تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











بسم الله

متاسفانه حدود یکسالی می شه که کمتر کتاب می خونم . دلایل زیادی داره که عمده اش بهانه است و توجیه . این روزها به لطف یک  زوج خوب ( + و + ) که گاهی مزاحمشون می شیم ، یک کتاب جدید رو شروع کردم . اون هم درست تو حوزه ای که علاقه زیادی دارم . همیشه آثار تاریخی از هر نوعش رو دوست دارم . تاریخ معاصر کشور یا جهان فرقی نمی کنه . هر چی باشه فقط بوی تاریخ بده . یادمه حدود اول دبیرستان بودم که تاریخ تمدن ویل دورانت رو  با اون متن سنگین رو خوندم . خیلی چیزهاشو نمی فهمیدم . اما ولع علاقه به تاریخ باعث می شد ادامه بدم . این رو گفتم تا موضوع مهمی رو بگم .

ما مربوط به نسلی هستیم که هر بلایی سرمون اوردن . منظورم تو حوزه آموزشه . بنده جزو ۱۰ دبیرستان اولی بودم که نظام اون موقع جدید آموزشی تو دولت آقای هاشمی نصیبمون شد . یاد آوری خاطرات اون روزها جدی خیلی اذیتم می کنه و البته بد بیاری و شکستن پام نزدیک کنکور هم جای خودش . شاید حالا می فهمم که اگر مسئولین اون روزها  اونقدر که اون روزها به الگو برداری از نظامهای آموزشی ژاپنی و فرانسوی علاقه نشون می دادند به مشاوره توجه می کردند ما نسل داغون نبودیم .  مثلا بنده با علاقه فوق العاده ای که به حوزه علوم انسا نی داشتم به جهت نبود راهنمای خوب و تنها به جهت تبعیت از موج ایجاد شده در جامعه به سمت رشته های فنی رفتم و حالا بعد از سالها می بینم که شاید اگر به سمت دیگه ای رفته بودم اتفاق دیگه ای افتاده بود .

اما از دست این موج ...

کلا موج چیز خوبی نیست . آدم رو یاد پوپولیست بودن و این حرفها می اندازه .

و اما بعدتر ...

 ۱- البته اینها همه برنامه های ماست و تدبیر حضرت حق قطعا برای ما بهترینه . انشا الله همه اونهایی که این روزها انتخاب رشته کرده اند بتونند هم به رشته مورد علاقه شون برسند و هم قدمهای بزرگی برای این مرز و بوم بردارند .

انشا الله

۲- البته همه رفتارهایی که ما در زنگی انجام می دیم به طور قطع به خودمون مربوطه و نه به هیچ کس دیگه . این  خاطره کوتاه  یه یک  مشکل عمومی در اون زمان مربوط می شه و نه به  یک مشکل شخصی .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 3:18  توسط یک پدر   | 


سلام

خب ایام انتخابات به سر رسید . چند وقتی که می خواستم در خصوص انتخابات چیزی بنویسم که فرصت نمی شد . حالا فرصتی دست داد تا چند نکته کوتاه بنویسم .

    حوزه ای که امسال ما رفته بودیم ( ما منظور بنده و همسر گرامی است ) تو یه منطقه نسبتا محروم بود و مردم هم انصافا از ساعت ۷ صبح صف کشیده بودند برای رای دادن . فکر می کنم جالبترین اتفاق همون اول صبح اتفاق افتاد . درب رو که باز کردیم ملت صلوات فرستادند و اومدن داخل . جلوتر از همه یه پیرزن و پیرمرد بودند که با سرعت و عصا زنان می یومدن داخل . پیرمرد رفت به سمت صندوق آقایون و پیرزن هم رفت به سمت صندوق خانومها . داشتم تو رفتارشون ریز می شدم ببنیم چه کار می کنند . متوجه شدم که یه جورایی مسابقه دارند که زودتر رای بدن و جالب این بود که هر دو بی سواد بودند و هیچ کس رو هم نیورده بودند . بعد کاشف به عمل اومد که هر دو نفر از معتمدین محل هستند و خب همه مسجد اونها را می شناختن . اما به جهت اینکه کسی نمی تونست برای اونها رای بنویسه بنده دائم می رفتم و می گفتم مادر یه نفر رو از بیرون بیارین براتون بنویسند و همینطور به اون پیرمرد هم همین رو می گفتم . اما اینها می ترسیدن هر کدوم از مسجد بره بیرون اون یکی اول رای رو بده و برای همین بیرون  نمی رفتن . هیچ آدم آشنایی هم داخل نمی یومد و اینها هم انگار به غریبه ها اصلا اعتماد نداشتند . دیدم خسته شدن ، رفتم جلو و گفتم بفرمائید رو این صندلی ها بشینید تا خسته نشید . هر دو با فاصله و با اخم به هم نشستن . پیرمرد که آذری زبان و شیرین بود بنده رو کشید کنار و شروع کرد به لابی کردن که پدر جان از قیافت که معلومه می خوای به احمدی پور رای بدی بیا رای من رو هم بنویس. من هم که خنده ام گرفته بود ، خودم رو به زور نگه داشته بودم بهش گفتم پدر جان ما احمدی پور نداریم . احمدی نژاد داریم . بنده هم شرعا نمی تونم برای شما رای بنویسم . کلی تیکه بارمون کرد و بیخیال شد . این دفعه نوبت پیرزن بود . شروع کرد به تعریف از بسیجی ها و خسته نباشید و این که شما آمریکا رو داغون کردین و شما دیگه کی هستین .آمریکا عمرا بتونه بیاد ایران . ما تا جوننهای بسیجی داریم هیچ کاری نمی تونن بکنن . این دفعه بیشترخندم گرفت . این مادر پیرمون روشش خیلی زنانه و جالب بود . بنده هم رفتم جلو و گفتم مادر با همه اینها بنده نمی تونم برای شما رای بنویسم . شما یه لحظه برید بیرون مسجد و یه معتمد بیارین یا همینجا بنشینید و کسی که آشناست بدین براتون رای بنویسن . این دفعه هم همراه با کمی غرولند و ناراحتی گذشت .

