داستانهای کلبه کوچک ما











.سلام سلام سلام پس از مدتها ........................................................

واما يك تشكر از يك دوست كه هميشه دوسشون داشتم .................

اين تشكر براي اينه كه پس از مدتها من را از دوري اين وبلاگ دراوردند  و از تنبلي دور ..............

راستش را بگم خيلي به ذهنم فشار آوردم تا پس ورد را پيدا كردم................................. اون روزي كه اين وبلاگ را با آقاي پدر راه اندازي كرديم و خواستيم تجربيات و خاطراتمون را درج كنيم تازه بوي مادر شدن را احساس مي كردم تا تير ماه بعدش اسماء جون به دنيا اومد

حالا دوباره اين عطر خوش مادري در وجودم شكل گرفته  ودوباره تيرماه انشاالله به اميد خدا داداشي اسماء جون به دنيا مياد 

برامون دعا كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ساعت 9:14  توسط یک مادر  | 


  یا لطیف

اوائل که اینجا رو با همسر گرامی راه انداختیم . قرار بود از اینجا کسی چیزی ندونه تا بشه همه چیزی توش نوشت . اما بی توجهی بنده باعث شد تا اینجا رو لو بدم و اونوقت نوشتن اینجا همراه شد با خیلی از ملاحظه کاری هاو این ملاحظه کاری ها به مرور انگیزه نوشتن رو از ما گرفت . حالا نزدیک بود که رمز ورود اینجا رو هم فراموش کنم .امیدوارم فرصتی بشه و دوباره خاطراتمون رو اینجا بنویسیم .

انشا الله

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 0:50  توسط یک پدر   | 


 

بسم الله

باز محرم شد

یا حسین

امسال محرم برای من حال وهوای دیگری دارد . این روزها دلنگرانم و شاید این دل نگرانی از سر ایمان ناقص ام باشد . نگران انقلاب و آرمانها و خیلی چیزهای دیگر .

فکر می کنم خیلی از ماها این روزها دچار مشکلی هستیم که شاید بتوان در یک کلام آن را سیاست زدگی نامید . تقریبا تمام جمع های که در آنها  حضور داریم خواسته یا ناخواسته به سمت طرح موضوعات سیاسی می رود و این علاوه بر وقت زیادی که از ما تلف می کنه باب بی تقوایی و خیلی چیزهای دیگر رو هم فراهم می کنه .

خداوند باعث و بانیان این بی تقوایی و دل نگرانی را انشا الله ...

این روزها خیلی فکر می کنم . به دوستانی که حالا به ما نگاه عاقل اندر سفیه دارند و فکر می کنند که ما به سرعت به سمت پرتگاه می ریم . گاهی عصبانی می شم و وقتی جدل و بحث فایده نداره به این عزیزان می گم خداوند شما را با همون سران فتنه محشور کنه و ما رو با  امام رو ح الله و رهبرمون سید علی خامنه ای  .

 

محرم امسال با نشستن در پائین منبر آقای فاطمی نیا شروع شد و انشا الله به دعای این مرد بزرگ  خیر  وبرکت و بصیرت و فهم بیشتر به عزاداری هامون داده بشه .

و باز امسال هم محسنیه هستیم .

یا علی ملتمس دعا ...

ما و دلتنگی ات یا حسین ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 1:25  توسط یک پدر   | 


  یا لطیف

  این هفته هفته بسیج بود و خوب دوست داشتم یه مطلب حسابی در مورد بسیج بنویسم که نشد . اما خب با دیدن برنامه های مناسبتی صدا و سیما طبق معمول داغ ما تازه شد و ما هم هرچه فریاد داریم بر سر این زوج ( + و + )  می زنیم تا آنها به مدیرانشان برسانند . ( تا آنها باشند در انتخاب محل کار دقت کنند تا قرار نباشد  پاسخگوی اعتراضات ما به سازمان فخیمه صدا و سیما باشند )

و اما بعد ...

    سالهاست در صدا و سیما برنامه های مناسبتی به شدت رواج پیدا کرده . به این معنی که مثلا صدا و سما در طول سال با پدیده ای مثل روزه اصلا کاری نداره بعد یه دفعه در ایام ماه مبارک رمضان یادشون می یوفته می شه روزه هم گرفت و کار خوبیه و تازه تاثیرات پزشکی هم داره که خیلی مهمه و کلی تبلیغه برای روزه گرفتن . بعد شروع می کنن از شونصد کارشناس مذهبی و غیر مذهبی و هنری و ورزشی و پزشکی و غیره جهت تبیین ابعاد مختلف روزه دعوت می کنند و در نهایت هم بعد از دیدن این بر نامه های پر بیننده سیل عظیمی از افراد بی روزه و یا خدائی نکرده روزه خوار روزه می گیرند . حالا این روزها همون بلا بر سر بسیج می یاد و با ساختن برنامه های کیلویی و باسمه ای در خصوص بسیج قرار است کلی آدم بسیجی کنیم . نمی دانم جدی مرکز دقیقی جهت بازخورد برنامه سازی های صدا و سیما وجود ندارد تا این سازمان به تاثیرات بی اثر خود پی ببرد .

 کاش صدا و سیما به جای ساختن برنامه های مناسبتی یک شبه به ساخت برنامه های با رویکرد غیر مستقیم در خصوص حوزه های اعتقادی و ارزشی و اون هم در تموم طول سال روی بیاره .

انشا الله ...

و اما بعدتر ...

۱. عرفه دعاگوئیم فردا . شما هم دعا کنید . بعد از کلی رایزنی و بررسی در نهایت به جای جلسه حاج منصور تصمیم بر جلسه سعید حدادیان شد . مستقیما به آنفولانزا ربط داره .

التماس دعا ...

۲. آرشیو به نسبت خوبی از عکسهای دفاع مقدس دارم . در بین اونها این عکسها برام جلوه خاصی داره . بسیج همیشه بسیج مستضعفین بوده و همیشه بیشترین هزینه رو اونها دادند و حالا ما کجائیم ؟؟؟

                               1

                             2

                          

۳ . این لینک ( + )  خیلی جالبه . در خصوصو ارتشهای زنان در کشورهای مختلفه جهانه و بابت عکسهای نظامیان زن در ایران خیلی ناراحت شدم . بیشتر برای قرار دادن مشتی فریب خورده در قرار گاه اشرف و خواهران بسیجی کنار هم دیگگه   . خواهران بسیجی پاسخگو باشند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 23:22  توسط یک پدر   | 


 

چند روزی است که چله ها شروع شده ...

چند روزی است که همه بی تابیم

چند روزی است که نوایی از آن دورها می آید ...

از آن دورها که خیلی هم دور نیست . کافی است که کمی خوب گوش تیز کنیم .

 

صل الله علیک یا ابا عبد الله

سلام اربابم

 

**********************

پینوشت : دوستان توصیه می کنم به شنیدن این نواها ...

کاری تخصصی و عالی در حوزه غدیر . انشا الله مورد عنایت امیرالمومنین علیه السلام قرار بگیرد . (+)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 1:50  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز عصر به همراه خانواده دسته جمعی رفتیم زیارت اهل قبور . پدر بزرگ و مادر بزرگ بنده تو قبرستان امام زاده طاهر (ع) کرج دفن شدند . شاید بعضی ها بدونن که این اما زاده الان تقیربا یه گورستان هنری شده . چند تن از شعرا و آهنگ سازان و خوانندگان و نویسندگان اینجا دفن هستند.

برای همین هم آدمهای عجیب و غریب اونجا زیاد پیدا می شه . حالا روایت این آدمها بماند برای بعد .

امروز بعد از زیارت شهدا و  اهل قبور رفتیم داخل امامزاده که مفصل زیارت کنیم که به جهت اسما خانوم سلب توفیق شد . اما ۲ نکته خیلی جالب توجهم رو جلب کرد .

