تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











 

چند روز قبل به مناسبتی با یکی از مهاجرین کشور افغانستان هم مسیر شدیم و به همین جهت کمی با هم صحبت شدیم .

ازش پرسیدم اهل کجائی و گفت اهل مزار شریف .

خب با سابقه ذهنی که داشتم می دونستم اهالی مزار شریف اکثرا شیعه هستند ، اما خب کمی احتیاط کردم و یه جورایی فهمیدم که این رفیق ما اهل سنت هستند . بعد سریع رفتم سراغ همون مزار شریف و اینکه شنیدم خیلی جای جالبیه .

 دیدم ساکت شد و کمی مکث کرد . احساس کردم که احساساتش جریحه دار شد . بعد گفت موقعی که می خواستم بیام ایران خیلی نگران بودم . رفتم حرم شاه مردان . نشستم و کلی گریه کردم و حاجتم رو گفتم .

حالا هم اینجا هستم . حاجتش رو نگفت ، اما گفت حالا باید برگرده و نذرش رو ادا کنه .اینجا  +  و اینجا +  می تونید مزار شریف رو ببنید .

خب بهتره باز هم هیچی نگیم .

توضیح :

گویا اهالی مزار شریف معتقدند که اونجا حرم حضرت امیر المونین علی (ع) است  و پیکر مطهر ایشون اونجا قرار داره .

 

****************************

اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم . این عکس رو هم برای لبخند زدن تو این ایام می گذارم . این هم مثل اون قبلی ها با موبایله .

احتمالا این هم یه صنعت جدیده ...

یا علی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:42  توسط یک پدر   | 


 

امروز داشتم عکسهای موبایل رو می ریختم رو سیستم که چند تا عکس جالب دیدم که همه اونها رو با گوشی خودم گرفتمشون .

 

نوروز 87

نوروز ۸۷- منزل ابوی(سفره هفت سین )

این هم یه آقا پلیس خوش سلیقه ...

این هم یه پلیس خوش سلیقه که پسرش رو هم عین خودش کرده

 

روز پدر مبارک

و پدرها همچنان مظلومند . دوستان محبت کنند و قیمت اون خودکار رو اگر نمی دونن از اولین لوازم التحریری بپرسند و اون وقت به مظلومیت پدران پی ببرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:55  توسط یک پدر   | 


 یا حی و یا قیوم

چند شب پیش برای نماز رفته بودم مسجد . موقع تشکیل صفها یه دختربچه خیلی کوچیک و شیرینی جلوم ایستاده بود . ما هم خواستیم به تاسی از رسول رحمت لبخندی بزنیم به این کودک شیرین !!!

لبخند زدن همان و داستان ما با این فسقلی شروع شدن همان ...

درست از لحظه ای که نماز شروع شد ، شیطنتهای این دختر خانوم کوچولو هم شروع شد . ما هم از اونجا که به طور معمول موقع نماز خوندن حواس جمع و ارتباط خوبی با حضرت حق نداریم بهونه پیدا کرده بودیم که کلا حواسمون رو بدیم به  این فسقلی . درست بعد از گفتن تبریک الاحرام یه لبخندی زد که با قبلی ها فرق می کرد. انگار بچه می دونست حالا ما مثلا حواسمون پیش خداست و مثلا خودمون رو در محضر حضرت حق احساس می کنیم . اول یه شکلات باز کرد و وسط نماز به ما تعارف کرد و بعد که دید ما نمی خوریم از پیرهن ما آویزون شده بود که عمو جون از اون کاکائوهایه که خیلی باحاله . بعد که دید ما خیلی حواسمون پیش خداست گفت : نخور خودم می خورم . و خوب این داستان در اپیزود دوم در نماز عشاء - با همه تمهیداتی که پدر و پدر بزرگ اون فسقلی به عهده گرفتن - باز هم ادامه داشت . و ...

 

عکس تزئینی است ...

 

اما خب این باعث شد که یاد چیزی بیفتم . یاد روزهای خوب کودکی و ذوق و علاقه ای که برای رفتن به مسجد داشتیم . برای یه هفته منتظر موندن تا نوبت مکبرشدنمون رو ببنیم و کلی ذوق کنیم برای اون صلواتی که برای سلامتیمون می فرستادن . برای اذان گفتن و یواش یواش با آدمهایی که بیشتر از دین می دونین صحبت کردن .

یادش بخیر ...

یاد بزرگ شدن در مساجد . یاد کمی آدم شدن و اهل شدن در مساجد و هیئات ...