شاید باور نکنید اونها تا حدود ۹.۳۰ تو حوزه بودن و حتی با وجود کلی آشنا قبول نمی کردن که بدن رای رو کسی بنویسه تا آخر با پا درمیونی مسجدی ها و اومدن نوه طرف رایها نوشته شد و سعی شد در یک لحظه به صندوق انداخته بشه تا حقی در اولیت رای دادن زودتر به احمدی پور ضایع نشه .

نکته جالب دیگه این بود که نماینده فرمانداری طرفدار موسوی بود و نمی دونم چرا فکر می کرد بنده حتما سخنگوی آقای احمدی نژادم ( لازمه عرض کنم بنده تنها بعد از پایان رای گیری مواضع خودم رو صریح اعلام کردم . هرچند قیافه ما زیادی احمدی می زد ) دائم از تورم و لمس اون توسط مردم می گفت . بنده هم فقط لبخند می زدم . تو همین حین اتفاق جالبی افتاد . یه مادر با دو عدد دختر وارد حوزه شدن . دخترها هنوز تو سن رای دادن نبودن . شاید حدودا ۱۶ ساله بودن و دست بندهای سبز تابلویی  داشتند . رفتم جلو و مودبانه متذکر شدم که برای اینکه حقی از کاندیدای ضایع نشه ، حداقل تو شعبه دستبندها رو باز کنید . بازم این قیافه تابلو ما کار دستمون داد و یکی از خواهر ها گفت من که می دونم آخرش هم همین شماها احمدی نژاد رو رئیس جمهور می کنید . چیزی نگفتم . اما گویا این دو تا دختر بدشون نمی یومد کمی با ما کل کل کنند . موقع انداختم رای مادرشون تو صندوق نزدیک اومدن و به من گفتن خدائیش اگر تقلب نشه میر حسین رای میاره . لبخند زدم و گفتم ما مراقبیم انشا الله تقلب نمی شه . که یه دفعه در کمال پر روئی گفت چون شما مواظبین می ترسم تقلب بشه . جالب اینجا بود که مادرشون به احمدی نژاد رای داد .

وقتی رفتن به همون دوستمون که نماینده فرماندار بود عرض کردم می دونی گرونی مهم نیست . این مردم پای خیلی چیزها ایستادن باز هم هستند اما اینکه یه نسل رو بی اعتماد کنیم به انقلاب خیلی مسئولیت داره . بعد گفتم : کی به این نوجونها گفته اگر موسوی رای  نیاره تقلب می شه ؟؟!!

از اون روز حالا دقیقا یک هفته می گذره و دارم اون چیزی که اون روز اون نوجوونها می گفت رو از زبون خیلی ها می شنوم . خیلی ها که خودش رو تنها نماینده قانون ، اخلاق ، ایمان ، تقوی ، ناموس پرستی و خیلی چیزهای دیگه می دونن . پس این پروسه ای بود با یه عقبه عمیق . پروسه ناجوانمردانه یا ما رای  می یاریم یا تقلب شده ...

و اما بعد

۱ - دوستان یادمون باشه حالا که دکتر رای اورده در وهله اول حفظ آرامش و عدم ایحاد تنش به فرموده رهبرمون در اولیته .

۲ - یادمون باشه هنوز خیلی راه مونده . توکل و و دعا در ادامه مسیر فراموش نشه و خدائی نکرده غرور ما رو احاطه نکنه .

۳ - و اما همه آنهایی که این روزها از آن درشتها تا آن ریز ها - که همه راانصافا ریز می بینیم - یادشان باشد که آن نامه نگاری ها و بعدتر بی توجهی به فرمایشات رهبر عزیزمان را به همین راحتی گذشت نمی کنیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 7:12  توسط یک پدر   | 


سلام

از آخرین پست بنده تو این وبلاگ خیلی می گذره . تو این مدت  خیلی چیزها بود که می خواستم بنویسم و نشد . امسال تقریبا از ۲۰ اسفند ماه تا ۲۵ فروردین تو مسافرت بودیم و جدا خیلی خسته شدیم . شهرهای زیادی رو دیدیم و خیلی جاها رو ندیدیم .( منظورم خیلی جاها که دوست داشتیم بریم ولی به جهت شلوغی برنامه نشد ) البته تو این حین خیلی از دوستان حوزه اینترنت رو دیدیم که انشا الله به مرور عرض می کنم .

 ۲۰ اسفند سفر رو با این دوست - برادر - شروع کردیم . هرچند که مدتها است این برادر ما نمی نویسند ، اما خب یکی از بهترین برکات دنیای مجازی برای حقیر آشنایی با همین دوستمون بوده . سفر به جنوب رو تنها بودم و نمی شد که اسما خانوم رو ببریم . برای هیمن هم مادر اسما مثل همه مادرها ، از خود گذشتگی کردند و موندن . تو منطقه خیلی ها رو دیدیم .  اونهایی که یادم مونده این عزیزان بودن که تو دوکوهه و شب آخری که برمی گشتیم دیدمشون . (این دوست خیلی قدیمی  و این دوست پر انرژی و گاهی پر دردسر و جوان  ) . منطقه امسال خیلی شلوغ بود . تو این چند سالی که میریم تا بلکه چیزی مشاهده کنیم  و هنوز هیچی مشاهده نکردیم و فقط دیدیم و اومدیم و بعد چند روز هم که انگار هیچی ندیدیم ، هیچوقت منطقه رو اینقدر شلوغ ندیده بودم .

 مناطق جنگی یا همون سرزمینهای نور  پتانسیل بالایی دارند  که متاسفانه کمتر توجه می شه . امسال هم چند نکته ای که از همون سالهای اول به نظر ماهایی - که زیاد تردد می کنیم اونجا - باز هم ناقص بود . هرچند زحمات زیادی کشیده شده ، اما هنوز خیلی کارها هست ، که باید انجام بشه .

اولین موضوع که فکر می کنم خیلی مهمه اینه که کاروانهای راهیان نور رو ـ البته از نوع دانشجوئیش - حتی الامکان مختلط  نبرند . انصافا حتی تو بهترین کاروانها همیشه اتفاقاتی می یوفته که قاعدتا بار معنوی سفر رو کم می کنه . و این به نظرم به نوع دانشگاه و میزان تقوی دانشجو هم ربطی نداره ـ لازم یاد آوری کنم که حضرت آقا هم اصرار و توصیه دارند که مختلط برده نشه - قاعدتا کاروانهای مختلط بار معنوی واقعی شون  - دقت کنید واقعی - کمتری دارند  .