اول اینکه وقتی به  رفتار عده ای که به شبستان اصلی و حرم امامزاده وارد می شدند توجه می کردم  نکات عجیبی برام داشت . آداب زیارت عده ای خیلی عجیب بود که خب انشا الله بی ادبی و بی حرمتی به صاحب اون مقام شریف نباشه ( هرچند که فکر می کنم اگر کسی با بستگان بنده اینطور احوالپرسی کنه - حتی بستگان دور - حسابی عصبانی می شم )

دوم اینکه عده ای با ورود به اماکن متبرکه - مثل همین امامزاده - و زیارت اونجا فکر می کنند که ادای تکلیف کردند و مثلا این ارتباط چند لحظه ای با امامزاده جای نماز و  روزه و خیلی چیزهای دیگه رو می گیره . با این دسته از آدمها به صورت تجربی برخورد داشتم . امیدوارم که دینداری ما معمولی  و از سر تکلیف نشه .

انشا الله ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 21:29  توسط یک پدر   | 


    از وقتی که توفیق پدر و مادر شدن اسماء خانوم نصیب ما شده سعی می کنیم به خیلی از مسائل تربیتی بیشتر توجه کنیم و تازه فهمیدیم که چقدر تربیت سنتی راحت بوده . جدی قدیمیها بدون هجوم وحشتناک رسانه ها چقدر راحت تر می تونستند فرزندانشون رو تربیت بکنند و حالا مائیم و این جنگ نابرابر ...

    مثلا وقتی از اینترنت شروع می کنید که دیگه اصلا بهتره شروع نکنید . چون اکثریت سایتهای فارسی تنها برگردان سایتهای انگلیسی هستند . بدون توجه به آداب و رسوم و اعتقادات کشورمان و قسمت زیادی از اون هم برای طبقات خاصی از جامعه هست . 

 بعد کافیه تا کمی به دنبال کتابهای تربیتی تو کتابخونه ها برید تا ببنید که اکثریت کتابهای تربیتی که در کتابخونه ها موجوده ، خارجی هستند و متاسفانه خیلی از اونها با توجه به خصوصیات مذهبی و ملی ما ترجمه نشدن . مثلا تو یه کتابخونه یه کتابی دیدم که در مورد دستشویی کردن یه سگ و نکات بهداشتی اون به بچه ها چیز یاد داده بود .

در مورد تلویزیون هم بهتره خدائیش فکر کنید  ببنید حاضرید تربیت فرزندتون رو دست این خاله ها و عمو های عجیب و غریب بسپارید ؟!

حالا تو این چامعه عجیب و غریب امروزی و این سطح معلومات کم تربیتی ما ( حداقل بنده خودم رو عرض می کنم ) و از همه مهمتر عدم استمرار نکات تربیتی بر روی خودمون و عدم امتداد کارهای تربیتی بر روی نفس خودمون چطور می شه فرزندی تربیت کرد که هم شاخصه های یه فرزند مسلمان ومومن و انقلابی  و ولایتمدار رو داشته باشه ؟

...

یادمه خیلی سال پیش که بنده حدود دبیرستان بودم و پدر بنده  گاهی از آقای دکتر بلخاری که برای سخنرانی هایی در خصوص تربیت  دعوت می کردند و ایشون هم بعد از جلسات گاهی به منزل ما می یومدند . خوب یادمه که اون زمان تو یکی از اون شبها که منزل ما بودند از ایشون پرسیدم که چطور می شه بچه خوب تربیت کرد و ایشون نکته خیلی مهمی رو گفتند که هنوز هم آویزه گوشم است . گفتند که اگر می خوای پدر خوبی باشی باید از الان جوون خوبی باشی تا بتونی فرزندت رو خوب تربیت کنی . بعدتر ها این رو از خیلی از علما و اساتید هم شنیدم حتی با توجه دادن به آیات و روایت پیرامون همین موضوع .

 

به هر حال فکر می کنم اگر می خواهیم فرزندان خوبی داشته باشیم باید خودمان خوب باشیم تا اثر وضعی این خوب بودن به معنی کامل و واقعی کلمه در همه ابعاد شخصیت فرزندمان هم موثر باشد .

امیدوارم دوستان تو این زمینه اگر تجربه ای دارند کمک کنند و مخصوصا اگر کتابهای خوبی رو سراغ دارند معرفی کنند .

........................

و اما بعد ... خواندن (+) این مطلب توصیه می شود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 18:20  توسط یک پدر   | 


سلام

روزهای سختی است . سخت نه از آن جهت که آینده را تاریک می بینیم . بلکه از آن جهت که عیار خیلی ها این روزها معلوم می شود و  آنوقت است که می بینی آن چه را که نباید .

این روزها خیلی خسته ام و دل مرده ...

دانشگاه پیام نور هم در اقدامی حماسی آغاز امتحانات خود را از ۱۶ خرداد قرار داد و تقریبا ما تو رقابتهای انتخاباتی تنها کاری که نمی تونستیم انجام بدهیم  درس خوندن بود . بعد هم حوزه های امتحانی ما در شلوغ ترین نقاط تهرانه و رفتن به جلسه امتحان با این سرو وضع ظاهری  که ما داریم حتما حکم جهاد رو داره . حالا تو هی به خلق الله چپ چپ نگاهت می کنن حالی که به خدا اومدم امتحان بدن .

همین الان غریو  الله اکبر ملت همیشه در صحنه اومد . قراره فردا جنبش سبز چراغهای ماشینهاشون رو به نشانه اعتراض روشن بگذارند .

خداوند همه ما عاقبت به خیر کند .

امشب صحبتهای اخوی آقای لاریجانی تو برنامه ایران ۸۸ با برادرمون وحید یامین پور  هم جالب بود . تقریبا با صحبتهای آقای علی لاریجانی  در شب قبل از زمین تا آسمون فرق داشت و فکر کنم صریحترین موضع رو نسبت به همه سیاست مداران نسبت به انخابات گرفتند .

طرح موضوعاتی مثل شال سبز و ارتباط اون با قرآن سر نیزه کردن ، طرح موضوع ولایت مداری افراد و التزام اونها به خیمه حکومت شیعی (ولایت فقیه ) و یا طرح موضوعاتی مثل بنی صدر و منفاقین و ارتباطش با الان و از همه مهمتر قبول انقلاب مخملی بر خلاف برادر . باعث شد مطلب نیمه کاره خودم در مورد انقلاب مخملی رو حتما تکمیل کنم .

به نظرم جالب بود هرچند که گاهی تند بود .

کاش رسانه ملی رویه گفتگو در پیش می گرفت و از دو طرف دعوت کنه . فکر می کنم اینطوری خیلی بهتره . چون اونها مستنداتی ندارند که دارند هیاهو می کنند  و این تازه به نفع انقلابه .

این روزها تمام امیدم به همان دعای آخر خطبه های عزیز دلمان است . چقدر آراممان کردی و چقدر اشک ریختیم .

رهبرم ! جان ناقابل ما به فدایت .

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 23:6  توسط یک پدر   | 


و ما باز هم فردا می رویم که آنچه را که باید بگوئیم ، بگوئیم .

و این بار ما سه نفریم برای کوبیدن مشت محکم در دهان استکبار جهانی ...

همه می آئیم . همه ...

 عکس تزئینی است ...

 

خبر  مهم دیگه اینکه پایگاه رسمی اسما خانوم هم راه اندازی شد.

قصه های اسما کوچولو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


و حالا باز محرم آمده ...

باز هم روضه ها رو می شنویم اما این بار فرق می کند .

این بار دیگر همه آن چیز را که می شنیدیم ، می بینیم .

حالا روایت آن گلو و گریه و تیر دیگر اینجا جانسوز شده ...

    حالا مائیم و روایت گلویی که می بینیم . اما فرقها هست . این گلو تشنگی ۳ روزه را نکشیده . این  شش ماهه شرمندگی پدر را ندیده . این شش ماهه بی تابی مادر را ندیده و این شش ماهه خجالت عمویش از بی آبی را ندیده است  .

 

  و چقدر سخت است دیدن حنجر شش ماهه . خدا نصیبتان کند

 

 خدا کند درست آن هنگام که محرم شد ، شما شش ماهه نداشته باشید .

نه خدا کند که داشته باشید که آنگاه هر روزتان پراست از روضه و چه چیز بهتر از این که هر آن برایمان روضه ارباب مجسم شود .

خدایا بپذیر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 1:0  توسط یک پدر   | 


سلام .

