سلام
بله اشتباه ندیدید، بعد از مدتهای طولانی دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده،وقتی این وبلاگ را راه اندازی می کردیم دوست داشتیم زود به زود خاطرات زندگیمون رو درج کنیم که خوبی ها و نعمت های الهی از یادمون نره و از سختیهای زندگی هم عبرت بگیریم ، اما اعتراف می کنم که من کمی در این قضیه کوتاهی کردم و کمتر کمک همسر عزیزم بودم دغدغه ایشون با اینکه چند تا وبلاگ را مدیریت می کنند خیلی بیشتر از منه ، من خوشحالم که با تمام مشغله ای که دارند به نوشتن اهمیت میدهند
شاید دلیلش اینه که مادر بودن واقعا مسئولیت مهمیه، ضمن اینکه تو این مدت زمانی که مادر شدم چندین مسئله مهم دیگه زندگی مون را درگیر کرده بود که خدا را شکر داره روال عادی خودش را طی می کنه .
مثلا اینکه همزمان با پدر و مادر شدن ما چهار نفر دیگه نقش پدر بزرگ و مادر بزرگ را پیدا می کنندو محبت قلبیشون رو ابراز می کنند
همسرم وقتی می خواد اوج محبت اونها را نشون بده همیشه به من میگه تصور کن یه روزی اسماء یه نی نی داشته باشه اونوقته که دوتاییمون قربون صدقه ش میریم و ذوق می کنیم .
بله پدر بزرگ ها و مادر بزرگها خیلی زود به زود دلشون برای اسماء جون ما تنگ میشه و دوست دارند زود زود ببیننش گاهی اوقات چند روز پشت سر هم ، مدتهای طولانی را با اونها می گذرونیم ومتوجه زمان نمیشیم و برای ما هم لذت بخشه که با این سن وسال با حوصله برای اسماء وقت می گذارند .اسماء خدا را شکر با هر دو طرف اخت گرفته و از کنارشون بودن لذت می بره و خوشحاله
هر چند نوع بودنشون فرق می کنه
پدر ومادر من شهرستانند و بودن اسماء در اونجا توی این مدت کمتر از یک هفته نشده و البته در مواردی شاید به ماه هم کشیده نه به خاطر اسماء بلکه به خاطر ادامه تحصیل مامانش
وپدر ومادر همسر عزیزم هم که در کنار ما و در آپارتمان ما هستند و تقریبا هر روز همدیگر را می بینند.
این اولین بهونه برای نت نیومدن مادر اسماء کوچولو
واما دومین بهونه درس خوندن توام با بچه داری و همسر داری و خانه داری که خداییش سخته ترم قبل هم تقریبا شب امتحانی درس خوندم که نتیجه رضایت بخشی هم نداشت
توکلت علی الله
تازه بدون استاد و کلاس
اونم درس ریاضی
و. . .
داستان ده ماهی که گذشت یه کم طولانیه ولی دوست دارم همش رو بنویسم از جمله سفر هایی که رفتیم . . .
باشه انشاالله در فرصت های نه چندان دور سعی می کنم بنویسم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 17:32 توسط یک مادر
|