دومین موضوع اینه که قرار نیست همه و به هر قیمتی یه عده رو جمع کنند و ببرند مناطق جنگی . به هر حال یه سری آشنایی های اولیه با مناطق جنگی نیازه و فکر می کنم می تونند تو یکی - دو سال با کمک کسانی که رفتند این کار بکنند تا نکات مهم اردوی جنوب رو یاد بگیرند یا حداقل می تونند مشاوره بگیرند .

سومین موضوع که فکر می کنم خیلی مهمه و خیلی مفصله بر می گرده به شرایط فیزیکی خود منطقه . اینکه ما هر سال بیایم و مناطق جنگی رو از اون حالت جنگی تغییر بدیم و اونجا را تنها به ماکت بزرگی تبدیل کنیم که صداهای دالبی آقا سید مرتضی رو هم خوب می تونه پخش کنه کار مهمی نیست . به نظر حقیر فراهم کردن امکانات بهداشتی اولیه در مناطق و امکانات رفاهی مختصر برای زائرین خیلی مهمتره . قرار دادن راویانی که انصافا حداقل در مناطق حضور داشته بودند ( این فعل یعنی چی ؟؟!!) و یا حداقل دارای اطالاعات تکمیلی مفید باشند هم خیلی خوبه . در مورد راویان یک نکته خیلی مهمه و اون هم اینه که نمی دونم چرا اکثر راویان رو جو می گیره و فکر می کنند جزو سلسله جلیله روحانیت هستند و حتما باید آخر روایتشون  رو با روضه تموم کنند و خوب گاهی صدای خش دار و روضه غلط و فضای نا مناسب و خیلی چیزهای دیگه آشی درست می کنه که کاش درست نشه .

خیلی چیزهای دیگه است که بماند ...

و اما بعد ...

این روزها دیگه همه جا حرف انتخاباته . انشا الله که خیر باشه و بی تقوایی نشه .

بچه محل

 

و جالبتر اینکه این آقا بچه محل ماست . گاهی که می ریم مسجد نزدیک خونه نه مسجدی که خودمون از بچگی میریم اونجا میبینمش. روحیه خوبی داره یعنی جسارت خوبی داره . گاهی بین دو نماز بلند می شه و یک دفعه مثلا می گه مردم گناه نکنید که خداوند گناه کاران را دوست ندارد و بعد یه آیه قرآن هم می خونه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:54  توسط یک پدر   | 


سلام

بله اشتباه ندیدید، بعد از مدتهای طولانی دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده،وقتی این وبلاگ را راه اندازی می کردیم دوست داشتیم زود به زود خاطرات زندگیمون رو درج کنیم که خوبی ها و نعمت های الهی از یادمون نره و از سختیهای زندگی هم عبرت بگیریم ، اما اعتراف می کنم که من کمی در این قضیه کوتاهی کردم و کمتر کمک همسر عزیزم بودم  دغدغه ایشون با اینکه چند تا وبلاگ را مدیریت می کنند خیلی بیشتر از منه ، من خوشحالم که با تمام مشغله ای که دارند به نوشتن اهمیت میدهند

شاید دلیلش اینه که مادر بودن واقعا مسئولیت مهمیه، ضمن اینکه تو این مدت زمانی که مادر شدم چندین مسئله مهم دیگه زندگی مون را درگیر کرده بود که خدا را شکر داره روال عادی خودش را طی می کنه .

مثلا اینکه همزمان با پدر و مادر شدن ما چهار نفر دیگه نقش پدر بزرگ و مادر بزرگ را پیدا می کنندو محبت قلبیشون رو ابراز می کنند

همسرم وقتی می خواد اوج محبت اونها را نشون بده همیشه به من میگه تصور کن یه روزی اسماء یه نی نی داشته باشه اونوقته که دوتاییمون قربون صدقه ش میریم و ذوق می کنیم .

بله پدر بزرگ ها و مادر بزرگها خیلی زود به زود دلشون برای اسماء جون ما تنگ میشه و دوست دارند زود زود ببیننش گاهی اوقات چند روز پشت سر هم ، مدتهای طولانی را با اونها می گذرونیم ومتوجه زمان نمیشیم و برای ما هم لذت بخشه که با این سن وسال با حوصله برای اسماء وقت می گذارند .اسماء خدا را شکر با هر دو طرف اخت گرفته و از  کنارشون بودن لذت می بره و خوشحاله

هر چند نوع بودنشون فرق می کنه

پدر ومادر من شهرستانند  و بودن اسماء در اونجا توی این مدت کمتر از یک هفته نشده و البته در مواردی شاید به ماه هم کشیده نه به خاطر اسماء بلکه به خاطر ادامه تحصیل مامانش وپدر ومادر همسر عزیزم هم که در کنار ما و در آپارتمان ما هستند و تقریبا هر روز همدیگر را می بینند.

این اولین بهونه برای نت نیومدن مادر اسماء کوچولو

واما دومین بهونه درس خوندن توام با بچه داری و همسر داری و خانه داری که خداییش سخته ترم قبل هم تقریبا شب امتحانی درس خوندم که نتیجه رضایت بخشی هم نداشتتوکلت علی الله

تازه بدون استاد و کلاساونم درس ریاضی

و. . .

داستان ده ماهی که گذشت یه کم طولانیه ولی دوست دارم همش رو بنویسم از جمله سفر هایی که رفتیم . . .

باشه انشاالله در فرصت های نه چندان دور سعی می کنم بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 17:32  توسط یک مادر  | 


سلام

    چند روزی می شه که از زیارت حضرت ثامن الحجج برگشتیم . خدا رو شکر حضرت رضا (ع) باز هم لایق دونستند و ما رو اذن دادند . مخصوصا اسما خانوم که بار اولش بود و انشا الله خداوند در زندگانیشون هم زیارت  مکرر بارگاه و هم کسب معرفت حداقل قدری از مقام اونها رو به ایشون عطا کنه . شما هم دعا کنید .

