یا محمود
نمی دونم چطور شد . اما راهی شدیم . خیلی وقت بود نرفته بویدم اما مدتها بود که تصمیم داشتیم بریم و خوب ، خدا رو شکر جور شد و رفتیم . خیلی دیروقت راه افتادیم و وقتی رسیدیم قم ، حدودا ساعت ۱۱:۳۰ شب بود . به سرعت سوار ماشین شدیم و رفتیم . اما خستگی راه و کار روزانه و مهمون نوازی های زهرا کوچولو که تا ساعت ۳ نیمه شب از خوشحالی دیدن ما فریاد میزد باعث شد که اون شب نتونیم بریم جمکران .
بله جمکران ...
بعد از مدتها رفتیم جمکران . ساعت ۱۰ صبح فردا بود که راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم به جمکران . خب دیگه جمکران و حال و هوایی که گفتن نداره و همه چشیدن .
بماند ...
اون وسط چون وقت زیاد داشتیم رفتیم انتشارات مسجد مقدس جمکران . آرشیو خیلی کاملی از کتابهای مهدوی در نگارشهای مختلف و با رویکردهای مختلف .
اما این میون حاج خانوم به جهت احساس وظیفه نسبت به قرآن آموزاشون رفته بودن و تو ردیف کتابهای کودک دنبال کتاب برای دانش آموزان مدرسه شون می گشتن و خب چیزی که واقعا ناراحت کنده بود قیمت به نسبت بالایی کتابهای گروه سنی کودک و نوجوان بود . ما سالها بود که تو قسمت نشر برای کودکان خلا کتابهای مذهبی رو داشتیم اما خب حالا که به نسبت کتابهای خوبی چاپ می شه باید قیمت آنها برای خرید عموم مردم راحت باشه . به نظرم کتاب ۱۶۰۰ تومانی برای یه کتاب کودک زیاده .
این رو بگذارید کنار هدیه های زیبای آمریکاییها به کودکان عراقی ها و افغانی و ناتوی فرهنگی و ماهواره و بازیهای رایانه ای و از همه مهمتر تلوزیون پر از برنامه های ناجور خودمون و خیلی چیزهای دیگه .
باز هم بگذریم .
اما شیرین ترین لحظه تشرف ما به مسجد جمکران موقعی بود که صدای بچه مدرسه ای هایی که داشتن توی یکی از حیاطها فوتبال بازی می کردن رو شنیدیم . برای اونها شاید شادترین لحظه بود . کار جالبی بود اون بچه ها رو اورده بودن جمکران و لابد بعد از زیارت گذاشته بودن مفصل فوتبال بازی کنند .
حالا خودتون رو بگذارین جای اون بچه از اون سفر چی یادتون می مونه ؟؟؟
یه خاطره خوب برا ی همه عمر ...
یه سفر به جمکران و زیارت و یه عالمه فوتبال . عجب آقای مهروبنیه این امام زمان (عج) ...
اینم چند تا عکس از اون بچه ها ...



+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 1:57 توسط یک پدر
|