یاد لحظه لحظه بودن در کنار نمازگزارانی که رفتند . یادش شهدایی که اون موقع ها کوچیک بودیم و اونها بزرگ بودند . بعدها فکر کردیم بزرگ شدیم و باز دیدیم که اونها هنوز خیلی  بزرگترند . یاد خیلی ها ...

و ممنون پدر و خانواده ای هستم و هستیم که ما را در کنار مساجد و هیئات بزرگ کردند و شور و شعور  اندک دینی خود را مدیون آنها هستم و هستیم .

حالا ما مانده ایم و وظیفه ای سخت در دوران هجوم رسانه ها ، دیتاها ، بلوتوثها و رایانه ها و پلی استیشنها ...

مباد که فراموش کنیم که مساجد سنگر است . یادت بخیر  امام عزیز ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 19:7  توسط یک پدر   | 


 

یادش بخیر ...

    خیلی کوچک بودم اما خوب یادم هست که مردم به خیابانها ریختند و شادمانی می کردند . یادم هست که شیرینی می دادند و خوش بودند ...

بگذریم . کاش حماسه ها همیشه برای ما جاودان باشند و ماقدردان حماسه سازان .

 

 یادش بخیر

 

     راستی موقع جستجو برای عکس دوتا مطلب خیلی جالب هم پیدا کردم که خوندش خیلی عالیه .

     اولی در مورد همون شعر معروف ممد نبودی ببنی ... هست که در وصف فرمانده غیور خرمشهر شهید محمد جهان آرا و همرزماشه که حتما بینید ... خیلی جالبه . از اینجا ببنید +++ ( بعد شما این شعر رو دست کم بگیرید )

    دومی هم در مورد خود همین حماسه بود که اون هم خیلی جالب بود . ببنید بد نیست .از اینجا ببنید +++

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:14  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

زندگی در شهرهای بزرگ این روزها پر از خاطرات اتفاقات عجیبه . گاهی چیزهایی میبینیم که درک کردن اون واقعا سخته . حتما شما هم بارها با این اتفاقات مواجه شدین ...

چند وقتیه توی سطح شهر نمایشگاهای نسبتا دائمی کتاب برگزار می شه با عنوان نمایشگاه عرضه کتابهای فرهنگی و مذهبی ...

در مورد برزگراری این تیپ نمایشگاه ها و اینکه اینگونه عرضه کتاب آیا کمکی به فرهنگ کشور می کنه یا نه و اصلا اسم این کار فرهنگی یا نه ، احتمالا کارشناسان وزارت فخیمه ارشاد و نهادهای مربوطه نظر می دن . اما بنده فقط یه خاطره از بازدید از این نمایشگاه ها براتون می گم ...

مثلا خاطره : ...

اون روز وقتی از تاکسی پیاده شدم درست تو پیاده روی همونجایی که پیاده شدم ، یه چادر برزنتی بزرگ که با داربست نگه داشته شده بود دیدم که روش نوشته شده بود محل عرضه محصولات فرهنگی و مذهبی (دقت کنید محصولات فرهنگی و مذهبی ) . برام جالب شد . محصولات فرهنگی و مذهبی چی می تونه باشه ؟؟؟ البته متصدی اون غرفه بیشتر به کاسبهای دورگردی می خورد که از سر ناچاری و مشکلات اشتغال کنار خیابون بساط می کنند و حالا لابد اونجا رو هم از نهاد مربوطه اجاره کردن . حالا شما دقیقا همچین آدمی تو ذهنتون باشه با یه غرفه محصولات فرهنگی !!!

درست ۷۰ درصد فضای اون غرفه تقریبا ۳۰ متری انواع کتابچه های کوچک  دعا بود و یا ادعیه تک . و بقیه هم یه مقدار نوار و سی دی وچند تا کتاب ( بله کتاب  ، تعجب نکنید ) . کتابها اکثرا کتابهایی بودند که بعیده مردم عادی بخونند . یعنی کتابهایی که کمی طلبگی هستند و یا یه آدم با دغدغه ها و یا کنجکاوی های خاص دینی می ره سراغ اونها .

تو انتهای ردیف کتابها چند تا رساله از مراجع اعظام بود . بنده از روی کنکجکاوی که خواستم ببنیم رساله آقای سبحانی به صورت گسترده تو بازار اومده یا نه . برای همین چند لحظه ای جلوی اون کتابها توقف کردم و خب اتفاقی متوجه گفتمان دوتا خانوم وفروشنده کتابها شدم . شما رو دعوت می کنم همون گفتگو رو خودتون بخونید و هیچ توضیح دیگه ای نمی دم .