    سفر خیلی خوبی بود و خیلی ها رو زیارت کردیم . چون ایام شهادت امام جعفر صادق (ع) بود و ما توفیق زیارت خیلی ها رو داشتیم . طوری که تقربا گاهی بدقول می شدیم و به جهت شلوغی حرم و خیابانهای منتهی به اون کمی دیر به سرقرارمون می رسیدیم و یا اصلا نمی رسیدیم .

    اما از یک نگاه - غیر از لحظات زیارت که بهترین لحظات سفر بود - خاطره انگیزترین لحظات  آغاز سفر و رفتن به سمت حرم رضوی بود . خوب ایام زیارتی و به قول خود مشهدی زواری بود و قاعدتا بلیط کم بوده ، برای همین هم اون دوستی که زحمت بلیط ها رو کشیده بوده تونسته بوده در نهایت بلیط درجه ۲ عادی  بگیرند . بلیط یه کوپه رو داشتیم و ما جمعا چهار نفر بودیم و دو تا فسقلی . یعنی اسما خانوم و هانیه خانوم که کمی بزرگتر بودند هم با ما بودند .

    تو مسیر رفت تا شاهرود مسئله خاصی نبود . جز همون کمی نامرتبی قطار و کوپه ها و کمی کثیفی قطار که متاسفانه برای این نوع قطارها به نظر کمی عادی می یاد . از شاهرود به بعد با منظره عجیبی روبرو می شدیم . تقریبا تو تمام ایستگاه ها حدود ۵ الی ۱۰ نفر پیاده می شدند و در حدود ۵۰ الی ۱۰۰ نفری سوار می شدند . در کوپه ما بسته بود و متوجه نمیشدیم که بیرون چه خبره . فقط از پنجره بیرون رو می دیدیم که جمعیت زیادی که تو ایستگاهها هستند هرجوری هست ، سوار می شوند .

    تا اینکه همسفرها نیت چای کردند و خدا قبول کنه ما جهت عزیمت به رستوران برای پر کردن فلاکس راه افتادیم که منظره عجیبی رو دیدیم . همین که پرده رو کنار زدم و  درب کوپه رو باز کردم  ، دیدم تمام سالن قطار پر از آدمهایی که با زحمت نشسته بودند توی همون راهرو و تازه چون اینها از یک روستا به روستای دیگه می رفتند همشون گونی ها و ساکهای بزرگی همراهشون بود که پر بود از مایحتاجشون یا سوغاتی ها و هدایشون .

    تا اومدم درب رو ببندم دیدم یه پیرزنی دست انداخت و نگذاشت در رو ببندم .بعد هم  قسم داد که تو رو امام رضا بگذار بیام تو . ثواب داره و از این حرفها ...

     مونده بودم چه کار کنم. گفتم بیا تو مادر جان بفرمائید . اومد نشست . با خودش دو تا گونی بزرگ هم اورد داخل . طوری که باید از روی گونی های می پریدی و می رفتی تا چای بیاری ، برای همین هم از خیرش گذشتیم . پیرزن اومد داخل و شروع کرد به دعا کردن . بعد از اینکه دعاهاش تموم شد . گفت چند تا ایستگاه جلوتر پیاده می شه  و خیلی مزاحم ما نیست . ما هم برای اینکه پیرزن شرمنده نباشه و حرفی زده باشیم گفتیم خوب مادر اهل کجایی . چی می کارید تو روستاتون که دیگه نطق این پیرزن درد کشیده شروع شد .

    جالب اینجا بود که به علت لهجه ای  که داشت تقریبا بیشترکلامش برای بقیه همسفرها نامعلوم بود . اما خب بنده کاملا متوجه می شم . شروع کردم با پیرزن صحبت کردن . اونقدر درد داشت و مشکل داشت که گفتنش اینجا خیلی وقت می بره . یه پیرزن از یه روستایی که تمام فرزنداش رفته بودند شهر و یه دخترش به جهت بچه دار نشدن طلاق گرفته و پیشش زندگی می کنه و شوهرش هم مریضه و خونه نشین . کشاورزی ندارند و فقط دو یا سه تا بز و یه گاو دارند . کمی با پیرزن صحبت کردیم و سعی کردیم کمی آرومش کنیم .

وقتی رفت ، به خیر و برکت این سفر و بلیط درجه ۲ فکر می کردم . خیلی خوب بود چون کمی ما رو با آدمهایی مواجه کرد که همیشه در اطرافمون هستند و نسبت به اونها بی توجهیم و چقدر در اسلام به تذکر سفارش شده . از این جهت که عادت نکنیم به صفات سخیف دنیوی خودمون .

و خدا کند فراموش نکنیم که قرار بود و هست و خواهد بود که این انقلاب ، انقلاب پابرهنگان باشد و نه ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387 ساعت 11:15  توسط یک پدر   | 


 

چند روز قبل به مناسبتی با یکی از مهاجرین کشور افغانستان هم مسیر شدیم و به همین جهت کمی با هم صحبت شدیم .

ازش پرسیدم اهل کجائی و گفت اهل مزار شریف .

خب با سابقه ذهنی که داشتم می دونستم اهالی مزار شریف اکثرا شیعه هستند ، اما خب کمی احتیاط کردم و یه جورایی فهمیدم که این رفیق ما اهل سنت هستند . بعد سریع رفتم سراغ همون مزار شریف و اینکه شنیدم خیلی جای جالبیه .

 دیدم ساکت شد و کمی مکث کرد . احساس کردم که احساساتش جریحه دار شد . بعد گفت موقعی که می خواستم بیام ایران خیلی نگران بودم . رفتم حرم شاه مردان . نشستم و کلی گریه کردم و حاجتم رو گفتم .

حالا هم اینجا هستم . حاجتش رو نگفت ، اما گفت حالا باید برگرده و نذرش رو ادا کنه .اینجا  +  و اینجا +  می تونید مزار شریف رو ببنید .

خب بهتره باز هم هیچی نگیم .

توضیح :

گویا اهالی مزار شریف معتقدند که اونجا حرم حضرت امیر المونین علی (ع) است  و پیکر مطهر ایشون اونجا قرار داره .

 

****************************

اعیاد شعبانیه رو تبریک عرض می کنم . این عکس رو هم برای لبخند زدن تو این ایام می گذارم . این هم مثل اون قبلی ها با موبایله .

احتمالا این هم یه صنعت جدیده ...