ایام عید مبارک

عيد مبارك

امروز تو بازدید های عید قربان خاطره جالبی  یکی از عموها  تعریف کردند ، که گفتم ، تعریف کردنش جهت ادخال السرور برای دوستانی که اینجا می یان  ، خالی از لطف نیست .

ایشون می گفتن زمان صدام رفته بودند برای زیارت عتبات . گویا موقعی که که تو فرودگاه بودند همه دیوارهای فرودگاه رو از عکسهای صدام پر کرده بودند که مشغول عبادت و راز و نیاز بوده و  یا حالتهایی که  لبخندهای مصنوعی می زده  .

بعد گویا همینطور که داشتند به عکسها نگاه می کردند ، یکی ار همسفرشاشون که گویا  پیرزنی با کهولت سنی زیادی بوده و بنده خدا داشته به عکسها با تعجب نگاه می کرده می پرسه پسرم این عکسها ، عکس کیه ؟؟

عمو هم حالت معنوی مسخره عکسها و رفتار متغیر صدام - برخلاف عکسها -  با مردم عراق و ایران رو دیده بودند  با  کمی مزاح می گویند : (( این عکسهای برادر صدامه ... ))

پیرزن کمی تامل می کنه می گه : مگه ذلیل مرده برادر هم داشته ؟؟

.............................

انشا الله همه دوستان توفیق داشته باشند که تو این ایام مسافر و زائر سرزمین وحی باشند .

انشا الله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 18:30  توسط یک پدر   | 


با سلام

چند وقتیه که به حمد الله خداوند زندگی ما رو با ورود هدیه ای آسمانی  زیباتر کرده و فضای زندگی ما رو رنگ و بوی خاصی داده . زندگی در کنار موجودی که از ملکوت اومده خیلی جالبه و با کمی دقت می شه فهمید که نوزادان خیلي عرشی هستند و این ماها ( پدرها و مادر ها ) هستیم که باید در راه  قرار دادن فطرتهای  اونها  در مسیر صحیح دقیق باشیم .

انشا الله توفیق عامل بودن رو داشته باشیم .

و حالا چند روزيه كه به محبت بین مادر و فرزند فکر می کردم و اینکه چقدر این محبت زیاده و از طرفي ياد نكته مهم ديگري  افتادم  .

بقیه اش شرحی نیاز نداره ...

 براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 17:49  توسط یک پدر   | 


یا ودود

     یکی از مسائلی که همیشه اذیتمون می کرده سوار شدن به تاکسی بوده . خب حتما همه کسانی که می خوان کمی رعایت کنند به این موضوع برخورد کرده اند . گاهی وقتی سوار ماشینهای شخصی یا تاکسی می شید درست مثل اینه که وارد یه مجلس بزم شدید . اهنگ های شاد اونم از نوع زیادی شاد و خب  حالا بیا و درستش کن .

    از طرفی بعضی وقتها ،  وقتی سوار ماشین مورد نظر می شیم یه دفعه راننده در کمال نابوری ضبط رو خاموش می کنه . خب شما چی فکر می کنید ؟ پیش خودتون می گید خدایا شکرت که کمی جنگ اعصاب با خودمون و راننده و حتی گاهی سایرین مسافرین نداریم . اما لحظاتی بعد لبخند مرموز راننده رو می بینید که گویا داشته دنبال آهنگ مورد نظر که مناسب حال شما باشه می گشته و بعد ...

بگذریم . تو این جور مواقع ادامه داستان اصلا جالب نیست .

 البته به طور کلی  در مواجهه با این مسئله برخوردهای مختلفی می شه داشت  ، که دسته بندی رفتارهای اجتماعی تو حوصله این مطلب نیست . 

     مواجهه ما با راننده ها و ضبطهاشون معمولا  بعد از ازدواج کمی پیچیده تر  میشه . نیاز به دیپلماسی خاص داره که پیروز بیرون  گاهی چندان هم ساده نیست . برخوردها معمولا  گاهی با لبخند  ، گاهی به بهانه صحبت کردن با موبایل ،  حتی گاهی با مباحث استدلالی فقهی و علمی و البته خیلی کم هم با استفاده از قوه قهریه  اتفاق می یوفته .

اما خب از وقتی اسما خانوم به دنیا  اومدن خداوند دربهای رحمت و برکاتش رو همه جوره بر روی ما باز کرده . باب جدیدی هم باز شده . . .

خب وقتی وارد ماشین می شیم واسما خانوم بغل ماست . دو حالت داره یا بچه خوابیده و یا می خواد بخوابه . دیگه بحثی نیست . دیگه قرار نیست حرف خاصی باشه . فقط یه جمله :

آقا ببخشید بچه خوابیده . می شه . . . ؟؟

حالا دوست دارم اون راننده لبخند به لب رو ببنیم .

**************************

پ . ن : البته ظریفی می گفت در نیت شما شبهه است و کمی بوی تفکر ماکویالیستی می ده ، دوستان اگر از لحاظ فقهی هم راهنمایی کنند ممنون می شیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 23:53  توسط یک پدر   | 


 یا ستار العیوب

دیروز برای خرید توی مغازه رفته بودم ، متاسفانه چیزی رو تو اون مغازه دیدم که تا چندین ساعت حالم رو به هم ریخت .

 لابد فکر می کنید یکی اومده بود و پول نداشت ؟؟؟

یا فکر میکنید که فروشنده برخورد بدی با یه خریدار داشت .

خب نه ، همه اینها ممکنه خیلی بد باشه اما چیزی که می دیدم اصلا برام باور نکردنی بود ، یه خانواده ۳ نفره اومده بودند که خرید کنند . پدر و مادر و یه دختر حدودا ۱۲ ساله .

پدر و مادر آدمهای معمولی به نظر می یومدن . یعنی می شد حدس زدن که پدر کارمند و مادر خانه داره . اما دختری که همراهشون بود پوشش بسیار بدی داشت . با اون سن نه تنها لباسی نپوشیده بود بلکه شما فکر می کردی اومده تو پلاژ خصوصی شون تو یه ویلا دور افتاده و دنج تو شمال و آیایش غلیظی که وحشت زده ات می کرد .

به قدری ناراحت شدم که چند بار رفتم به پدر و مادرشون چیزی بگم . بالاخره تصمیم رو گرفتم . رفتم جلو که بگم ، یهو دیدم فروشنده جوون مغازه که با توجه به ظاهرش اصلا تصورشو رو هم نمی کردم به مادراون دختر داشت می گفت :

فروشنده : خانوم فکر نمی کنید این لباس پوشیدن دخترتون و این آرایش شدید باعث باشه اون رو خیلی زودتر از حد معمول از دست بدین .

مادر : چطور مگه آقا ؟؟ خب سنی نداره که ... [ !!!! ]

فروشنده : خانوم این دختر شما الان یه زن کامله .  ببنید من خیلی آدم مقیدی نیستم و خودم خیلی هم جوونی کردم [ تعریفی از جوانی کردن ] اما دارم از لحاظ روانشناسی  می گم . دختری با این سن خیلی زود از شما دور می شه . زودتر از سنش وارد مسائلی می شه که باید با یه مدیریت خاصی بدونه و تازه اینجوری همیشه چشمهای گرگ صفتان دنبالشه .

[چند بار خواستم دخالت کنم ، اما دیدم اگر بنده با این ظاهرم بخوام چیزی بگم ممکنه نتیجه معکوس بده ]

مادر : چی بگم واالله ...

فروشنده : من خیلی آدم مذهبی نیستم اما فکر می کنم اگر این دختری که قراره فردا مادر بشه از الان اینطور باشه بعدا تو ۲۵ سالگی یا تو ۳۰ سالگی چی می خواد بشه و تازه نشلی که می خواد اون مادرشون باشه رو چه کار کنیم .

بهتره این روایت بدون حاشیه نگاری باشه .

................

این روزها خیلی دلم یاد آن سرزمینهای دور را می کند که خلی نزدیکند .

خیلی نزدیکند ... خیلی ... همین جا میان دلهایمان .

 

دلتگتم یا حضرت حسین (ع) ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:2  توسط یک پدر   | 


یا زهرا علی

سلام

 میلاد زهرای اطهر ، را خدمت همه ی خانم ها ی عزیز شیعه ی ایرانی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

مخصوصا خدمت همه ی مادرای خوب و دلسوز و زحمتکش ، به ویژه مادر مهربان خودم و مادر همسر عزیزم که واقعا از ته قلبم شاکر زحمات بی دریغشان هستم .