خانوم اول : آقا کدوم رساله آسونتره ؟؟!!

فروشنده : رساله آیت الله ...

خانوم دوم : نه آقا اون خیلی آسون نیست برای آیت الله ... راحتتره . من قبلا حاج آقا ... بودم بعد اون رو عوض کردم ، دیدم اون هم راحت نیست الان مقلد آیت الله ... هستم . به نظرم از همه راحتتره ...

.

.

.

فکر کنم ادامه ندیم بهتره . آیا ما برای انتخاب یه دندانپزشک خوب هم همینقدر وقت می گذاریم و مثلا از یه کسی که داره تو یه بقالی خمیردندون می فروشه راهنمایی می گیریم .

این وسط مقصر کیه ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:46  توسط یک پدر   | 


دلمان حال و هوای باصافی تو را می خواهد . یادت بخیر که دیر شناختمت ...

حالا که یادی از رفتگان شد این هم خالی از لطف نیست . (+)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:50  توسط یک پدر   | 


سلام

ممنون از اظهار لطف عزیزان . امیدوارم زیارت امام رضا(ع) نصیب همه عزیزان بشه انشاالله.

فرصت نداشتم براتون از خاطرات شیرین مشهد بگم و به هر حال قسمت بود که تو گنجینه ی قلبم جا بگیره . امیدوارم آقا خودشون قبول کرده باشند.

بگذریم .دهه آخر صفر رو پشت سر می گذاریم و حسرت زیارت کربلا در دل روزهای پایان سال رو طی می کنیم .نمی دونم سال دیگه هستیم یا نه !

<< ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم  >>

می خواستم براتون از خاطرات دوران نوجوانی بگم . گاهی اوقات تو زندگیمون نمادهایی پیش رومون قرار میگیره که همیشه برامون ارزشمند میشه و راهگشای کار .

نمی دونم تا حالا با شهدا معامله کردید یانه ؟؟

یادمه اولین باری که به زیارت جبهه های مقدس جنوب نائل شدم ، نوروز ۷۸ بود . بعد از درد دل با شهید چمران در دهلاویه محل شهادت دکتر به سمت نمایشگاهی که دایر شده بود رفتیم . اولین کتابی که توجه من رو به خودش جلب کرد . مجموعه کتابهای نیمه پنهان ماه بود که البته اون موقع تازه ۲،۳ جلد از اون چاپ شده بود . کتاب سبز رنگی که منو به سمت خودش کشوند ، شهید (حمید باکری ) به روایت همسر شهید بود .

نتونستم ازش بگذرم و تهیه اش کردم . واقعا نتونستم از خوندنش بگذرم و به مدت یک ساعت تمومش کردم .

حلقه های اشک در چشمانم خودنمایی می کرد و غبطه می خوردم به حال چنین مردان و زنانی ،آرزوی قلبیم دیدن فاطمه امیرانی بود و فرزندان گلش . . .

مطالب این کتاب در زندگیم همیشه برام نماد و الگو بود . بارها و بارها این کتاب رو خونده بودم . جملاتش رو حفظ کرده بودم .

افتخار می کردم به وجود نازنین همسر شهید و به پرواز عاشقانه خود شهید .

برایم آرزو بود و از خدا درخواست می کردم چنین زندگی در آینده برایم قرار دهد .

نام شهید به من آرامش میدادو جمله فاطمه امیرانی که به دخترش توصیه کرده بود اگه یه روزی به یکی برخوردی که مثل حمید بود حتما باهاش ازدواج کن ،ضرر نمی کنی .

برای ازدواجم به شهید حمید باکری متوسل شدم و زمانی که برای انتخاب بسیار دو دل بودم ، یاد شهید به من آرامش میداد.

سعی می کردم با شناخت کمی که از کمیل داشتم ، با خصوصیات زمینی شهید باکری مقایسه کنم و . . .

و طبق گفته همسر شهید ضرر نکردم.

گاهی اوقات بیان لحظه های عشق برای دیگران آزار دهنده است و اعتراف به دوست داشتن برای بعضی ها سخت .