یا علی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:42  توسط یک پدر   | 


 

امروز داشتم عکسهای موبایل رو می ریختم رو سیستم که چند تا عکس جالب دیدم که همه اونها رو با گوشی خودم گرفتمشون .

 

نوروز 87

نوروز ۸۷- منزل ابوی(سفره هفت سین )

این هم یه آقا پلیس خوش سلیقه ...

این هم یه پلیس خوش سلیقه که پسرش رو هم عین خودش کرده

 

روز پدر مبارک

و پدرها همچنان مظلومند . دوستان محبت کنند و قیمت اون خودکار رو اگر نمی دونن از اولین لوازم التحریری بپرسند و اون وقت به مظلومیت پدران پی ببرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 1:55  توسط یک پدر   | 


 یا حی و یا قیوم

چند شب پیش برای نماز رفته بودم مسجد . موقع تشکیل صفها یه دختربچه خیلی کوچیک و شیرینی جلوم ایستاده بود . ما هم خواستیم به تاسی از رسول رحمت لبخندی بزنیم به این کودک شیرین !!!

لبخند زدن همان و داستان ما با این فسقلی شروع شدن همان ...

درست از لحظه ای که نماز شروع شد ، شیطنتهای این دختر خانوم کوچولو هم شروع شد . ما هم از اونجا که به طور معمول موقع نماز خوندن حواس جمع و ارتباط خوبی با حضرت حق نداریم بهونه پیدا کرده بودیم که کلا حواسمون رو بدیم به  این فسقلی . درست بعد از گفتن تبریک الاحرام یه لبخندی زد که با قبلی ها فرق می کرد. انگار بچه می دونست حالا ما مثلا حواسمون پیش خداست و مثلا خودمون رو در محضر حضرت حق احساس می کنیم . اول یه شکلات باز کرد و وسط نماز به ما تعارف کرد و بعد که دید ما نمی خوریم از پیرهن ما آویزون شده بود که عمو جون از اون کاکائوهایه که خیلی باحاله . بعد که دید ما خیلی حواسمون پیش خداست گفت : نخور خودم می خورم . و خوب این داستان در اپیزود دوم در نماز عشاء - با همه تمهیداتی که پدر و پدر بزرگ اون فسقلی به عهده گرفتن - باز هم ادامه داشت . و ...

 

عکس تزئینی است ...

 

اما خب این باعث شد که یاد چیزی بیفتم . یاد روزهای خوب کودکی و ذوق و علاقه ای که برای رفتن به مسجد داشتیم . برای یه هفته منتظر موندن تا نوبت مکبرشدنمون رو ببنیم و کلی ذوق کنیم برای اون صلواتی که برای سلامتیمون می فرستادن . برای اذان گفتن و یواش یواش با آدمهایی که بیشتر از دین می دونین صحبت کردن .

یادش بخیر ...

یاد بزرگ شدن در مساجد . یاد کمی آدم شدن و اهل شدن در مساجد و هیئات ...

یاد لحظه لحظه بودن در کنار نمازگزارانی که رفتند . یادش شهدایی که اون موقع ها کوچیک بودیم و اونها بزرگ بودند . بعدها فکر کردیم بزرگ شدیم و باز دیدیم که اونها هنوز خیلی  بزرگترند . یاد خیلی ها ...

و ممنون پدر و خانواده ای هستم و هستیم که ما را در کنار مساجد و هیئات بزرگ کردند و شور و شعور  اندک دینی خود را مدیون آنها هستم و هستیم .

حالا ما مانده ایم و وظیفه ای سخت در دوران هجوم رسانه ها ، دیتاها ، بلوتوثها و رایانه ها و پلی استیشنها ...

مباد که فراموش کنیم که مساجد سنگر است . یادت بخیر  امام عزیز ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 19:7  توسط یک پدر   | 


 

یادش بخیر ...

    خیلی کوچک بودم اما خوب یادم هست که مردم به خیابانها ریختند و شادمانی می کردند . یادم هست که شیرینی می دادند و خوش بودند ...

بگذریم . کاش حماسه ها همیشه برای ما جاودان باشند و ماقدردان حماسه سازان .

 

 یادش بخیر

 

     راستی موقع جستجو برای عکس دوتا مطلب خیلی جالب هم پیدا کردم که خوندش خیلی عالیه .

     اولی در مورد همون شعر معروف ممد نبودی ببنی ... هست که در وصف فرمانده غیور خرمشهر شهید محمد جهان آرا و همرزماشه که حتما بینید ... خیلی جالبه . از اینجا ببنید +++ ( بعد شما این شعر رو دست کم بگیرید )

    دومی هم در مورد خود همین حماسه بود که اون هم خیلی جالب بود . ببنید بد نیست .از اینجا ببنید +++

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 1:14  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

زندگی در شهرهای بزرگ این روزها پر از خاطرات و اتفاقات عجیبه . گاهی چیزهایی می بینیم که درک کردن اون واقعا سخته . حتما شما هم بارها با این اتفاقات مواجه شدین ...

چند وقتیه توی سطح شهر نمایشگاه های نسبتا دائمی کتاب برگزار می شه با عنوان نمایشگاه عرضه کتابهای فرهنگی و مذهبی ...

در مورد برگزاری این تیپ نمایشگاه ها و اینکه اینگونه عرضه کتاب آیا کمکی به فرهنگ کشور می کنه یا نه و اصلا اسم این کار فرهنگی یا نه ، احتمالا کارشناسان وزارت فخیمه ارشاد و نهادهای مربوطه نظر می دن . اما بنده فقط یه خاطره از بازدید از این نمایشگاه ها براتون  عرض می کنم ...

مثلا خاطره : ...

اون روز وقتی از تاکسی پیاده شدم درست تو پیاده روی همونجایی که پیاده شدم ، یه چادر برزنتی بزرگ که با داربست نگه داشته شده بود دیدم ، که روش نوشته شده بود محل عرضه محصولات فرهنگی و مذهبی (دقت کنید محصولات فرهنگی و مذهبی ) . برام جالب شد . محصولات فرهنگی و مذهبی چی می تونه باشه ؟؟؟ البته متصدی اون غرفه بیشتر به کاسبهای دورگردی می خورد که از سر ناچاری و مشکلات اشتغال کنار خیابون بساط می کنند و حالا لابد اونجا رو هم از نهاد مربوطه اجاره کردن . حالا شما دقیقا همچین آدمی تو ذهنتون باشه با یه غرفه محصولات فرهنگی !!!