امروز منتظر یه عیدی بودم که قسمتم نشد ،حتما یه خیری توش هست .

وقتی مجرد بودم ،تنها آرزوم این بود که وقتی ازدواج کردم خطبه ی عقدم رو مقام معظم رهبری بخونن

خیلی روی این قضیه تاکید داشتم که برکت نفسشون توی زندگیم باشه وهمیشه برامون الگو باشند .

قلب رئوف و مهربانشون همیشه برام آرامش بخش بود و هر وقت دعای <<اللهم االرزقنا توفیق الزیاره الامام خامنه ای >> رو چاشنی قنوت نمازم کردم خداوند عنایت کرده و روزیم شده.

علی رغم تلاشهایی که کمیل انجام داد توی اون زمان و پیگیریهای خانواده ها اما قسمت نشد و خلاصه ما ۱۳تیر ماه خطبه عقد خوندیم  و شب ولادت حضرت زهرا هم جشن گرفتیم که به نوعی سالگرد اون روزها هم هست.

اما حالا که در این روز عزیز در آستانه ی مادر شدن هستم دوست داشتم عیدی و هدیه ای که به من داده میشه این باشه که اذانی که در گوش فرزندم خونده میشه توسط آقا باشه،می دونم که اینم خیال پردازی بیش نیست .

امروز مادر و پدرم به دیدار آقا دعوت شدند و باز هم من جا موندم . . .

 

 

فقط دعا می کنم خدا این علاقه ی قلبی به ولایت رو از من نگیره و معرفتم رو به ولایت هر روز بیشتر بکنه انشاالله

                       گفتند که عاشقی و آرام نه ای

                                              در باغ خیال خم ابروی که ای

                       کفتند بگو به قصد قربت گفتم

                                              سید علی الحسینی الخامنه ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:59  توسط یک مادر  | 


بسم رب المهدی

اول سلام به همه منتظرین . . .

آخرین روز بهاری هم آمد وما این بهار را هم بدون منجی عالم مهدی (عج) به پایان رساندیم.

نمی دونم تا حالا انتظار ی کشیدید که تمام وجود شما رو فرا گرفته باشه و از عمق جانتون از خدا طلب کنید که به سر برسه؟؟؟

تمام مقدمات کار رو فراهم کرده باشید و فقط منتظر باشید؟؟؟

بحث از انتظار زیاده،اما گاهی اوقات بعضی چیزها ی کوچیک تلنگری بزرگ می شوند برای ما که بدونیم چه قدر از مهدی فاطمه دوریم و فقط نام منتظر رو به یدک می کشیم

حدود یک هفته است که تلفن ها به خونه ما سرازیره که : مسافر کو چولو تون هنوز نیومده؟؟؟

همه به نوعی منتظرند ، مادر بزرگها ، پدر بزرگها و خاله ها وعمه ها و . . . ، همه نگران به دنیا  اومدن ،نه بهتر بگم منتظر به دنیا اومدن یه موجود پاکند،واقعا هم با تمام وجودشون انتظار می کشند همین طور من و کمیل عزیزم. . .

 

طلوع خورشید حجاز آیا شود ؟؟؟

 

اما تا حالا شده این جوری منتظر آقامون باشیم؟؟؟

حتی شده تا این حد نگران ظهورشون باشیم؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 0:55  توسط یک مادر  | 


یا لطیف

    هفته قبل درست روز قبل از تعطیلات به جهت قطع مکرر و بدون اعلام قبلی برق توسط اداره مربوطش محافظ برق جعبه جادوی ما سوخت .

    نه اصلا نگران نشید ما اصلا ناراحت نشدیم. اون یه مقدار هزینه تعمیر هم فدای سر همتون . اما نکته مهم ، زندگی بدون جعبه جادویی بود . جداُ لذت بخش بود . ساعتها رو راحت و بدون دغدغه شروع شدن فلان برنامه و اون یکی بخش خبری گذروندن خیلی عالی بود . امیدوارم شما هم بهره مند بشید . البته نه اون قسمت سوختگی رو بلکه اون قسمت خانه خلوت و آروم و همراه با کلی صحبت و حرفهای مونده خوب .

    اما نکته اینجاست که چرا بعد از این همه سال ما باید همچنان تلویزیونی داشته باشیم که ۹۹ درصد مطالبش صرفا فقط وقت پرکنه ؟؟؟ البته بنده تو جای دیگه به قدر وظیفه در نقد برنامه های صدا و سیما نوشتم . ( خدا این وظیفه شناسی رو از ما نگیره )

دوستان اگر چرائیش رو می دونن خوشحالمون می کنن .

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 17:40  توسط یک پدر   | 


سلام

این روزها خب ملقب به روز معلمه و حتما همه این روزها به فکر معلمهاشون هستند و من علاوه بر اینکه باید ازهمه معلمهام تشکر کنم باید از پدرم هم ، که علاوه بر شغلش که معلم بوده همیشه در زندگی هم برای بنده و سایر برادران و خواهرم معلم بوده تشکر کنم .

انشاء الله قدردان زحمات همه معلمینمون باشیم .

یادش بخیر ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:6  توسط یک پدر   | 


سلام .

به هرحال الان برای تبریک سال نو خیلی دیر به نظر می یاد . اما محض انجام وظیفه اینکار رو می کنیم .

عید امسال کلی وقتمون پر بود .  عید با زیارت از شهدا شروع شد . انشا الله این سفرهای راهیان نور برامون به عادت تبدیل نشه و برامون یه سکو باشه . یه سکو برای اهل شدن نه فقط برای گریه کردن .

ای کاش ...

بماند .

اما امسال برای ما یه عید خیلی خوبه دیگه هم بود . خداوند یه کودک آسمونی رو به جمع خانواده ما اضافه کرد . خدا رو شکر فرزند برادرمون* به سلامتی به دنیا اومد.

امیدوارم خداوند عاقبت اون رو بخیر کنه .

 

این هم زهرا کوچولو بغل عمودائی !!!؟؟؟

 

* این فرزند ، فرزند باجناق عزیز ماست . حالا ما هم دائی شدیم هم عمو . خیره انشا الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 11:15  توسط یک پدر   | 


یا لطیف

چندی قبل تصمیم گرفتیم بریم مشهد . امسال این برای چندمین بار بود که تصمیم گرفته بودیم که به زیارت ابوالحسن (ع) بریم . اما خوب هیچ کدوم جور نشده بود . اینبار هم  اولین بار وقتی پیگیر بلیط شدیم نتونسنیم جورش کنیم . اما بعد با کمک یکی از دوستان موفق شدیم که بلیط رو تهیه کنیم و خدا رو شکر با عنایت حضرت میهمان سرزمین خراسان شدیم . البته حکایتهای قبلش بماند چون خیلی مفصله . از تهیه ۴ تا بلیط و بعد منصرف شدن دوستانی که قرار بود با ما بیان و بعد گفتن به کلی آدم که تو روخدا بیاین بریم مشهد و  ...

بگذریم . خیلی مفصله . خدارو شکر بالاخره بعد از چند بار که نتونستیم بریم امسال هرطور بود موفق شدیم و خوب اونجا هم سعادت داشتیم و یک خانواده دیگه هم برای اولین بار تو فضای حقیقی آشنا بشیم .

خب تو سفر کلی خاطره داشتیم . مثل هر سفر دیگه . اما عجیبترین نکته این بود که فهمیدیم مشهدیها با حلیم قیمه می خورند . تعجب نکنید . سکته هم نزنید و حالا ما رو داشته باشید وقتی با سید ( همسر همشیره مان ) رفتیم که حلیم بخریم . . .  بیخیال آبروی بعضی مشهدی ها می ره ...

اما نکته بعدی که خیلی مهمه ...

خب همنطور که می دونید همسر بنده حافظ قرآن هستن . وقتی برای وداع رفتیم حرم خواستیم به توصیه و روش آقای نخودکی (ره) برای اذن ورود یکبار سوره  (( یس)) ور به روح ایشون هدیه کنیم . خب بنده هم خواستم مثلا مثل یه مرد خیلی غیرتی که نمی گذاره خانومش بلند  قرآن بخونه ،قرآن بخونم و ایشون گوش کنن.

