تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











  

  امروز حال و هوای دلم هم مثل آسمون شهرمون برفی بود . همیشه توی برف یه شادی هست و یه غم . شاید خیلی ها بارون رو به منزله خالی شدن دل آسمون و اشک ریختنش تصور کنند .اما تا حالا تشبیه خاصی برای هوای برفی نشنیدم .

    تصور من از این هوای برفی یه جور اشک شوقه . یه جور رها شدن از غمی که یه شادی هم توش موج می زنه . دقیقا امروز یه همچین حالتی برای بنده به  وجود اومده بود .

    یه جور غم غربت که در کنارش شادی حضور یار هست . فضا خیلی برام سنگین بود . صبح زود سعی کردم بهونه قشنگتری به اشکام بدم و سراغ دعای عهد رفتم . از همون دعاهایی که گاهی اوقات ما آدمها فقط برای دل خودمون می خونیم تا آروم شیم .

دوریم از این دعا و از یاد آن یار سفر کرده بیشتر از همیشه حس کردم  . . .

   نزدیکهای ظهر که تو سرویس بودم کمیل بهم خبر داد ، احتمالا زود میاد خونه . ذوق و شوقم رو تو سرویس هم نتونستم پنهان کنم ، فکر می کردم شاید اینجوری دل گرفته ام با حضور ایشون کمی آروم تر بشه . با یه امید دیگه ای می رفتم خونه . احساس می کردم دو ساعت بعد از رسیدنم که از اندازه یه چشم بهم گذاشتنه  کمیل روخونه میدیدم . خیلی شادمان بودم . اما شادی من برای یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره خبر دار شدم که کمیل نمی یاد .دقیقا اون حالت غم دوباره بهم برگشت . اونقدر دلم گرفته بودکه شاید حس می کردم اگه ایشون بیاد مثل همیشه حضورش التیام بخشه. دیگه حتی حس و حال حرکت رو هم نداشتم . از شما چه پنهون تا موقع اومدن کمیل از جام تکون نخوردم . یه جور لجبازی با خودم ویا شاید کنار نیومدن با واقعیت . . .

    اما از اونجایی که تو این شرایط همیشه کمیل منو درک می کنه نزدیکهای اومدنش از من خواست که من هم آماده بشم با هم بریم بیرون . توی اون هوای سرد کار خیلی سختی بود از پتوی گرم و نرم جدا شدن . اما اونقدر احتیاج داشتم به اینکه  فقط شاید راه برم . برای همین با هر سختی بود سریع آماده شدم و خودم رو به کمیل رسوندم . انگار همه اون غمهای بعد از ظهر به سراغم اومده بود ، از من جدا شده بود و یه جور شادی جاش رو گرفته بود .

    هنوز برف در حال باریدن بود . قدم زدن توی این هوای برفی به غیر از اینکه به من آرامش روانی می داد ، یه جور عظمت خدا رو درک کردن بود . اونقدر دونه های برف قشنگ بود که احساس می کردم تا به حال چیزی به این زیبایی ندیدم و جالبتر اینکه توی برف دوتایی تو یه صف نونوایی سنگکی وایستادیم و بعد از گرفتن نون از کوچه های خلوت رفتیم به سمت خونه و من هم که مثل همیشه اینجور موقع ها برمی گردم به دوران کودکی تا می تونستم برفها رو گوله کردم به کمیل زدم .

امروز هم اینجوری برامون خاطره شد . هوای برفی ، نون سنگک ، قدم زدن و صحبت کردن . . .

مثل همه روزهای خوب خدا که هم شادی توشه و هم غم . کافیه چشمهامون رو خوب باز کنیم 

                                 چشمها را باید شست 

                                                                          جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:20  توسط یک مادر  |