تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











یا حکیم

    مرد پیراهن مشکی به تن داشت و کنار پیاده رو ایستاده بود و منتظر بود تا فروشندچراغ قرمز ه سرش خلوت تر بشه و خریدش رو انجام بده . درست روبروش ماشینهایی بودن که منتظر بودن چراغ  قرمز ، سبز بشه زودتر برند . همه منتظر بودند و این میون تنها کسی که خیلی آروم ایستاده بود و اصلا عجله ای نداشت دختربچه ای بود که وسط ماشینها ایستاده بود و گل می فروخت . چراغ سبز شد و دخترک کوچک دوان دوان به بیرون از خیابان دوید .  حالا باز دخترک منتظر بود تا چراغ زودتر قرمز شود . دوباره چراغ قرمز شد. دخترک لبخند زد و خیلی زود به میانه ماشینها رفت . این بار مستقیم به کنار ماشین بزرگ گل زده ای رفت که زن و مردی در آن با چهره ای عجیب نشسته بودند . چهره ایی  که گویی بر روی آنها ماسکی خورده بود . شیشه ماشین بالا بود و لابد صدای ضبط هم زیاد . بنابراین کسی  از اهالی ماشین دستان دخترک کوچک را ندید و گلهای دخترک کوچک بدون خریدار موند . چراغ سبز شد . ماشینها رفتند . اما اینبار دخترک همان وسط مانده بود و تکان نمی خورد . به ماشین بزرگ گل زده خیره شده بود . ماشین دور می شد و او همچنان به آن خودرو چشم دوخته بود و صدای بوقهای ماشینهایی که از کنارش رد می شدند را نمی شنید .

دستی بر روی شانه مرد خورد . نگاه کرد و لبخند معنی دار فروشنده را دید و لحن صدایش را که حواست کجاست ؟ مرد زود خریدش را انجام داد و رفت . تازه یادش افاده بود که فاطمیه است و باید زودتر برسد به جلسه روضه . . .

حالا دخترک در فکر آن ماشین گل زده بود و مرد در فکر اینکه حالا که فاطمیه است پس چرا ؟؟؟ ! ! !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:48  توسط یک پدر   |