تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











یا لطیف

سلام

 یاد مدینه افتادم . علتش رو می دونم .

 یاد بقیع و خاطراتش .بقیع و غربتش .  مدینه شهر غربت پیامبر .شهر غربت آل الله . شهر همیشه غریب تاریخ . شهر دلتنگی های شیعه . شهر جسارتها . شهر وقاحتها . شهر بیغیرتی ها . شهر بی هویتها ...

بگذریم .

یاد اون سفرمون به مدینه بخیر . اون موقع هنوز خیلی رسم نبود که عروس ودامادها برند مکه و مدینه . اما ما روزیمون شد و رفتیم . سال ۸۲ . یادش بخیر .

یاد صبحها بعد از نماز صبح و شوق زیارت بقیع . ایرانی ها به سرعت خودشون رو می رسوندن پشت بقیع و وقتی دربها باز می شد . می دویدن تا سریعتر به داخل برسند. و وقتی به داخل میرسیدن تازه سوختن ها شروع می شد . قبرهایی که دور بودند و دستهایی که به اونها نمی رسید .  

 

 دلم می سوخت که خانومها می موندم پشت دربهای بقیع و اسما با یه حسرتی از دور نگاهم می کرد ...

بی معرفتی بود . مثلا ما عروس داماد بودیم و اول راه . این رسمش نبود ، اما کاریش نمی شد کرد و اون بنده خدا مثل تمام اون خانومها پشت دربهای بقیع موند.

یادش بخیر ...

راستی فردا ۸ شوال است و  حتما همه میدونیم چه روزیه . درسته ؟؟؟

شود آنروز بیاید که باز آنجا باشیم ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 23:44  توسط یک پدر   |