتحانی انصافا قشنگه و یه حس خیلی خاص نوستالوژیک به آدم دست میده .قدم زدن تو اون مدرسه حس غرور به آدم میده . مدرسه ای که خیلی از بزرگان ادب و اخلاق و علم و سیاست تو اون بودن .

بگذریم ...

به هر حال بعد از مدتها برگشتن به دانشگاه برام یه حس خاص داره . انصافا برگشت بنده -محض ریا - فقط به جهت علاقه به رشته علوم اجتماعی بوده . همین و بس . برای هیمن هم هیچ دلهره ای ندارم . چون رشته قبلی بنده مکانیک بوده و این رشته هیچ جوری به اون ربط نداره .

بازم بگذریم ...

اما چیزی که به خاطرش این پست رو نوشتم ، یکی از دانشجوها خانوم بود که یه همراه دختر کوچیکش اومده بود . دختر حدود ۵ سال داشت و یه لباس خیلی قشنگ و ساده پوشیده بود . مادراون خیلی محجبه بود و درست ردیف کنار بنده نشسته بود .

دختر کوچولو درست بیرون سالن اصلی توی یه کوریدر کوچیک ایستاده بود و دائم داشت مادرش رو نگاه می کرد . دختر اونقدر شیرین بود که همه دوست داشتند ، ببینند اون چه کار می کنه ؟

درست قبل از اینکه جلسه شروع بشه شیرینکاری های این خانوم کوچولو شروع شد . شروع کرد به شکلک در اوردن برای مادرش . بعد هم با ادا واصول به مادرش می گفت ، که الان صفر میشی و بعد هم گریه می کنی . جدا همه اینها رو با ایما و اشاره می گفت و بنده و چند نفر دیگه رفتار اون خانوم کوچولو رو میدیدیم و کلی منتظر حرکت بعدی خانوم کوچولو بودیم . اونقدر شیطنت کرد که دو تا از  مراقبها اون رو بردن تو حیاط و باهاش بازی کردن تا امتحان تموم بشه .

برام جالب بود ، صمیمیت اون مادر و دختر و رفتار قابل تحسین مادر با دختر قبل و بعد از جلسه . برام خوشحال کننده بود که خانوم این طور مذهبی رفتار به این خوبی با دخترش داره .

حدا برام درس بود .

امیدوارم بتونیم اون چیزهایی که از تعالیم دینی یاد می گیریم رو عملی کنیم . این روح حقیقی دینه . کاش قدر اعتقاداتمون رو بدونیم و اون رو در زندگیمون جاری کنیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز یاد آور خاطره تلخی برای همه مردمان این مرز و بومه ...

یادمه کامنتی که تو کادر زیر هستش رو همون روزها برای همه لیست مسنجرم فرستادم. خواستم برای خودم وهمه یاد آوری باشه .

خداوند همه اون رفتگان رو رحمت کنه ...

هواللطيف

و باز هم در سحر گاهي غم انگيز خطه اي از اين خاك  لرزيد و انسانهايي را به كام مرگ گرفت .

 انگاري بايد هنگامه آزمايشي ديگر باشد آزمايشي براي بازماندگان حادثه و همچنين من و تو،

 تا دوباره نشان دهيم كه هميشه امتي درد آشناييم .

انگاري همان هنگامي رسيده كه خداوند فرموده است ما شما را در معرض آزمايشات الهي قرار مي دهيم تا صابران را برگزينيم .

باشد كه همه مان از اين آزمايش سربلند بيرون بياييم

انشاء الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 22:13  توسط یک پدر   | 


سلام ...

گاهی در مسیر زندگی با انسانهایی مواجه می شم که به حال و رفتار اونها غبطه می خورم .

چند روز قبل برای خروج از محل کار عجله داشتم و داشتم با سرعت به سمت جایی می رفتم . خوب ما هم پیاده شروع کردیم به حرکت به سمت خیابون اصلی که تو همین حین یه سمند خیلی تمیز جلوی پاهام ترمز زد .

یه آقای محترمی که بهشون نمی خورد مسافرکش باشند و حدود ۵۵ سالی سن داشتن راننده بودن .

با خوشرویی گفتن آزادی ؟؟؟

گفتم : بله ...

نشستم .(البته درست همون موقع تلفن همراهم زنگ خورد و شروع کردم به صحبت کردن با تلفن ) وقتی داخل خودرو شدم راننده خیلی صمیمی و جدی شروع کرد به احوالپرسی . البته جهت اطلاع و محض ریا بنده همیشه سعی می کنم در سلام کردن جلو بیوفتم . اما اون راننده عزیز با یه دقت خاصی احوالپرسی کرد که بنده عمرا در عمرم اینطوری احوالپرسی کرده باشم از یه غریبه .

بعد که تلفن بنده تموم شد باز هم مجددا احوالپرسی کرد و بنده که کمی یه حالات این آقا یه جورایی نگاه می کردم جوابشون رو دادم .

بعد پرسید : پسرم همینجا (اشاره به محل کارم ) کار می کنی ؟؟؟خسته نباشی .

بنده هم عرض کردم بله . ممنون حاج آقا !!!