خب شروع کردیم بنده هنوز صفحه اول رو به خط سوم نرسونده بودم که دیدم ایشون دارند گنبد رو نگاه می کنند ،

مثل این معلمها گفتم :خانوم به قرآن توجه کن .

 ایشون گفتن خوندم تموم شده . منتظرم بریم صفحه بعد .

تو دلم گفتم خب این اول سوره ((یس )) بوده خیلی ها حفظند . شروع کردم صفحه بعد رو خوندن (خدائیش کلی کلمه رو هم نفهمیدم چطور خوندم ) باز دیدم که ایشون به سقاخونه و کبوترهاش نگاه می کنن . برای اینکه بیشتر ضایع نشم هیچی نگفتم و سعی کردم فقط سریعتر بخونم .

خوب حالا بماندکه تا سوره ((یس)) تموم شد چقدر به خودم بد و بیراه گفتم .

البته بنده همیشه تو قرآن خوندن همین مشکل رو دارم . چون هم کوچکترین اعرابی رو که اشتباه کنم حتی از تو آشپزخونه با صدای بلند تذکرایشون رو میشنوم و هم با اون لحن و تجویدی که بنده دارم باز باید نکات تجویدی رو هم بشنوم .

بگذریم خدا سر هیچ مردی نیاره . واقعا سخته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 21:51  توسط یک پدر   | 


این روزها خیلی فکرم مشغوله .

شاید از خیر کار دولتی گذشتم و بر خلاف میل باطنی برم به سمت کارهای بخش خصوصی .

متاسفانه در شرکتهای دولتی تقربا جز ارتباطات ( البته منظورم استفاده از ارتباطات نسبی و سببی و سیاسیه است ) هیچ چیز دیگری ارزش ندارد . لااقل در مجموعه های صنعتی که اینطوریه . حتما اینهم آزمایشی برای سنجش خیلی از اعتقاداتمون که مثلا مدتهاست داریم مدعی می شیم اونها رو .

خدا کنه شرمنده نشیم .

انشا الله بتونیم مثمر ثمر باشیم برای کشورمون .

دعامون کنید .

............................

پینوشت : جدا شبیه فضای روضه شد مخصوصا با اون دوتا دعای آخرش .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 21:23  توسط یک پدر   | 


سلام و عرض ادب

امروز اونقدر برامون جالب بود که گفتم اگر اینجا ننویسم و بعدا یادم بره دیگه وای به حالم .

کله سحر پا شدیم که درس بخونیم و مثلا بریم امتحان بدیم . بماند که چقدرم مثلا درس خوندیم وچه امتحانی دادیم . . .

    اما بعد از امتحان از خیابان سپهبد قرنی رفتیم به سمت میدان هفتم تیر ( خب دوستان بزرگوار و علی الخصوص خانومها می دونن که اینجا بورس مانتو و پالتوی زنانه است . ) خب دیگه حدس زدن نمی خواد . بعد از کلی گشتن و انواع و اقسام مدلها رو دیدن ( البته این ۲ سا عت و اندی از ظن حقیر زیاده و از نظر حاج خانوم چیز خاصی نیست ) بالاخره یه مدل انتخاب کردیم .

    اما قصه اصلی تازه شروع می شه . ما که سر ظهر دیدیم تا محل نماز جمعه فاصله مون زیاده و نمی تونستیم تا دانشگاه تهران بریم ، گفتیم نماز رو خودمون می خونیم . اما گویا اصلا اهالی نماز جمعه راضی نبودن که ما نماز رو در معیتشون نخونیم ،چون شدیدا آهشون ما رو گرفت .

    از هفت تیر تا کریم خان و خیابان بهار و شریعتی و پیچ شمیران تقریبا یا اصلا مسجدی نبود و یا اگر هم بود در اون بسته بود . البته رسیدن به مسجد امام حسن مجتبی ما رو باز یاد آیت الله خوشوقت مرد نیک اخلاق انداخت ، که البته درب اون مسجد هم باز نبود .

    حالا بماندکه ما با چه بد بختی تو یکی از ایستگاهای مترو نماز خوندیم . خدا قبول کنه. به خانوم می گفتم خدائیش برای این یه نماز آخر وقتی با این همه تاخیر خدائیش خدا یه اجری می گذاره ، چون انصافا یک ساعت دنبال مسجد و نمازخونه گشتیم .

    دیگه این مطلب حاشیه نگاری هم نداره . کاش مسجدها یادشون نره قرار نیست فقط وقت نماز باز باشند . جداْ چرا تو یه منطقه ای مرکزی و شلوغی مثل این مکانهایی که ما بودیم امروز حتی یه مسجد و نمازخونه و سرویس بهداشتی  نبود ؟؟؟!!!

....................................................

پینوشت :

۱- اهالی اینترنت رسما اعلام می کنیم که ما سوره حشر رو خوندیم .خواهشا دیگه پیامک ندین . انشا الله غزه زودتر آزاد بشه .

۲- گویا بعضی از اعراب هم تکونی به خودشون دادند و دارند اعتراضی می کنند . امشب تو اخبار قطر رو نشون می داد که مردمش مثلا راهپیمایی کردن . بگذریم که تعداد شرکت کننده های تو اون راهپیمایی اندازه یکی از  روستاهای ماهم نبود . اما نکته جالب این بود که یکی از شیوخ هم در اون حرکت اعتراضی شرکت کرده بود . نگران نشید اون اصلا خیلی به خودش سختی نداده بود . از داخل ماشینشون وسط تظاهرات کننده ها حرکت می کردن . خدا این همه اخلاص و از خود گذشتگی رو از این اعراب نگیره .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:37  توسط یک پدر   | 


 

صل الله علیک یا ابا عبد الله

حالا همه جا عطر محرم می آید . همه جا بوی خوش حضرتش پیچیده و دیگر حتی اگر اهل عاشورا هم نباشی ، باز هم باید هرروز این سیاه کوبی ها را ببینی ...

مولا جان این ارادتهای کم را قبول نما  و همه را به کرمت کم نبین که در برابر آن حماسه ما چه کنیم ؟؟؟!!!

*********************************

همیشه دوبار در سال تو ایام محرم و فاطمیه تو محل ما یه هیئت (محسنیه ) با صفایی راه می یوفته که برای بنده طی این چندین سال همیشه قابل استفاده بوده و بهره بردیم . هیئتی که شاید کمتر دیده باشید وتنها تو جلسات خصوصی بعضی از ذاکرین بزرگ اتفاق می یوفته ...

خب خطیب و سخنران از بهترینهاست و در بنده که حق استادی ایشون رو همیشه نسبت به خودم احساس می کنم . چون هیچوقت منبرش برای بنده بی مطلب نبوده . . .

ذاکرین یه پدر ودوتا از فرزنداش هستند که به حق جزو بهترین ذاکرینی هستند که بنده تا حالا دیدم .

و خادمین جلسه هم یه خانواده بسیار مومن و متدین هستند . . .

اما نکته خاص این جلسه نحوه برزگراری جلسه در آن است . . .

اول زیارت عاشورا ،  بعد یه پیش منبر و بعد منبر و در آخر روضه آخر جلسه ...

اما تو تمام این مدت اینجا هیچ شباهتی به هیئات دیگه نداره . بیشتر ذکر روضه و حرفهای خاص از حماسه عاشوراست و فقط شب عاشورا و شام غریبان یه سینه زنی نمکی داره بیشتر  یه پریشون خونی . . .

جلسه هیچ روال خاصی نداره و تو شبهای بعدی حضور ذاکرین متعدد تقریبا هیچ ذاکر ثابتی نداره . هر کس با رعایت  آداب جلسات ابا عبد الله و از سر درد یه چیزی می خونه . . .

برای حقیر که این جلسه با هیچ جای دیگر قابل قیاس نیست . همین پریشون بودن و پریشون خوندن ذاکرین قدیمی در این جلسه خیلی برام دلنشینه و همیشه کلی حرف جدید یاد می گیریم ...

و اما غرض این مزاحمت  . . .