اما من ، امروز ، اینجا ، در این روزهای عزیز، خدا را شکر می کنم که شهید حمید باکری و همسرش را شناختم و نماد زندگیم شدند و خوشحالم همسر مردی هستم که دغدغه اش الگوبرداری از زندگی آن آسمانیان است و مهربانیش مهربانی مردان عشق ، محبتش خالصانه و عشقش پاک است افتخار می کنم که همسر حمید دیگری به نام کمیل هستم .

دعا می کنم خداوند لیاقت  بودن در کنار چنین مردی را به من عطا کند . انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:21  توسط یک مادر  | 


سلام

امروز یاد آور خاطره تلخی برای همه مردمان این مرز و بومه ...

یادمه کامنتی که تو کادر زیر هستش رو همون روزها برای همه لیست مسنجرم فرستادم. خواستم برای خودم وهمه یاد آوری باشه .

خداوند همه اون رفتگان رو رحمت کنه ...

هواللطيف

و باز هم در سحر گاهي غم انگيز خطه اي از اين خاك  لرزيد و انسانهايي را به كام مرگ گرفت .

 انگاري بايد هنگامه آزمايشي ديگر باشد آزمايشي براي بازماندگان حادثه و همچنين من و تو،

 تا دوباره نشان دهيم كه هميشه امتي درد آشناييم .

انگاري همان هنگامي رسيده كه خداوند فرموده است ما شما را در معرض آزمايشات الهي قرار مي دهيم تا صابران را برگزينيم .

باشد كه همه مان از اين آزمايش سربلند بيرون بياييم

انشاء الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 22:13  توسط یک پدر   | 


سلام ...

گاهی در مسیر زندگی با انسانهایی مواجه می شم که به حال و رفتار اونها غبطه می خورم .

چند روز قبل برای خروج از محل کار عجله داشتم و داشتم با سرعت به سمت جایی می رفتم . خوب ما هم پیاده شروع کردیم به حرکت به سمت خیابون اصلی که تو همین حین یه سمند خیلی تمیز جلوی پاهام ترمز زد .

یه آقای محترمی که بهشون نمی خورد مسافرکش باشند و حدود ۵۵ سالی سن داشتن راننده بودن .

با خوشرویی گفتن آزادی ؟؟؟

گفتم : بله ...

نشستم .(البته درست همون موقع تلفن همراهم زنگ خورد و شروع کردم به صحبت کردن با تلفن ) وقتی داخل خودرو شدم راننده خیلی صمیمی و جدی شروع کرد به احوالپرسی . البته جهت اطلاع و محض ریا بنده همیشه سعی می کنم در سلام کردن جلو بیوفتم . اما اون راننده عزیز با یه دقت خاصی احوالپرسی کرد که بنده عمرا در عمرم اینطوری احوالپرسی کرده باشم از یه غریبه .

بعد که تلفن بنده تموم شد باز هم مجددا احوالپرسی کرد و بنده که کمی یه حالات این آقا یه جورایی نگاه می کردم جوابشون رو دادم .

بعد پرسید : پسرم همینجا (اشاره به محل کارم ) کار می کنی ؟؟؟خسته نباشی .

بنده هم عرض کردم بله . ممنون حاج آقا !!!

کمی جلوتر با زحمت زیاد از لاین اخر بزرگراه خودش رو رسوند به کنار و دو تا خانوم که اصلا هم ظاهر جالب نداشتند رو با اصرار سوار کرد . ( تو دلم یه چیزی گفتم که حالا بماند .) بعد ، از اون خانومها هم کلی احوالپرسی کرد . من دیگه داشتم رسما شاخ در می اوردم . یه جوری احوالپرسی می کرد که انگاری همه رو ، می شناسه .

خانومها کمی جلوتر پیاده می شدن . دست دراز کردن و یه اسکناس ۵۰۰۰ ریالی به راننده دادند .

راننده لبخندی زد و گفت : دخترم دعامون کن ...

حقیقاتش من کمی بهم برخورد . تو دلم گفتم الان این دخترها یه چیزی بهش می گن و خوب کاملا درست حدس زدم و دیدم این حرف اون مرد بزرگوار سوژه خنده اونها رو تا پیاده شدن فراهم کرد . کلی سر اینکه باید چه دعایی برای این بنده خدا بکنن خندیدن و تازه همه این درگوشی ها رو اونقدر بلند می گفتن که با وجود روشن بودن رادیو بنده هم میشنیدم .

دلم برای اون مرد دوست داشتنی سوخت .

کمی جلوتر پیاده می شدم . نمی دونستم باید پول بدم یا نه به هرحال دستم رو بردم داخل کاپشن و کیف رو در اوردم .

