تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











سلام ...

 چهار سال پیش تو همچین روزی از یه سفر دور اومدیم ...

سفری که برامون آغاز یه راه بود . یه راه پر از روز های خوب ...

تو همچین روزهایی بود که از زیارت به جای خوب اومدیم . خاطرات اون سفر همیشه باهامونه و همسفرامون که بهت زده ماشین عروس گل زده تو مهرآباد رو می دیدن .

براشون عجیب بود و خیلی خوشحال شده بودن .

دو تا جوونی که همراه اونها تا مدینه و مکه اومده بود وحالا بازگشته بودن یه عروس و داماد بودن که تصمیم گرفته بود زندگیشونو اینجوری شروع کنن.

تو همچین روزهایی از اون سفر به یادموندنی بازگشته بودیم و هنوز خیلی رنگ و بوی اونجا رو می دادیم .

کاش اون رنگ و بو هیچوقت نمی رفت ...

راستی فردا چهارمین سالگرد ازدواجمونه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 22:46  توسط یک پدر   |