ادب این بزرگواران تو این جلسات آدم رو دیونه می کونه . به عینیت رسیدند که دارند برای کی می خونند . بعد سالها ذاکری در خونه حضرات معصومین دو زانو می شینند و فقط گاهی و اون هم تو قاعده جلسه چیزی می گن . . .

کاش مودب به آداب جلسات حضرتش شویم . کاش . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 12:17  توسط یک پدر   | 


سلام

    خب انگار خیری بود که ۲ روزی ADSL ما کلا قاطی کرد . البته از سیستم منزل بود و بالاخره بعد از کلی تلاش یه تیم متخصص ADSL نصب شد . . .

خب دوروز تو خونه بودیم و کلی بهره بردیم . 

    برف که واقعا سنگین بود و درست روز یکشنبه توی اون برف هماهنگی خفن بین نیروهای امدادی وانتظامی  رو میشد توی  بزرگراه تهران - کرج دید . البته خب خدائیش مقدار زیادی حق داشتند . چون واقعا همه جا خوردیم و از شوخی گذشته به هر حال خیلی زحمت می کشیدند ، اما فکر می کنم باید بیشتر از اینها مدیریت بحران داشته باشیم .

    البته یکی از ارگانهایی که خیلی خوب آمادگی خودش رو اعلام کرد . سازمان انقلابی صداو سیما بود که هرچی فیلم بیات و چند بار پخش شده داشت دوباره به خورد مردم مظلوم و همیشه در صحنه کشور داد .  کلا ما ایرانی جماعت مظلومیم . کلاً . . .

اما غرض از مزاحمت اینبار حقیر برمیگرده به حضور در مراسم پر فیض حاجی خوری عموی بزرگمون ...

    میون صحبتهای سیاسی و اجتماعی و دفاع بی چون چرای ما از یه بنده خدایی . . . صحبت کشید به ادعای تشرف یکی از بنده های خدا خدمت حضرت ولیعصر  - توی محل کار حقیر - که متاسفانه خیلی ناراحت کننده بود .

    اتفاقی که الان در کشور داره بسیار تکرار می شه و هر روز خبر جدیدی راجع به این موضوع می شنویم . همین بنده خدا وقتی وارد محل کار ما شده بود ، با ارائه یه سری اطلاعات خیلی زود تو دل خیلی ها جا گرفت . هرچند که بنده از همون اول به اون چهره مثلا ملکوتی  و حرفهای مثلا خیلی قشنگ و دقیق معرفتی و مذهبی شون شک داشتم . به هر حال این از آداب اهل علم نیست که نپرسیده اینهمه حرفهای مثلا خوب رو بگن . البته این بنده خدا خیلی زود خودشون رو لو داد و خیلی زود هم تو مشخصات ظاهری حضرت نشونی های غلط داد ( بر اساس آنچه از روایات راجع به ظاهر حضرت رسیده ) و هم تو بحث تو مبانی اعتقادی ...

بماند .

به هر حال غرض تذکر به خودم و دوستان بود که مراقب باشیم . مراقب خودمون و دینمون . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 23:18  توسط یک پدر   | 


  

  امروز حال و هوای دلم هم مثل آسمون شهرمون برفی بود . همیشه توی برف یه شادی هست و یه غم . شاید خیلی ها بارون رو به منزله خالی شدن دل آسمون و اشک ریختنش تصور کنند .اما تا حالا تشبیه خاصی برای هوای برفی نشنیدم .

    تصور من از این هوای برفی یه جور اشک شوقه . یه جور رها شدن از غمی که یه شادی هم توش موج می زنه . دقیقا امروز یه همچین حالتی برای بنده به  وجود اومده بود .

    یه جور غم غربت که در کنارش شادی حضور یار هست . فضا خیلی برام سنگین بود . صبح زود سعی کردم بهونه قشنگتری به اشکام بدم و سراغ دعای عهد رفتم . از همون دعاهایی که گاهی اوقات ما آدمها فقط برای دل خودمون می خونیم تا آروم شیم .

دوریم از این دعا و از یاد آن یار سفر کرده بیشتر از همیشه حس کردم  . . .

   نزدیکهای ظهر که تو سرویس بودم کمیل بهم خبر داد ، احتمالا زود میاد خونه . ذوق و شوقم رو تو سرویس هم نتونستم پنهان کنم ، فکر می کردم شاید اینجوری دل گرفته ام با حضور ایشون کمی آروم تر بشه . با یه امید دیگه ای می رفتم خونه . احساس می کردم دو ساعت بعد از رسیدنم که از اندازه یه چشم بهم گذاشتنه  کمیل روخونه میدیدم . خیلی شادمان بودم . اما شادی من برای یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره خبر دار شدم که کمیل نمی یاد .دقیقا اون حالت غم دوباره بهم برگشت . اونقدر دلم گرفته بودکه شاید حس می کردم اگه ایشون بیاد مثل همیشه حضورش التیام بخشه. دیگه حتی حس و حال حرکت رو هم نداشتم . از شما چه پنهون تا موقع اومدن کمیل از جام تکون نخوردم . یه جور لجبازی با خودم ویا شاید کنار نیومدن با واقعیت . . .

    اما از اونجایی که تو این شرایط همیشه کمیل منو درک می کنه نزدیکهای اومدنش از من خواست که من هم آماده بشم با هم بریم بیرون . توی اون هوای سرد کار خیلی سختی بود از پتوی گرم و نرم جدا شدن . اما اونقدر احتیاج داشتم به اینکه  فقط شاید راه برم . برای همین با هر سختی بود سریع آماده شدم و خودم رو به کمیل رسوندم . انگار همه اون غمهای بعد از ظهر به سراغم اومده بود ، از من جدا شده بود و یه جور شادی جاش رو گرفته بود .

    هنوز برف در حال باریدن بود . قدم زدن توی این هوای برفی به غیر از اینکه به من آرامش روانی می داد ، یه جور عظمت خدا رو درک کردن بود . اونقدر دونه های برف قشنگ بود که احساس می کردم تا به حال چیزی به این زیبایی ندیدم و جالبتر اینکه توی برف دوتایی تو یه صف نونوایی سنگکی وایستادیم و بعد از گرفتن نون از کوچه های خلوت رفتیم به سمت خونه و من هم که مثل همیشه اینجور موقع ها برمی گردم به دوران کودکی تا می تونستم برفها رو گوله کردم به کمیل زدم .

امروز هم اینجوری برامون خاطره شد . هوای برفی ، نون سنگک ، قدم زدن و صحبت کردن . . .

مثل همه روزهای خوب خدا که هم شادی توشه و هم غم . کافیه چشمهامون رو خوب باز کنیم 

                                 چشمها را باید شست 

                                                                          جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:20  توسط یک مادر  | 


سلام

امروز اولین امتحان دانشگاه رو تو این ترم دادم . به هر حال دانشجوی دانشگاه پیام نور بودن هم عالمی داره ...

دبیرستان قدیمی وزیبای البرز تهران محل امتحان بود . محل حوزه امتحانی انصافا قشنگه و یه حس خیلی خاص نوستالوژیک به آدم دست میده .قدم زدن تو اون مدرسه حس غرور به آدم میده . مدرسه ای که خیلی از بزرگان ادب و اخلاق و علم و سیاست تو اون بودن .

بگذریم ...

به هر حال بعد از مدتها برگشتن به دانشگاه برام یه حس خاص داره . انصافا برگشت بنده -محض ریا - فقط به جهت علاقه به رشته علوم اجتماعی بوده . همین و بس . برای هیمن هم هیچ دلهره ای ندارم . چون رشته قبلی بنده مکانیک بوده و این رشته هیچ جوری به اون ربط نداره .

بازم بگذریم ...

اما چیزی که به خاطرش این پست رو نوشتم ، یکی از دانشجوها خانوم بود که یه همراه دختر کوچیکش اومده بود . دختر حدود ۵ سال داشت و یه لباس خیلی قشنگ و ساده پوشیده بود . مادراون خیلی محجبه بود و درست ردیف کنار بنده نشسته بود .