درست ۷۰ درصد فضای اون غرفه تقریبا ۳۰ متری انواع کتابچه های کوچک  دعا بود و یا ادعیه تک . و بقیه هم یه مقدار نوار و سی دی و چند تا کتاب ( بله کتاب  ، تعجب نکنید ) . کتابها اکثرا کتابهایی بودند که بعیده مردم عادی بخونند . یعنی کتابهایی که کمی طلبگی هستند و یا یه آدم با دغدغه ها و یا کنجکاوی های خاص دینی می ره سراغ اونها .

تو انتهای ردیف کتابها چند تا رساله از مراجع اعظام بود . بنده از روی کنجکاوی که خواستم ببنیم رساله آقای سبحانی به صورت گسترده تو بازار اومده یا نه  رفتم به اون سمت . برای همین چند لحظه ای جلوی اون کتابها توقف کردم و خب اتفاقی متوجه گفتمان دوتا خانوم وفروشنده کتابها شدم . شما رو دعوت می کنم همون گفتگو رو خودتون بخونید و هیچ توضیح دیگه ای نمی دم .

خانوم اول : آقا کدوم رساله آسونتره ؟؟!!

فروشنده : رساله آیت الله ...

خانوم دوم : نه آقا اون خیلی آسون نیست برای آیت الله ... راحتتره . من قبلا حاج آقا ... بودم بعد اون رو عوض کردم ، دیدم اون هم راحت نیست الان مقلد آیت الله ... هستم . به نظرم از همه راحتتره ...

.

.

.

فکر کنم ادامه ندیم بهتره . آیا ما برای انتخاب یه دندانپزشک خوب هم همینقدر وقت می گذاریم و مثلا از یه کسی که داره تو یه بقالی خمیردندون می فروشه راهنمایی می گیریم .

این وسط مقصر کیه ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:46  توسط یک پدر   | 


دلمان حال و هوای باصافی تو را می خواهد . یادت بخیر که دیر شناختمت ...

حالا که یادی از رفتگان شد این هم خالی از لطف نیست . (+)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:50  توسط یک پدر   | 


سلام

ممنون از اظهار لطف عزیزان . امیدوارم زیارت امام رضا(ع) نصیب همه عزیزان بشه انشاالله.

فرصت نداشتم براتون از خاطرات شیرین مشهد بگم و به هر حال قسمت بود که تو گنجینه ی قلبم جا بگیره . امیدوارم آقا خودشون قبول کرده باشند.

بگذریم .دهه آخر صفر رو پشت سر می گذاریم و حسرت زیارت کربلا در دل روزهای پایان سال رو طی می کنیم .نمی دونم سال دیگه هستیم یا نه !

<< ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم  >>

می خواستم براتون از خاطرات دوران نوجوانی بگم . گاهی اوقات تو زندگیمون نمادهایی پیش رومون قرار میگیره که همیشه برامون ارزشمند میشه و راهگشای کار .

نمی دونم تا حالا با شهدا معامله کردید یانه ؟؟

یادمه اولین باری که به زیارت جبهه های مقدس جنوب نائل شدم ، نوروز ۷۸ بود . بعد از درد دل با شهید چمران در دهلاویه محل شهادت دکتر به سمت نمایشگاهی که دایر شده بود رفتیم . اولین کتابی که توجه من رو به خودش جلب کرد . مجموعه کتابهای نیمه پنهان ماه بود که البته اون موقع تازه ۲،۳ جلد از اون چاپ شده بود . کتاب سبز رنگی که منو به سمت خودش کشوند ، شهید (حمید باکری ) به روایت همسر شهید بود .

نتونستم ازش بگذرم و تهیه اش کردم . واقعا نتونستم از خوندنش بگذرم و به مدت یک ساعت تمومش کردم .

حلقه های اشک در چشمانم خودنمایی می کرد و غبطه می خوردم به حال چنین مردان و زنانی ،آرزوی قلبیم دیدن فاطمه امیرانی بود و فرزندان گلش . . .

مطالب این کتاب در زندگیم همیشه برام نماد و الگو بود . بارها و بارها این کتاب رو خونده بودم . جملاتش رو حفظ کرده بودم .

افتخار می کردم به وجود نازنین همسر شهید و به پرواز عاشقانه خود شهید .

برایم آرزو بود و از خدا درخواست می کردم چنین زندگی در آینده برایم قرار دهد .

نام شهید به من آرامش میدادو جمله فاطمه امیرانی که به دخترش توصیه کرده بود اگه یه روزی به یکی برخوردی که مثل حمید بود حتما باهاش ازدواج کن ،ضرر نمی کنی .

برای ازدواجم به شهید حمید باکری متوسل شدم و زمانی که برای انتخاب بسیار دو دل بودم ، یاد شهید به من آرامش میداد.

سعی می کردم با شناخت کمی که از کمیل داشتم ، با خصوصیات زمینی شهید باکری مقایسه کنم و . . .

و طبق گفته همسر شهید ضرر نکردم.

گاهی اوقات بیان لحظه های عشق برای دیگران آزار دهنده است و اعتراف به دوست داشتن برای بعضی ها سخت .

اما من ، امروز ، اینجا ، در این روزهای عزیز، خدا را شکر می کنم که شهید حمید باکری و همسرش را شناختم و نماد زندگیم شدند و خوشحالم همسر مردی هستم که دغدغه اش الگوبرداری از زندگی آن آسمانیان است و مهربانیش مهربانی مردان عشق ، محبتش خالصانه و عشقش پاک است افتخار می کنم که همسر حمید دیگری به نام کمیل هستم .

دعا می کنم خداوند لیاقت  بودن در کنار چنین مردی را به من عطا کند . انشاالله

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 19:21  توسط یک مادر  | 


سلام

امروز یاد آور خاطره تلخی برای همه مردمان این مرز و بومه ...

یادمه کامنتی که تو کادر زیر هستش رو همون روزها برای همه لیست مسنجرم فرستادم. خواستم برای خودم وهمه یاد آوری باشه .

خداوند همه اون رفتگان رو رحمت کنه ...