کمی جلوتر با زحمت زیاد از لاین اخر بزرگراه خودش رو رسوند به کنار و دو تا خانوم که اصلا هم ظاهر جالب نداشتند رو با اصرار سوار کرد . ( تو دلم یه چیزی گفتم که حالا بماند .) بعد ، از اون خانومها هم کلی احوالپرسی کرد . من دیگه داشتم رسما شاخ در می اوردم . یه جوری احوالپرسی می کرد که انگاری همه رو ، می شناسه .

خانومها کمی جلوتر پیاده می شدن . دست دراز کردن و یه اسکناس ۵۰۰۰ ریالی به راننده دادند .

راننده لبخندی زد و گفت : دخترم دعامون کن ...

حقیقاتش من کمی بهم برخورد . تو دلم گفتم الان این دخترها یه چیزی بهش می گن و خوب کاملا درست حدس زدم و دیدم این حرف اون مرد بزرگوار سوژه خنده اونها رو تا پیاده شدن فراهم کرد . کلی سر اینکه باید چه دعایی برای این بنده خدا بکنن خندیدن و تازه همه این درگوشی ها رو اونقدر بلند می گفتن که با وجود روشن بودن رادیو بنده هم میشنیدم .

دلم برای اون مرد دوست داشتنی سوخت .

کمی جلوتر پیاده می شدم . نمی دونستم باید پول بدم یا نه به هرحال دستم رو بردم داخل کاپشن و کیف رو در اوردم .

مرد گفت: پسرم گفتم که مارو دعا کن . من خادمم . خادم امام رضا (ع) . شما هم ما رو دعا کن که این هم یه خدمتی باشه برامون .

دلم تیر کشید . خوش به حال آدمهایی که قشنگ خودشون رو وصل می کنن به سلطان سریر ارتزاق .

دلم تنگته آقا ...

یاد کبوترهای حرم افتادم ...

یاد گوهر شاد و پنجره فولاد ...

و آدمهایی که چه خوب در میون روزمرگی ها متصل می شن به بهترین جاهای این مرز و بوم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 2:4  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

چند تا جمعه رفتیم با اقوام و خانواده بیرون شهر ...

خیلی خوش گذشت اما همیشه یه چیزی اذیت می کرد و اون هم این بود که عده ای  بین  طبیعت و فضای آزاد با چهار دیواری اختیاری هیچ تشخیصی و فرقی قائل نبودند.

یک عده همه جوره راحت هستند ، از سر و وضع و شوخی های جلف و سرو صدا گرفته تا همه جا رو پر آشغال کردن و صدای موسیقی شون رو برای همه مناطق اطراف تا شعاع ۸۰ متر پخش کردن .

کاش کمی مراعات دیگران رو هم بکینم ...

یه سری عکس هم هست که دفعه بعد می گذارم ببیند .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 2:6  توسط یک پدر   | 


سلام

یادش بخیر سال قبل درست تو همچین شبی تو آستانش قدم می زدم ...

پارسال چند هفته قبلش خانوم با عده ای از دوستانشون رفته بودند و انگاری امام رضا خیلی زود دعای ایشون رو مستجاب کرد و آقا ما رو هم طلبیدند . 

این آدرس وبلا اخوی کوچیک ماست .

    پارسال تو همچین ایامی ، نزدیک اذان مغرب زنگ زدند و گفتن مشهد میرید ؟؟؟!!! خب به نظرتون این سوال پرسیدن داره ؟؟؟!! گاهی چه چیزهایی از آدم می پرسند. ما هم سریع آماده شدیم و چند روز بعد با یه عده از مدیران رفتیم . یه نکته مهم بنده هیچ ربطی به این مدیران ندارم و چون یه نفر کم بوده  وبقیه مدیران کار داشتند و بلیطهای هواپیما رو گرفته بودن مجبور شدند یکی از آدمهای ... رو با خودشون ببرند .البته اینها همش بهونه است . آقا یه روسیاه رو بازم طلبیده بود ...

بگذریم ...

  یه عده مهندس که متاسفانه خیلی هاشون براشون یه همچین سفری درست شبیه یکی از همون سفرهای کاری اروپایی یا آسیای دور بود. البته تو شرکت ما یکی از قاریان طراز اول کشوری هم هست که تحصیلات فنی را تا مقاطع بالا ادامه داده و  انصافا نحوه زیارت اون بنده خدا و چند نفر دیگه برای حقیر درس بود .

حالا خاطره اون روزها مونده برام . خاطره کرم و مهمون نوازی آقا .

سفر خوبی بود و زیارت یکی از دوستانی که تو همین فضا با هم آشنا شدیم و الان با هم ارتباط خانوادگی داریم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


فردا رو هم از دست دادم .

این چندمین تشیع پیکرهای پاک اونهاست که نمی تونم برم .

حالا باز هم نشد که برم ...

دلم تنگ شده براشون .

فقط دلم تنگه ...

دلتنگی را چه کمنیم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 21:1  توسط یک پدر   | 


سلام ...

تا چندی فبل شبهای جمعه برامون یه رنگ و بوی دیگه داشت . شبهای جمعه وجلسه با صفای