دختر کوچولو درست بیرون سالن اصلی توی یه کوریدر کوچیک ایستاده بود و دائم داشت مادرش رو نگاه می کرد . دختر اونقدر شیرین بود که همه دوست داشتند ، ببینند اون چه کار می کنه ؟

درست قبل از اینکه جلسه شروع بشه شیرینکاری های این خانوم کوچولو شروع شد . شروع کرد به شکلک در اوردن برای مادرش . بعد هم با ادا واصول به مادرش می گفت ، که الان صفر میشی و بعد هم گریه می کنی . جدا همه اینها رو با ایما و اشاره می گفت و بنده و چند نفر دیگه رفتار اون خانوم کوچولو رو میدیدیم و کلی منتظر حرکت بعدی خانوم کوچولو بودیم . اونقدر شیطنت کرد که دو تا از  مراقبها اون رو بردن تو حیاط و باهاش بازی کردن تا امتحان تموم بشه .

برام جالب بود ، صمیمیت اون مادر و دختر و رفتار قابل تحسین مادر با دختر قبل و بعد از جلسه . برام خوشحال کننده بود که خانوم این طور مذهبی رفتار به این خوبی با دخترش داره .

حدا برام درس بود .

امیدوارم بتونیم اون چیزهایی که از تعالیم دینی یاد می گیریم رو عملی کنیم . این روح حقیقی دینه . کاش قدر اعتقاداتمون رو بدونیم و اون رو در زندگیمون جاری کنیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 23:42  توسط یک پدر   | 


فردا رو هم از دست دادم .

این چندمین تشیع پیکرهای پاک اونهاست که نمی تونم برم .

حالا باز هم نشد که برم ...

دلم تنگ شده براشون .

فقط دلم تنگه ...

دلتنگی را چه کمنیم ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 21:1  توسط یک پدر   | 


سلام ...

تا چندی فبل شبهای جمعه برامون یه رنگ و بوی دیگه داشت . شبهای جمعه وجلسه با صفای آیت الله امجد و ذکر صلواتهای دائم اون جلسه ...

مدتی حاج آقا کسالت داشتندکه الحمد الله الان برطرف شده و باز هم شبهای جمعه ما باصفاتر شده ، بلکه به برکت این بزرگان و از نفس حق اونها کمی اهل بشیم ...

این جلسات بنده رو یاد نفس کشیدن تو فضاهایی می اندازه که قبلا گاهی توفیقشو داشتم .

یاد جلسات آقای حق شناس بخیر ...

یاد اون موقع ها که توفیق داشتیم و گاهی می رفتیم جلسه آقا مجتبی تهرانی ...

یاد جلسات معرفت نفس آیت الله جاودان ...

حالا از بعضی از اونها سالها گذشته و از بعضی چند صباحی ، اما وقتی مرور می کنم می بینم خیلی شاگرد که چه عرض کنم حتی مستمع خوبی نبودم و حق جلسه و استاد رو ادا نکردم . اما ...

اما خیلی خدا رو شکر می کنم که حتی شده برای لحظاتی در جاهایی بودم که بزرگانی چون این عزیزان بودند . انشا الله خداوند توفیق بهره مندی معرفتی رو هم بهمون بده که راضی شدن به فیض حضور در محضر این بزرگان جفاست ...

دعا کنید از هفته آینده باز هم توفیق استفاده و کسب معرفت و ادب ار محضر آیت الله امجد بتونیم استفاده کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 0:40  توسط یک پدر   | 


امروز عصر رفته بودم جلسات دوره ای موعود .

هر ماه تو آخرین پنجشنبه ماه یه جلسه می گذارند.

موسسه موعود انصافا بسیار خوب کار می کنه ...

نگاه به مقوله انتظار از زاویه ای جدید و خارج از کلیشه های مرسوم ...

دوستان پیگیر باشن جلسات بعدی حتما بیان . مطالب انصافا قابل استفاده است .

چند سا عت پیش تلویزیون داشت این رو پخش می کرد ...

 

کاش باز هم سحری آنجا باشیم ...

چی بگم . فقط گوش بدیم .

             شاید این جمعه بیاید  .............

                                                  شاید ...................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 1:51  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

امشب هم تنهائی آزاردهنده است .

 قرار بود امشب باهم ـ با اسما  ـ جمکران باشیم و نشد . حالا اون تنها اونجاست و نائب الزیاره ...

دلم گرفته برای مسجد باصفات آقا جون . برای  اون خیابون منتهی به مسجد . برای همه اون گوشه و  کناره ها ...

دلم گرفته ...

دلتنگتم مولای خوبم ...!!!

مولا جان دریاب ..

هر چند می دانم که شما مارا درمی یابی و ما از شما غافلیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 2:19  توسط یک پدر   | 


هو الرحمان

دیروز اولین باران رحمت الهی در نیمه ماه مهر و آخرین روزهای ماه مبارک رمضان بارید .

فرصت نشد بگم !! امسال اولین سالیه که وارد مدرسه شدم . نه !! تعجب نکنید ، برای درس خوندن نه  . شدم خانوم معلم ...

دیروز پانزدهمین روز حضورم در مدرسه ای بود که نفسهای فرشته های کوچیک خدا روی زمین فضاش رو عطرآگین کرده .

عطر دل انگیز اولن باران پائیزی آمیخته با نفسهای پاک بچه های معصوم فضای آلوده به گناه ما بزرگترها رو پاکتر کرده بود . حیاط مدرسه که اشکهای پاک آسمون رو لمس کرده بود ،انگار دلش رقیقتر شده بود و با بچه ها مهربون تر .

یاد مدرسه رفتن خودم افتادم ، همون موقع که بی ریا و پاک با دوستامون تو حیاط می دویدیم . بدون هیچ دغدغه ای ...

اون روزها یکی از آرزوهام این بود که یه روزی من هم معلم بشم و دیروز من در مقام معلمی بودم که آرزو داشتم دوباره برگردم به دوران بچگیم ؟؟؟!!

 دوست داشتم مدتها بایستم تو حیاط و نظاره گر بچه های معصوم خودم باشم . انگاری یه جوری بهشون احساس مالکیت می کنم .

خوشحالم ...

خوشحالم ،تو مدرسه ای تدریس می کنم که کلام بچه ها با کلام  الهی و  قر آنی پاک و تطهیر می شه و کلام حق از زبون این فرشته های کوچیک جاری می شه .

احساس لذت و آرامس می کنم.

                     آرامش از قرار گرفتن در کنار بچه هایی که خدا بهشون توفیق حفظ قر آن رو داده و من هم شدم خادم این فرشته ها ...

خدایا شکرت .........

خدایا به حق رحمتی که دیروز بر مانازل کردی باران محبتت را از ما دریغ نکن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 6:24  توسط یک مادر  | 


سلام

امروز روز قدس بود و خوب ما چون مهمون داشتیم نتونستیم بریم .

برای افطار مهمون داشتیم .

از بابت مهمون کلی خوشحال بودیم اما از بابت نرفتن هیچ جوری نشد که ناراحتیمون رو مخفی کنیم ...

حیف شد .

به قول اسما اصل نیته که خدائیش نیت ما تا سحر بر رفتن بود و تازه اون موقع مهمونا خودشون رو دعوت کردن ...

خیره ....

خداوند اینچنین فرزندان مبارزی به ما عطا نماید ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 0:1  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز توفیقی بود در معیت حاج خانوم یه سر به گلزار شهدا زدیم . خیلی وقت بود که توفیق عرض ادب نداشتیم . شاید بهونه ای بود برای اذن امشب. شب ۲۳ ماه مبارک رمضان ...

گلزار به نسبت شلوغ بود و ما بعد زیارت گلزار و امامزاده دوباره به سمت گلزار اومدیم . یه جایی نشستیم که نمایی به سمت گلزار داشت و داشتیم صحبت می کردیم .

اما نمای روبروی بنده چیزی بود که خیلی زیبا بود .یه زوج داشتن یه قبر رو می شستند که با کمی دقت فهمیدم دست مرد از انگشتان قطع شده و با نگاه به سر و وضعشون به نظرم جانباز می اومد . جالب بود کمک همسرش به اون

بعد از اینکه  قبر رو شستند ، شروع کردند به قرآن خوندن ...

ومرد بلند قرآن می خواند، بلند ...

انگاری برای همه آن قبرها می خواند ...