هواللطيف

و باز هم در سحر گاهي غم انگيز خطه اي از اين خاك  لرزيد و انسانهايي را به كام مرگ گرفت .

 انگاري بايد هنگامه آزمايشي ديگر باشد آزمايشي براي بازماندگان حادثه و همچنين من و تو،

 تا دوباره نشان دهيم كه هميشه امتي درد آشناييم .

انگاري همان هنگامي رسيده كه خداوند فرموده است ما شما را در معرض آزمايشات الهي قرار مي دهيم تا صابران را برگزينيم .

باشد كه همه مان از اين آزمايش سربلند بيرون بياييم

انشاء الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 22:13  توسط یک پدر   | 


سلام ...

گاهی در مسیر زندگی با انسانهایی مواجه می شم که به حال و رفتار اونها غبطه می خورم .

چند روز قبل برای خروج از محل کار عجله داشتم و داشتم با سرعت به سمت جایی می رفتم . خوب ما هم پیاده شروع کردیم به حرکت به سمت خیابون اصلی که تو همین حین یه سمند خیلی تمیز جلوی پاهام ترمز زد .

یه آقای محترمی که بهشون نمی خورد مسافرکش باشند و حدود ۵۵ سالی سن داشتن راننده بودن .

با خوشرویی گفتن آزادی ؟؟؟

گفتم : بله ...

نشستم .(البته درست همون موقع تلفن همراهم زنگ خورد و شروع کردم به صحبت کردن با تلفن ) وقتی داخل خودرو شدم راننده خیلی صمیمی و جدی شروع کرد به احوالپرسی . البته جهت اطلاع و محض ریا بنده همیشه سعی می کنم در سلام کردن جلو بیوفتم . اما اون راننده عزیز با یه دقت خاصی احوالپرسی کرد که بنده عمرا در عمرم اینطوری احوالپرسی کرده باشم از یه غریبه .

بعد که تلفن بنده تموم شد باز هم مجددا احوالپرسی کرد و بنده که کمی یه حالات این آقا یه جورایی نگاه می کردم جوابشون رو دادم .

بعد پرسید : پسرم همینجا (اشاره به محل کارم ) کار می کنی ؟؟؟خسته نباشی .

بنده هم عرض کردم بله . ممنون حاج آقا !!!

کمی جلوتر با زحمت زیاد از لاین اخر بزرگراه خودش رو رسوند به کنار و دو تا خانوم که اصلا هم ظاهر جالب نداشتند رو با اصرار سوار کرد . ( تو دلم یه چیزی گفتم که حالا بماند .) بعد ، از اون خانومها هم کلی احوالپرسی کرد . من دیگه داشتم رسما شاخ در می اوردم . یه جوری احوالپرسی می کرد که انگاری همه رو ، می شناسه .

خانومها کمی جلوتر پیاده می شدن . دست دراز کردن و یه اسکناس ۵۰۰۰ ریالی به راننده دادند .

راننده لبخندی زد و گفت : دخترم دعامون کن ...

حقیقاتش من کمی بهم برخورد . تو دلم گفتم الان این دخترها یه چیزی بهش می گن و خوب کاملا درست حدس زدم و دیدم این حرف اون مرد بزرگوار سوژه خنده اونها رو تا پیاده شدن فراهم کرد . کلی سر اینکه باید چه دعایی برای این بنده خدا بکنن خندیدن و تازه همه این درگوشی ها رو اونقدر بلند می گفتن که با وجود روشن بودن رادیو بنده هم میشنیدم .

دلم برای اون مرد دوست داشتنی سوخت .

کمی جلوتر پیاده می شدم . نمی دونستم باید پول بدم یا نه به هرحال دستم رو بردم داخل کاپشن و کیف رو در اوردم .

مرد گفت: پسرم گفتم که مارو دعا کن . من خادمم . خادم امام رضا (ع) . شما هم ما رو دعا کن که این هم یه خدمتی باشه برامون .

دلم تیر کشید . خوش به حال آدمهایی که قشنگ خودشون رو وصل می کنن به سلطان سریر ارتزاق .

دلم تنگته آقا ...

یاد کبوترهای حرم افتادم ...

یاد گوهر شاد و پنجره فولاد ...

و آدمهایی که چه خوب در میون روزمرگی ها متصل می شن به بهترین جاهای این مرز و بوم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 2:4  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

چند تا جمعه رفتیم با اقوام و خانواده بیرون شهر ...

خیلی خوش گذشت اما همیشه یه چیزی اذیت می کرد و اون هم این بود که عده ای  بین  طبیعت و فضای آزاد با چهار دیواری اختیاری هیچ تشخیصی و فرقی قائل نبودند.

یک عده همه جوره راحت هستند ، از سر و وضع و شوخی های جلف و سرو صدا گرفته تا همه جا رو پر آشغال کردن و صدای موسیقی شون رو برای همه مناطق اطراف تا شعاع ۸۰ متر پخش کردن .

کاش کمی مراعات دیگران رو هم بکینم ...

یه سری عکس هم هست که دفعه بعد می گذارم ببیند .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 2:6  توسط یک پدر   | 


سلام

یادش بخیر سال قبل درست تو همچین شبی تو آستانش قدم می زدم ...

پارسال چند هفته قبلش خانوم با عده ای از دوستانشون رفته بودند و انگاری امام رضا خیلی زود دعای ایشون رو مستجاب کرد و آقا ما رو هم طلبیدند . 

این آدرس وبلا اخوی کوچیک ماست .

    پارسال تو همچین ایامی ، نزدیک اذان مغرب زنگ زدند و گفتن مشهد میرید ؟؟؟!!! خب به نظرتون این سوال پرسیدن داره ؟؟؟!! گاهی چه چیزهایی از آدم می پرسند. ما هم سریع آماده شدیم و چند روز بعد با یه عده از مدیران رفتیم . یه نکته مهم بنده هیچ ربطی به این مدیران ندارم و چون یه نفر کم بوده  وبقیه مدیران کار داشتند و بلیطهای هواپیما رو گرفته بودن مجبور شدند یکی از آدمهای ... رو با خودشون ببرند .البته اینها همش بهونه است . آقا یه روسیاه رو بازم طلبیده بود ...

بگذریم ...

