تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











یا کریم

هوا گرم بود و مرد کنار خیابان و در زیر آفتاب تند تیرماه می سوخت . ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود و خب قاعدتا ماشین خیلی کم بود . از دور یه تاکسی درب و داغون می یومد . با نا امیدی دستی تکان داد و مرد راننده کمی سرعت خودش رو آرومتر کرد . مرد مسیرش رو گفت و وقتی دید که مسیرش به تاکسی می خوره سوار شد .

وقتی داشت سوار می شد پیش خودش می گفت که وقتی بشینم حداقل کمی خنکتر می شم ، اما تازه وقتی نشست فهمید قدر عافیت رو ندوسته . اون داخل خیلی گرمتر  از بیرون بود . کمی که جاگیر شد صداهای عجیبی به گوشش می خورد . صداها گویا صداهای نفس نفس زدن راننده بود . مسافر رو کرد به راننده و گفت آقا یه مسیری رو دویدین ؟؟؟

راننده لبخندی زد و هیچی نگفت . مسافر دید که نفسهای راننده داشت تندتر می شد . کمی نگران شد . پیش خودش گفت که حتما مریضه . رو کرد به راننده و گفت آقا می خواین چیزی براتون بگیرم ؟ راننده باز هم فقط یه لبخند زد . خانومی دست تکون داد و راننده نگه داشت که سوار بشه . راننده سرش رو چرخونده بود و منتظر بود تا خانوم سوار بشه . مسافر تازه جای زخمها را روی گردن مرد دید . مسافر چشمهاش پر اشک شد . حدسی زده بود و داشت توماشین گریه می کرد .

یاد خاطره ای افتاده بود که عموش از مردانی گفته بود که گازهای خردل و شمیایی بلای عظیمی سر اونها اورده بود . از نفسهایی گفته بود که همون موقع بند اومده بودن و نفسهایی که سالها طول می کشید تا بند بیایند .

دستان راننده به روی سر مسافر کشیده می شد و لبخند میزد و مسافر مانده بود که چه بگوید ؟ از مردی تشکر کند که برای آرمانهایش رفته و حالا کمتر کسی آرمانهای آنها را فهمیده است و ...

بماند ...

لابد زیاد از این داستانها شنیده ایم ...

..............................

پینوشت ۱ :

خداوند بر طبق سنت جاریه خودش لطف دیگه ای رو شامل حال اهالی این کلبه کوچک کرد و نعمت دیگه ای رو به ما هدیه کرد . خدارو شاکریم و از همه دوستانی که به اشکال مختلف تبریک گفتن ممنون و سپاسگزاریم .

پینوشت ۲ :

نامهای کاربری  که ماقبلا  برای خودمون انتخاب کرده بودیم اسامی بود که دوست داشتیم  اگر خداوند بهمون فرزندی عطا کنه روی اونها بگذاریم و خب این اتفاق افتاد و حالا اسما خانوم عضو جدید این خونه است . برای همین هم اسامی  نویسنده های وبلاگ  از کمیل و اسما به اینهایی که الان هست تغییر کرد .

پینوشت ۳ :

و در آخر گویا همون سه ماهی که حافظ می فرمایند باید مراقب بود شروع شد صلاح بود دعائی کنید .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 1:11  توسط یک پدر   | 


یا حکیم

    مرد پیراهن مشکی به تن داشت و کنار پیاده رو ایستاده بود و منتظر بود تا فروشندچراغ قرمز ه سرش خلوت تر بشه و خریدش رو انجام بده . درست روبروش ماشینهایی بودن که منتظر بودن چراغ  قرمز ، سبز بشه زودتر برند . همه منتظر بودند و این میون تنها کسی که خیلی آروم ایستاده بود و اصلا عجله ای نداشت دختربچه ای بود که وسط ماشینها ایستاده بود و گل می فروخت . چراغ سبز شد و دخترک کوچک دوان دوان به بیرون از خیابان دوید .  حالا باز دخترک منتظر بود تا چراغ زودتر قرمز شود . دوباره چراغ قرمز شد. دخترک لبخند زد و خیلی زود به میانه ماشینها رفت . این بار مستقیم به کنار ماشین بزرگ گل زده ای رفت که زن و مردی در آن با چهره ای عجیب نشسته بودند . چهره ایی  که گویی بر روی آنها ماسکی خورده بود . شیشه ماشین بالا بود و لابد صدای ضبط هم زیاد . بنابراین کسی  از اهالی ماشین دستان دخترک کوچک را ندید و گلهای دخترک کوچک بدون خریدار موند . چراغ سبز شد . ماشینها رفتند . اما اینبار دخترک همان وسط مانده بود و تکان نمی خورد . به ماشین بزرگ گل زده خیره شده بود . ماشین دور می شد و او همچنان به آن خودرو چشم دوخته بود و صدای بوقهای ماشینهایی که از کنارش رد می شدند را نمی شنید .

دستی بر روی شانه مرد خورد . نگاه کرد و لبخند معنی دار فروشنده را دید و لحن صدایش را که حواست کجاست ؟ مرد زود خریدش را انجام داد و رفت . تازه یادش افاده بود که فاطمیه است و باید زودتر برسد به جلسه روضه . . .

حالا دخترک در فکر آن ماشین گل زده بود و مرد در فکر اینکه حالا که فاطمیه است پس چرا ؟؟؟ ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:48  توسط یک پدر   |