چه سعادتی برای آن جانبار که کنار گلزار شهدا برای همرزمانش می خواند و چه سعادت برای آن شهدا که نوای قرآن را از زبان این چنین مردی  می شنیدند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 22:18  توسط یک پدر   | 


 

سلام

   از روزی که این وبلاگ رو ‌تاسیس کردیم تنها چیزی که قرار بود اصلا راجع به اون اینجا ننویسیم سیاست بود .اما اتفاقی که افتاد باعث شد نه حرف سیاسی بلکه کمی حرف دل بنویسم . امیدوارم شما از اون بوی سیاست نشنوید ...

    تو چند روز اخیر رئیس جمهور کشورمون سفری به آمریکا داشتند . آمریکا رو که همه می شناسید .خب یه کم اطلاعات جزئی در مورد آمریکا :

    آمریکا کشوری که خیلی از تاسیسش نمی گذره . یعنی هنوز به ۵۰۰ سال نمی رسه . بعد هم تا حدود ۸۰ سال قبل تمام این کشور درگیر جنگ بودند تا بالاخره یه استقلال نسبی پیدا کردند و حالا یه کشور مستقل شدند. . اما خب سیاست این کشور به این اعتقاد داره که همه دنیا دارند علیه اونها نوطئه می کنند و برای همین از کشور خودشون پا می شوند و حدود هزاران کیلومتر طی می کنند تا به بیابانهای عراق و افغانستان و سودان برسند تا از حمله به کشورشون جلوگیری بکنند . راستی تو نقشه رو که نگاه بکنیم می بینم که آمریکا اصلا با هیچکدوم از این کشورها حتی هم مرز ، هم نیست . بگذریم...

    اونها واقعا دارند زحمت می کشن تا دنیا رو از خونیزی بیشتر مصون بدارند ، فقط مشکل اینه که گاهی مجبور می شوند برای این کار ، خون هزاران هزار زن و بچه رو بگیرند . حالا خودتون قضاوت کنید که بالاخره یعنی چی . نه اون هدف کذایی و نه این نسل کشی .

    اما یکی از کشورهایی که همیشه داره توسط آمریکا تهدید می شه مائیم . روزی که قرار بود آقای احمدی نژاد بروند نیویورک خیلی می ترسیدم . به هر حال اون نماینده کشورمون بود و سخنگوی مظلومیت مردم زحمتکش و غیرتمند این کشور .

    اما وقتی سردرگمی رسانه های قهار و ماهر غرب رو در برابر استدلالهای ساده رئیس جمهورمون دیدم ، تازه فهمیدم مملکتی  که این همه خون برای اون یخته شده حتما توسط همون شهدا حمایت می شه . خدا رو شکر تو هفته که به نام دفاع مقدس مشهوره ، باز هم یه دفاع جدید از مردم این کشور شد و این وسط گفته های جان بولتن برام خیلی جالب بود . مردی که به شدت ضد ایرانیه و تصویری که از گیج شدنش بعد از سخنرانی ها می دیدم . اون می گفت ما ۲ سال که داریم سعی می کنیم به دنیا بگیم که رئیس جمهور این کشور آدم جنایتکارو وحشتناکیه و مردم اونها همه جنگ طلبند و تروریست . اما ما  با دست خودمون و توسط رسانه های خودمون بیشترین تبلیغ رو برای مردم ایران انجام دادیم .

و خدواند مکر آنان را به آنان بازمرگرداند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 10:32  توسط یک پدر   | 


سلام

امروز با اسما رفتیم نمایشگاه قرآن .

همه چیز جالب بود . کلی نرم افزار جدید و کتابهای خوب . تو قسمت هنری خیلی وقت گذاشتیم . مخصوصا اونجایی که اساتید کار می کردن . به هر حال جالب بود. خیلی جالب .

چند تا سی دی گرفتیم که امیدوارم خوب اونها رو گوش بدیم . چند تا هم سی دی برای هدیه به بعضی از دوستان گرفتیم . خدا رو شکر امرو زخیلی خلوت بود . هرچند ما حدود ۵ عصر زدیم بیرون تا به نزدیکهای افطار نخوریم و نمایشگاه شلوغ بشه . بلای که پارسال سرمون اومد و خیلی اذیت شدیم . متاسفانه باز هم نرم افزرهای قرآنی و مذهبی خیلی گرون بود .

وقتی اومدم بیرون نمایشگاه نزدیک خونمون یکی رو دیدم که سی دی های فیلم بساط کرده بود و توی اونها همه چیز بود با قیمتی خیلی پائینتر پیدا می شد  .

خب دیگه چه کارش می شه کرد ؟؟؟

به هر حال خوش گذشت . توصیه می کنم همه دوستان برن . خیلی جالبه .راستی اپیزدهای بعدی هم داره . چون حتما ما باز هم میریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 21:3  توسط یک پدر   | 


سلام

نیمه های شبه و از بهترین ساعت ها و والاترین روزها و برترین ماه برای استجابت دعا  . . .

گاهی اوقات آدم می مونه وقتی بهترین زمان را برای درخواست از خدای خودش به دست آورده ، چه دعای خوبی داشته باشه ؟؟؟!!!

تو همین فکر بودم که یاد مناجات های خواجه عبدالله انصاری افتادم.با عجله به کتابخونه ی کوچیکمون رفتم و مناجات نامه رو برداشتم و بازش کردم :

الهی!

     گاه از تو می گفتم و گاه می نیوشیدم.

    میان جرم خود، به لطف تو می اندیشیدم.

    کشیدم ،آنچه کشیدم ،همه نوش گشت ،چون آوای قبول شنیدم.

خدای مهربونم که تو این ماه عزیز درهای رحمت و مغفرتت رو باز کردی و میزبان ما شدی،یعنی می شه ما هم آوای استجابت دعامون رو بشنویم

خدای مهربونم!

 بزرگترین دعام بعد از ظهور مولامون،سلامتی و موفقیت روزافزون و سعادت اخروی و دنیوی کمیل مهربونم زیر بیرق امام زمانمونه.

خدایا !  . . .

بماند. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:44  توسط یک مادر  | 


سال جدید دانشگاه ها شروع شده و ...

امسال چند تا از کلاسهای دانشگاه خانوم جمعه افتاده و حالا جمعه علاوه بر همه آن چیزهای دیگه برای من حس تنها شدن تو خونه هم هست.

یه جور یتیمی . اونم از صبح تا شب ...

                    این هم یه نما از تنهایی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 10:13  توسط یک پدر   | 


سلام

نمی دونم چرا اینقدر دچار روزمرگی شدم . روزمرگی ناشی از زندگی های ماشینی

یا زندگی با آدمهای ماشینی . آدمهایی که کمتر رنگ وبوی خوبی دارند .

خدا کند خودمان در مارپیچ روزمرگی گم نشویم .

دلتنگ ماه خوب خدایم .

خدا رو شکر که نزدیکه ...

            خوش آمدی ماه خوب خدا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 23:15  توسط یک پدر   | 


سلام ...

شب و بود با چند نفر از دوستان از پیاده رو یکی از خیابانهای شلوغ پایتخت می گذشتیم ...

و در آن میان مردان و کودکان نوازنده جلب توجه می کردند

                              چهره های خسته و لبخندهای خشکیده ..

                                           مردان می نواختند و کودکان می رقصیدند ..

            و صورتکهای بزک کرده  رهگذران بی تفاوت ...

                                        و چهره هایی که انگاری ماسک زده بودند ...

بنواز پدر و پسرک تو هم تندتر برقص ... 

                                                  تندتر ...

                                          لبخند بزن پسرک حتی اگر به زور شده  ...

خیلی مهم نیست . شاید اینگونه آن مردان و زنان بیخیال

 لختی درنگ کنند. فقط لختی  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 20:13  توسط یک پدر   | 


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

من و همسرم تصمیم گرفتیم که یه وبلاگ دو نفری ایجاد کنیم که  توش خیلی چیزها بنویسیم ...

از زندیگیمون . از خاطرات و خطراتش و از خیلی چیزهای دیگه ...

لازمه بدونید هردو ما وبلاگهای شخصی هم داریم . اما حالا تصمیم گرفتیم اینجا با هم بنویسیم .

این اولین پسته . منتظر پستهای بعدی ما باشید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 0:16  توسط یک پدر   |