مرد گفت: پسرم گفتم که مارو دعا کن . من خادمم . خادم امام رضا (ع) . شما هم ما رو دعا کن که این هم یه خدمتی باشه برامون .

دلم تیر کشید . خوش به حال آدمهایی که قشنگ خودشون رو وصل می کنن به سلطان سریر ارتزاق .

دلم تنگته آقا ...

یاد کبوترهای حرم افتادم ...

یاد گوهر شاد و پنجره فولاد ...

و آدمهایی که چه خوب در میون روزمرگی ها متصل می شن به بهترین جاهای این مرز و بوم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 2:4  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

چند تا جمعه رفتیم با اقوام و خانواده بیرون شهر ...

خیلی خوش گذشت اما همیشه یه چیزی اذیت می کرد و اون هم این بود که عده ای  بین  طبیعت و فضای آزاد با چهار دیواری اختیاری هیچ تشخیصی و فرقی قائل نبودند.

یک عده همه جوره راحت هستند ، از سر و وضع و شوخی های جلف و سرو صدا گرفته تا همه جا رو پر آشغال کردن و صدای موسیقی شون رو برای همه مناطق اطراف تا شعاع ۸۰ متر پخش کردن .

کاش کمی مراعات دیگران رو هم بکینم ...

یه سری عکس هم هست که دفعه بعد می گذارم ببیند .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 2:6  توسط یک پدر   | 


سلام

یادش بخیر سال قبل درست تو همچین شبی تو آستانش قدم می زدم ...

پارسال چند هفته قبلش خانوم با عده ای از دوستانشون رفته بودند و انگاری امام رضا خیلی زود دعای ایشون رو مستجاب کرد و آقا ما رو هم طلبیدند . 

این آدرس وبلا اخوی کوچیک ماست .

    پارسال تو همچین ایامی ، نزدیک اذان مغرب زنگ زدند و گفتن مشهد میرید ؟؟؟!!! خب به نظرتون این سوال پرسیدن داره ؟؟؟!! گاهی چه چیزهایی از آدم می پرسند. ما هم سریع آماده شدیم و چند روز بعد با یه عده از مدیران رفتیم . یه نکته مهم بنده هیچ ربطی به این مدیران ندارم و چون یه نفر کم بوده  وبقیه مدیران کار داشتند و بلیطهای هواپیما رو گرفته بودن مجبور شدند یکی از آدمهای ... رو با خودشون ببرند .البته اینها همش بهونه است . آقا یه روسیاه رو بازم طلبیده بود ...

بگذریم ...

  یه عده مهندس که متاسفانه خیلی هاشون براشون یه همچین سفری درست شبیه یکی از همون سفرهای کاری اروپایی یا آسیای دور بود. البته تو شرکت ما یکی از قاریان طراز اول کشوری هم هست که تحصیلات فنی را تا مقاطع بالا ادامه داده و  انصافا نحوه زیارت اون بنده خدا و چند نفر دیگه برای حقیر درس بود .

حالا خاطره اون روزها مونده برام . خاطره کرم و مهمون نوازی آقا .

سفر خوبی بود و زیارت یکی از دوستانی که تو همین فضا با هم آشنا شدیم و الان با هم ارتباط خانوادگی داریم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


یا لطیف

سلام

 یاد مدینه افتادم . علتش رو می دونم .

 یاد بقیع و خاطراتش .بقیع و غربتش .  مدینه شهر غربت پیامبر .شهر غربت آل الله . شهر همیشه غریب تاریخ . شهر دلتنگی های شیعه . شهر جسارتها . شهر وقاحتها . شهر بیغیرتی ها . شهر بی هویتها ...

بگذریم .

یاد اون سفرمون به مدینه بخیر . اون موقع هنوز خیلی رسم نبود که عروس ودامادها برند مکه و مدینه . اما ما روزیمون شد و رفتیم . سال ۸۲ . یادش بخیر .

یاد صبحها بعد از نماز صبح و شوق زیارت بقیع . ایرانی ها به سرعت خودشون رو می رسوندن پشت بقیع و وقتی دربها باز می شد . می دویدن تا سریعتر به داخل برسند. و وقتی به داخل میرسیدن تازه سوختن ها شروع می شد . قبرهایی که دور بودند و دستهایی که به اونها نمی رسید .  

 

 دلم می سوخت که خانومها می موندم پشت دربهای بقیع و اسما با یه حسرتی از دور نگاهم می کرد ...