  یه عده مهندس که متاسفانه خیلی هاشون براشون یه همچین سفری درست شبیه یکی از همون سفرهای کاری اروپایی یا آسیای دور بود. البته تو شرکت ما یکی از قاریان طراز اول کشوری هم هست که تحصیلات فنی را تا مقاطع بالا ادامه داده و  انصافا نحوه زیارت اون بنده خدا و چند نفر دیگه برای حقیر درس بود .

حالا خاطره اون روزها مونده برام . خاطره کرم و مهمون نوازی آقا .

سفر خوبی بود و زیارت یکی از دوستانی که تو همین فضا با هم آشنا شدیم و الان با هم ارتباط خانوادگی داریم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


یا لطیف

سلام

 یاد مدینه افتادم . علتش رو می دونم .

 یاد بقیع و خاطراتش .بقیع و غربتش .  مدینه شهر غربت پیامبر .شهر غربت آل الله . شهر همیشه غریب تاریخ . شهر دلتنگی های شیعه . شهر جسارتها . شهر وقاحتها . شهر بیغیرتی ها . شهر بی هویتها ...

بگذریم .

یاد اون سفرمون به مدینه بخیر . اون موقع هنوز خیلی رسم نبود که عروس ودامادها برند مکه و مدینه . اما ما روزیمون شد و رفتیم . سال ۸۲ . یادش بخیر .

یاد صبحها بعد از نماز صبح و شوق زیارت بقیع . ایرانی ها به سرعت خودشون رو می رسوندن پشت بقیع و وقتی دربها باز می شد . می دویدن تا سریعتر به داخل برسند. و وقتی به داخل میرسیدن تازه سوختن ها شروع می شد . قبرهایی که دور بودند و دستهایی که به اونها نمی رسید .  

 

 دلم می سوخت که خانومها می موندم پشت دربهای بقیع و اسما با یه حسرتی از دور نگاهم می کرد ...

بی معرفتی بود . مثلا ما عروس داماد بودیم و اول راه . این رسمش نبود ، اما کاریش نمی شد کرد و اون بنده خدا مثل تمام اون خانومها پشت دربهای بقیع موند.

یادش بخیر ...

راستی فردا ۸ شوال است و  حتما همه میدونیم چه روزیه . درسته ؟؟؟

شود آنروز بیاید که باز آنجا باشیم ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:44  توسط یک پدر   | 


سلام ...

    کمی یاد قدیمترها افتادم . یاد دوران دانشجویی وسحرهایی که بیدار می شدیم . البته معمولا تا سحر بیداربودیم . چه روزهایی بود . یادمه تا سحر با بچه ها صحبت می کردیم . چقدر حرف برای گفتن داشتم .انگاری اگر تمامی شبها رو بیدار می موندیم باز هم برای حرف زدن موضوع داشتیم . نوع حرفها هم جالب بود . از هر دری سخنی . از حرفهای خیلی سخت ایدوئولوژیکی که گاهی با غرغر و عصبانیت و یه وقتایی هم داد و بیداد تموم می شد تا حرفهای عاشقانه و ...

    اما حالا که یادم می یاد یه چیزی برام خیلی قشنگه و اون هم این بود که با هم اختلافات ریز و درشت که تو مبانی اعتقادیمون بود ، خیلی همدیگر رو دوست داشتیم . همون بچه ها که اونطور با هم بحث می کردن کافی بود فردا یکشون مریض می شد . اونوقت باید میدیدی که حتی طرف رو ، رو دوششونو می ذاشتنو ...

    بگذریم . حالا گاهی فکر می کنم تعامل با آدمهای دوروبرم کم شده . گاهی خیلی با عینکها و لنزهای خاص اونها رو میبینم . فکر کنم خیلی بده . نظرتون چیه ؟؟؟

نماز و روزه هاتون قبول . دعامون کنید .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 23:55  توسط یک پدر   | 


سلام ...

 چهار سال پیش تو همچین روزی از یه سفر دور اومدیم ...

سفری که برامون آغاز یه راه بود . یه راه پر از روز های خوب ...

تو همچین روزهایی بود که از زیارت به جای خوب اومدیم . خاطرات اون سفر همیشه باهامونه و همسفرامون که بهت زده ماشین عروس گل زده تو مهرآباد رو می دیدن .

براشون عجیب بود و خیلی خوشحال شده بودن .

دو تا جوونی که همراه اونها تا مدینه و مکه اومده بود وحالا بازگشته بودن یه عروس و داماد بودن که تصمیم گرفته بود زندگیشونو اینجوری شروع کنن.

تو همچین روزهایی از اون سفر به یادموندنی بازگشته بودیم و هنوز خیلی رنگ و بوی اونجا رو می دادیم .

کاش اون رنگ و بو هیچوقت نمی رفت ...

راستی فردا چهارمین سالگرد ازدواجمونه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 22:46  توسط یک پدر   | 


سلام

این اولین پستیه که می نویسم.امروز برامون روز خوبیه و یادآور خاطرات خوب و به یاد ماندنی

امروز ۱۷شهریوره وامسال پنجمین باریه که با هم سالگرد تولد کمیل رو می گیریم وجالبه براتون بگم اولین سالگرد تولدش رو که با هم بودیم کنار خونه ی خدا گرفتیم.آره ۱۷شهریور  ۸۲ اولین روز های زندگیمون بود ، که رفته بودیم به دیار عشق و حقیقت تا پیمان زندگیمون رو کنار مسجد نبوی و حریم معنوی مسجد الحرام محکم تر ببندیم .

 . . .وچه روزهای خوبی بود ، تماشای مسجد الحرام که نور به وضوح ازش می بارید و هر چه می دیدیم نور بود و نور  و نور . . .

می خواستم تولد کمیل رو تبریک بگم که رفتم تو حال وهوای مکه و مدینه .خدایا به برکت اون روزها دوباره قسمتمون کن تا بار دیگه با معرفت بیشتر در حریم فرشتگان و مقربانت قرار بگیریم . آمینکمیل جان آغاز سی امین بهار زندگیت رو تبریک می گم .امیدوارم همانطوری که ۲۹ سال گذشته رو با یاد خدای مهربون سپری کردی ، امسال هم مثل همیشه زیر بیرق امام زمان باشید.انشاالله

کمیل جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 20:17  توسط یک مادر  |