بی معرفتی بود . مثلا ما عروس داماد بودیم و اول راه . این رسمش نبود ، اما کاریش نمی شد کرد و اون بنده خدا مثل تمام اون خانومها پشت دربهای بقیع موند.

یادش بخیر ...

راستی فردا ۸ شوال است و  حتما همه میدونیم چه روزیه . درسته ؟؟؟

شود آنروز بیاید که باز آنجا باشیم ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:44  توسط یک پدر   | 


سلام ...

    کمی یاد قدیمترها افتادم . یاد دوران دانشجویی وسحرهایی که بیدار می شدیم . البته معمولا تا سحر بیداربودیم . چه روزهایی بود . یادمه تا سحر با بچه ها صحبت می کردیم . چقدر حرف برای گفتن داشتم .انگاری اگر تمامی شبها رو بیدار می موندیم باز هم برای حرف زدن موضوع داشتیم . نوع حرفها هم جالب بود . از هر دری سخنی . از حرفهای خیلی سخت ایدوئولوژیکی که گاهی با غرغر و عصبانیت و یه وقتایی هم داد و بیداد تموم می شد تا حرفهای عاشقانه و ...

    اما حالا که یادم می یاد یه چیزی برام خیلی قشنگه و اون هم این بود که با هم اختلافات ریز و درشت که تو مبانی اعتقادیمون بود ، خیلی همدیگر رو دوست داشتیم . همون بچه ها که اونطور با هم بحث می کردن کافی بود فردا یکشون مریض می شد . اونوقت باید میدیدی که حتی طرف رو ، رو دوششونو می ذاشتنو ...

    بگذریم . حالا گاهی فکر می کنم تعامل با آدمهای دوروبرم کم شده . گاهی خیلی با عینکها و لنزهای خاص اونها رو میبینم . فکر کنم خیلی بده . نظرتون چیه ؟؟؟

نماز و روزه هاتون قبول . دعامون کنید .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 23:55  توسط یک پدر   | 


سلام ...

 چهار سال پیش تو همچین روزی از یه سفر دور اومدیم ...

سفری که برامون آغاز یه راه بود . یه راه پر از روز های خوب ...

تو همچین روزهایی بود که از زیارت به جای خوب اومدیم . خاطرات اون سفر همیشه باهامونه و همسفرامون که بهت زده ماشین عروس گل زده تو مهرآباد رو می دیدن .

براشون عجیب بود و خیلی خوشحال شده بودن .

دو تا جوونی که همراه اونها تا مدینه و مکه اومده بود وحالا بازگشته بودن یه عروس و داماد بودن که تصمیم گرفته بود زندگیشونو اینجوری شروع کنن.

تو همچین روزهایی از اون سفر به یادموندنی بازگشته بودیم و هنوز خیلی رنگ و بوی اونجا رو می دادیم .

کاش اون رنگ و بو هیچوقت نمی رفت ...

راستی فردا چهارمین سالگرد ازدواجمونه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 22:46  توسط یک پدر   | 


سلام

این اولین پستیه که می نویسم.امروز برامون روز خوبیه و یادآور خاطرات خوب و به یاد ماندنی

امروز ۱۷شهریوره وامسال پنجمین باریه که با هم سالگرد تولد کمیل رو می گیریم وجالبه براتون بگم اولین سالگرد تولدش رو که با هم بودیم کنار خونه ی خدا گرفتیم.آره ۱۷شهریور  ۸۲ اولین روز های زندگیمون بود ، که رفته بودیم به دیار عشق و حقیقت تا پیمان زندگیمون رو کنار مسجد نبوی و حریم معنوی مسجد الحرام محکم تر ببندیم .

 . . .وچه روزهای خوبی بود ، تماشای مسجد الحرام که نور به وضوح ازش می بارید و هر چه می دیدیم نور بود و نور  و نور . . .

می خواستم تولد کمیل رو تبریک بگم که رفتم تو حال وهوای مکه و مدینه .خدایا به برکت اون روزها دوباره قسمتمون کن تا بار دیگه با معرفت بیشتر در حریم فرشتگان و مقربانت قرار بگیریم . آمینکمیل جان آغاز سی امین بهار زندگیت رو تبریک می گم .امیدوارم همانطوری که ۲۹ سال گذشته رو با یاد خدای مهربون سپری کردی ، امسال هم مثل همیشه زیر بیرق امام زمان باشید.انشاالله

کمیل جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 20:17  توسط یک مادر  |